جانم به فدا بادا آن را که نمیگویمیک باره شوم رسوا در شهر اگر فرداگفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جوگفتا که تو را جستم در خانه نبودی تویک روز غزل گویان والله سپارم جان
آن روز سیه بادا کو را بنمی جویممن بر در دل باشم او آید در کویمکز درد به خون دل رخساره همیشویمیا رب که چنین بهتان می گوید در رویمزیرا که چو مو شد جان از بس که همیمویم
«مولوی»
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:44  توسط عليرضا
|