تو خود همه جهاني...
ای جانِ جانِ جانم، تو جانِِ جانِِ جانی
بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی، یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم بقدرطاقت
اکنون نگاه کردم، تو خود همه جهانی
گنج نهانی اما چندین طلسم داری
هرگز کسی ندانست، گنجی بدین نهانی
نی نی که عقل وجانم حیران شدند و واله
تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی
چیزی که از رگ من خون میچکید کردم
فانی شدم کنون من، باقی دگر تو دانی
کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی بر او فشانی
در چار میخ دنیا مضطر بماندهام من
گر وارهانی از خود، دانم که میتوانی
عطار بینشان شد، از خویشتن به کلی
بویی فرست او را از کنه بینشانی


