غمي كه مدام بر ما ميرود...

انتشار جلد سوم كتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» نوشتهي «لشك كولاكفسكي»، كه با ترجمهي دكتر عباس ميلاني و به همت نشر اختران انجام شده، موجب گشت تا مشكلي جدي، اما پنهان، در جامعهي روشنفكري ما عيان گردد. ظلمتي كه ساليان زياديست در دلهامان رخنه كرده و هر مطلب و انديشه و ادعايي را فقط از دريچهي ايدئولوژي خودي و پايگاه طبقاتي ارائه دهنده و سوابقش ميخوانيم و «من قال» را ارجح بر «ما قال» ميدانيم. خلاصهي ماجرا اين است كه ميلاني مدعي شد بدليل اعمال نفوذ برخي از چپها و ماركسيستهاي وطني،انتشار كتاب ۱۵ سال تاخير داشته، و علت اين مساله را نيز ترس و واهمهي اينان از نقد استالينيسم –موضوع اين جلد كتاب، كه از بخت بد هنوز طرفداران سرسختي در مملكتمان دارد- دانسته است. از آن سو ناصر زرافشان- كه گويا انگشت اتهام تلويحاً به سوي اوست- چنين مسالهاي را انكار كرده است. اما فاجعه انجا خلق شده كه جناب آقاي زرافشان بجاي دفاعي منطقي و مدلل از ماركسيسم مد نظر خود، حملهاي عجيب و غريب به تفكر ليبرالي- يا آنگونه كه برخي دوستان ميپسندند: سرمايهداري- ترتيب ميدهد و نقد فايدهگرايي و نئوليبراليسم و جنگ عراق و ... را در هم ميآميزد و در اين وسط، هم ارتباطي ميان اينها و «هموسکسوئل هاي منحرف امريکايي»(!) مييابد و هم عباس ميلاني را متهم به خودفروشي براي اربابان سرمايهدارش ميكند. متاسفانه به نظرم ميآيد كه گويا جناب آقاي زرافشان- با وجود تمام احترامي كه برايشان قائلم و خون دلي كه بخاطر سرنوشت غمبارشان در اين مملكت خوردهام- از تفكرات چپهاي ايراني پنج دهه پيش اينسوتر نيامدهاند و جز آثار مرحوم ماركس و زندهياد لنين و جناب استالين، هيچ مطلب مهم و دندانگيري پيرامون تفكرات ماركسيستي مطالعه نكردهاند كه اينچنين، ماركسيسم را يكي و يگانه ميپندارند و بس.
اگر هنوز به دانستن كل ماجرا علاقمنديد، همهي داستان را در اين صفحه از روزنامهي اعتماد پنج شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷ بخوانيد. در اين صفحه هم يادداشت عباس ميلاني هست و هم مصاحبهاي پيرامون كتاب فوق با فردي كه نامش ذكر نشده، و به احتمال فراوان عزتالله فولادوند است، به همراه گفتگوهايي با ناصر زرافشان و حسين حسين خاني (مدير انتشارات آگاه). ضمناً مصاحبهي آقاي زرافشان را مقايسهاي كنيد با نوشتهي متين و معقول هوشنگ ماهرويان، تا دريابيد اين تندي قلمم از كجا آمده. راست است كه اگر اين نوشتهي هوشنگ ماهرويان نبود، اشارهاي بدان صفحه هم حتي نميدادم.
دوستان چپانديشم تلخي و تندي اين نوشته را ببخشند و اگر شد، بر جواني و نادانيام حمل كنند. لكن تقاضاي عاجزانه دارم كه يكبار هم شده، تمام آن يادداشتها و گفتگوهايي را كه معرفي كردم، با دقت و بيتعلقات ايدئولوژيك، و صرفاً با نگاه منطقي و استدلالجو، بخوانند و بيانديشند.


