تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

 

«تو را به جاي همه‌ي آنها كه نشناخته‌ام، دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه‌ي روزهايي كه نزيسته‌ام، دوست مي‌دارم

به خاطر بوي پهنه‌ي دريا، بوي نان گرم

به خاطر برفي كه آب مي‌شود، به خاطر نخستين گل‌ها

به خاطر جانوران پاكي كه از انسان نمي‌ترسند

به خاطر دوست داشتن، تو را دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه‌ي آنها كه نشناخته‌ام، دوست مي‌دارم

 

***

 

جز تو كيست كه مرا منعكس كند؟

من خويش را بسي اندك مي‌بينم

بي‌تو هيچ نمي‌بينم، مگر گستره‌اي متروك

ميان گذشته و امروز

بسان مردگان بودند، كه من بر علف گذر كردم

مرا ياراي آن نبود كه به ديوار آيينه‌ام رخنه كنم

مي‌بايست زندگي را واژه به واژه بياموزم

همان‌گونه كه از ياد مي‌برند

 

***

 

تو را دوست دارم، به خاطر دانايي‌ات كز آن من نيست

براي سلامت تن

تو را دوست دارم، به رغم هر چه جز توهم نيست

به خاطر اين دل ناميرا كز آنم نيست

مي‌پنداري كه شكي و سراپا خِردي

تو آن خورشيد بزرگي كه مرا مدهوش مي‌كند

آن دم كه به خويشتن يقين دارم.»

 

                                                                     "پل الوار" (۱۹۵۲- ۱۸۹۵)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:42  توسط عليرضا  |