تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

مرداني از هزاره‌هاي دور...

 

 

 ۱-  امروز شايد براي سومين بار بود كه به ديدن موزه‌ي مردان نمكي رفتم. بقاياي انسان‌هايي كه هزاران سال پيش در اثر ريزش معدن يا هر اتفاق ديگر، داخل معدن نمك «چهرآباد» ماهنشان مدفون شدند و حالا جسدشان تقريباً سالم به دست ما افتاده. برخلاف دفعات قبلي، اينبار جمعيت نسبتاً زيادي هم آمده بودند براي بازديد از موزه. اميدوارم متوليان ميراث فرهنگي زنجان همتي كنند و علاوه بر محل نگهداري مردان نمكي، ساير بخش‌هاي خانه‌ي تاريخي خاندان ذوالفقاري را نيز مهياي بازديد علاقمندان كنند. يكبار به لطف يكي از دوستان خبرنگار بقيه‌ي اتاق‌ها و تالارهاي آنجا را ديدم، لذتي بردم كه ...

  در موزه كه بوديم، لحظه‌اي به اين فكر كردم كه آيا اصلاً به مخيله‌ي آن معدنچيان بخت‌برگشته خطور مي‌كرد كه روزي مردم براي ديدن جسدشان صف بايستند و پول بدهند؟

 ۲- توصيه مي‌كنم اين سريال «معلم» را كه شبكه دوم سيما پخش مي‌كند ببينيد. سازندگان اين سريال فرانسوي بسياري از مشكلات اجتماعي و فرهنگي روزگار ما را در قالب زندگي يك معلم مدرسه به تصوير درآورده‌اند. نكته‌ي جالب هم روش حل اين مشكلات است كه در اغلب موارد گفتگو است و همياري. در هيچ جاي داستان قرار نيست معلم مزبور به تنهايي و قهرمان‌وار به جنگ مشكلات شاگردانش برود؛ بلكه معمولاً با نشان دادن راه‌ها و انتخاب‌هاي مختلف و جلب همياري ساير اعضاي جامعه، سعي مي‌كند دردها را تا حد امكان تقليل دهد.

  امروز ولي اين سريال صحنه‌اي تاثر برانگيز داشت. چند دانش آموز عصباني كتابخانه‌ي معلم سابق مدرسه و صاحب‌خانه‌ي فعلي‌شان را آتش زدند. به ياد انبوه داستان‌هايي افتادم كه در كتب تاريخي از كتاب‌سوزان‌ها خوانده‌ام. راستش را بخواهيد قطره‌ي اشكي هم در چشمم پديدار شد. راستي آدم بايد چقدر سنگدل يا جاهل باشد كه قصد سوزاندن كتاب كند؛ و كارگردان، چطور دلش آمد آنهمه كتاب را، ولو به صورت نمايشي و براي فيلمبرداري، طعمه‌ي آتش كند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:37  توسط عليرضا  | 

چگونه من هم از جامعه‌ي مخاطبان «مردم نو» اخراج شدم...

 

 

  زنجيره‌ي رويدادهاي بدِ اين هفته‌ام با خبري كامل شد: «همه‌ي اعضاي تحريريه‌ي روزنامه‌ي مردم نو بركنار شدند» .

  به همين سادگي! كافي است يكبار از خودت بپرسي كه چرا بعد از اين مدت كار كردن، هنوز نه قرارداد داري و نه بيمه، نه حق مسكن مي‌گيري و نه حق غذا و نه حق هزار درد بي‌درمان ديگر؟! بعد هم اين پرسش را به زبان بياوري و تصور كني مدير تو لابد به فكر اين‌ها خواهد بود... اما در انتها مي‌بيني راه حل ساده‌اي پيدا كرده تا هم او و هم تو يكباره آسوده شويد: «اخراج». رشد فرهنگ جامعه و اطلاع‌رساني و حرمت فعاليت فرهنگي و تقدس قلم و غيره هم فعلاً كاربردي در حد كشك دارند. مهم اين است كه من بتوانم از هر راه ممكن، با كمترين هزينه روزنامه‌ام را منتشر كنم؛ گيرم كه قبلاً جايگاهي رفيع داشته‌ايم و حالا در حد نشريات زرد باشيم، يا اصلاً كل صفحات روزنامه را با آگهي‌هاي رنگارنگ كاغذ ديواري كنيم! چه باك...

  زماني فكر مي‌كردم مشكل اصلي مطبوعات ما، محرمعلي‌خان و جانشينانش بود‌ه‌اند. حالا اما به تصورم بايست محرمعلي‌خان‌هاي داخل و صدر نشريات را جدي‌تر گرفت، كه يك‌تنه كار صد نظميه و ... مي‌كنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط عليرضا  |