بارقههاي يك رؤيا، و شكسته شدن يك اسطوره
۱- خبري كه چند روز پيش منتشر شد، باز رؤياي جهاني عاري از خشونت را برايم بيدار كرد. اگر نوشتهي آن روزنامهي خارجي و گزارش روزآنلاين از آن درست باشد، ميشود كورسويي ديد از دنيايي ديگر. دنيايي كه وقتي در آن گوش به خبر ميدهي، از جنگ و ويراني و درندگي و خشونت و سبعيت امروز، نشاني نباشد. از ياد نبريم كه بلاياي طبيعي را ميشود تا حدي مهار كرد و از گستره و شدتش و سوگناكي بعدش كاست؛ اما جدال بين آدميان را به اين سادگيها چاره نتوان نمود. در چنين جهاني - كه خبر انفجارها و كمينها و تيراندازيها و بمبارانها و كشته شدنها، تا وقتي تلفات از پنجاه-شصت نفر تجاوز نكرده، از فطر تكرار در ردهي خبرهاي سوم و چهارم به پايين ميآيند- وقوع خبرهايي از اين دست تنها مايهي تسلا ميتوانند باشند؛ و چقدر بد و سنگدلانه است كه معالجهي يك كودك مسلمان ايراني توسط چند پزشك يهودي اسرائيلي، ارزش خبرياش بسيار بسيار كمتر از ارزش خبري اظهارات فلان ابله ايراني يا غيرايراني ميشود كه جز ناسزا و سخنان بيپايه، حرف ديگري در ذهن مشوشاش نميتوان يافت. به راستي كه اين روزها مفهوم «ابتذال شر» - يا عادي شدن بدي - هانا آرنت را بيشتر و بهتر از پيش ميتوان درك كرد.
۲- فكر كنم آن هياهوي مشهور به توبه نامهي محسن نامجو كم كم فرونشست و حالا ميشود دقيقتر و منصفانهتر مسئله را ديد. البته به تصورم اين دقت و انصاف بايد ابزار آنهايي باشد كه يا نامجو را به كل باطل و كارش را بيهوده ميدانستند، و يا اين بندهي خدا را پديدهي موسيقي ايراني و شكنندهي كليهي ساختارهاي هنري و فرهنگي و اجتماعي و سياسي، ... و موسيقايي ميديدند. من از قضا چندان هم از خواندن نامهي عذرخواهي اين هنرمند نوگرا ناراحت نشدم، و از شما چه پنهان، اندكي هم شادي كردم. چرا كه الآن ديگر ديوار «اسطورهي نامجو» شكسته - يا اقلاً ترك برداشته - و ميشود نامجوي حقيقي را جست و ديد و از نتيجهي نوآوريهايش در موسيقي لذت برد يا نبرد.


