كژانديشي و كژنمايي تاريخ ايران
سريال «عمارت فرنگي» از جملهي ويژه برنامههايي است كه صدا و سيما به مناسبت سيامين سالگرد انقلاب ۱۳۵۷ ايران ساخته و پخش ميكند. موضوع سريال هم گويا دوران حكومت پهلويهاست و حوادث آن، و - مطابق معمول - دستهاي پيدا و پنهان استعمارگران و توطئهچينان! البته پخش اين برنامهها و چنين روايتهايي از تاريخ معاصر كشورمان توسط صدا و سيما تازگي ندارد و حتي از فرط تكرار و كليشهاي شدن موضوعات، اقبال چنداني در جلب بيننده هم ندارند. اما اينبار يك نكته براي من تازگي داشت، و آن تخريب چهرههاي مشهور تاريخي بود. سالهاست كه گفتمان رسمي غالب تاريخنگاري ايران سعي در القاي اين نكته دارد كه به قدرت رسيدن رضاخان حاصل توطئهي دولت بريتانيا بوده و عوامل داخليشان، نظير اردشير ريپورتر. حتي اگر پژوهشهاي نوين نشان دهند كه هيچ دليل محكمي بر دست داشتن دستگاه سياسي و ديپلماسي انگليس در كودتاي ۱۲۹۹ و قدرتگيري رضاخان در دست نيست، باز هم اين عزيزان به كار خود مشغول ميشوند و هر اتفاق ناخوشايند را نتيجهي اعمال استعمارگران ميبينند. در مجموعهي تلويزيوني «عمارت فرنگي»، علاوه بر اردشير ريپورتر، شخصيت فرهيخته و معتدلي چون محمدعلي فروغي (ذكاءالملك) هم عامل انگليسيها قلمداد شده و جيرهخوار آنان! كار حتي بدانجا پيش ميرود كه فروغي براي مدتي زياد گردانندهي اصلي سياست و فرهنگ در ايران عصر رضاشاه نمايانده شده كه مستقيماً دستورات را از انگليسيها ميگيرد و به رضاخان منتقل ميكند. از بخت بد، سازندهي فيلم، محمدرضا ورزي، فراموش ميكند كه اين امر با آن خودكامگي و ديكتاتورمنشي رضاخان – كه در فيلم هم روي آن فراوان تأكيد شده- تناقض دارد. چرا كه بعيد است رضاشاهي كه به ديكتاتور بودن و يكدندگي شهره بود، حاضر شود به همين سادگي هرچه به او ديكته ميكنند بپذيرد و انجام دهد.
در بسياري از صحنههاي اين مجموعه، براي تخريب دو پادشاه آخر ايران، بر ضعفها و مشكلات شخصي و خصوصي آنان – واقعي يا غيرواقعي- فراوان تكيه شده و سازندگان سريال، سعي كردهاند چهرهاي ضدبشر و ضداخلاق از اينان به نمايش درآورند. من اما بر اين باورم كه براي تخطئهي پهلويها، به قدر كافي مدرك و سند تاريخي هست كه ديگر نيازي به دروغپردازي و جعل تاريخ نباشد. راستش را بخواهيد با ديدن برخي بخشهاي اين سريال به ياد تاريخ نويسي چون«عبدالله شهبازي» ميافتم كه خود يا آثارش از منابع اصلي اين روايات بوده لابد. ايشان را عمداً به جاي «مورخ»، «تاريخ نويس» ميخوانم، چون غالباً تاريخ را به سليقه و خواست خود جعل ميكند و مينويسد و حال آنكه مورخ واقعي، جز به سند و مدرك محكم نميخواهد و نميتواند حكمي تاريخي صادر كند.
يكصدسال اخير تاريخ ايران آنقدر نكتهي منفي و حادثهي ناگوار دارد، و آنقدر حاكمان و سياستگران ما اشتباه و خيانت و بيفكري مستند و مدلل دارند، كه ديگر نيازي به دروغسازيهاي اينچنين براي تخريب و تخطئهي آنان نباشد.
اين كژخوانيها و كژنماييهاي مكرر تاريخ تنها از عهدهي ذهنهاي بيمار يا وجدانهاي بيعار برميآيد و بس.
به اميد آنكه در آينده چنين روايتهايي را كمتر و كمتر شاهد باشيم.

