تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

از ماهیان بپرس

 

انسان عاشق آسان نيست

اما

ساده است

از ماهيان بپرس

 

انسان عاشق

تنها

وقتي همه‌ي خدايان غايب شوند

                                       ظاهر خواهد شد

 

ما

در روزگار غيبت عشقيم

از ماهيان بپرس

از ماهيان زنداني

در جام‌هاي رنگين

 

ما در شبيم

ما چهره‌هاي همديگر را نديده‌ايم

                                        نمي‌بينيم

و چشمه‌هاي خالي از آفتاب و ماهي

غرق حباب‌هاي هوا

در ريگزارها گم مي‌شوند

 

    دكتر ضياء موحد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:27  توسط عليرضا  | 

سندرم ناتواني در نوشتن

 

  اگر طي يك ماه، بخواهيد چهار مطلب (شامل دو مقاله‌ي نسبتاً كوتاه و دو پست وبلاگ) بنويسيد و بعد هركار كنيد، نتوانيد مطالبتان را تمام كنيد، چه خواهيد كرد؟

  اگر در همان سطر سوم نوشته‌تان، حس كنيد كه اينها جز مشتي لاطائلات، چيز ديگري نيستند، چه تدبيري خواهيد انديشيد؟

  اعتراف مي‌كنم كه دچار چنين وضعيتي شده‌ام و راه برون رفت را هم نمي‌دانم! شما بگوييد چه كنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:9  توسط عليرضا  | 

روز دانشجو

 

  مي‌خواستم به مناسبت شانزدهم آذر درباره‌ي نگاه تاريخي به جنبش دانشجويي برايتان بنويسم. اما مطلبم در نهايت ناقص ماند و به همين دليل، آن را فردا برايتان خواهم آورد.

  في‌الحال، به مناسبت روز دانشجو، متن سخنراني دكتر رامين جهانبگلو را با عنوان «دانشگاه به منزله‌ي نهادي فلسفي» در ادامه‌ بخوانيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:3  توسط عليرضا  | 

در باب حماقت!

 

عيسي مريم به كوهي مي‌گريخت

شير گويي خون او مي‌خواست ريخت

 

آن يكي در پي دويد و گفت خير

در پيت كس نيست، چه گريزي چو طير؟

 

با شتاب او آنچنان مي‌تاخت جفت

كز شتاب خود جواب او نگفت

          

يك- دو ميدان در پي عيسي براند

پس به جدِّ جدّ، عيسي را بخواند:

 

كز پي مرضات حق يك لحظه ايست

كه مرا اندر گريزت مشكلي است

 

از كه اين‌سو مي‌گريزي، اي كريم؟

نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم!

 

گفت از احمق گريزانم، برو

مي‌رهانم خويش را، بندم مشو

 

گفت آخر آن مسيحا نه تويي؟

كه شود كور و كر از تو مستوي؟

 

گفت آري؛ گفت آن شه نيستي؟

كه فسون غيب را ماويستي؟

 

گفت آري آن منم؛ گفتا كه تو

ني ز گل مرغان كني اي خوب رو؟

 

گفت آري؛ گفت پس اي روح پاك

هرچه خواهي مي‌كني، از كيست باك؟

 

با چنين برهان كه باشد در جهان

كه نباشد مر ترا از بندگان؟

 

گفت عيسي كه به ذات پاك حق

مبدع تن، خالق جان در سبق

 

كان فسون و اسم اعظم را كه من

بر كر و بر كور خواندم، شد حسن

 

بر كُه سنگين بخواندم، شد شكاف

خرقه را بدريد بر خود تا به ناف

 

بر تن مرده بخواندم، گشت حيّ

بر سر لاشَي بخواندم، گشت شَي

 

خواندم آن را بر دل احمق به وُدّ

صدهزاران بار و درماني نشد

 

سنگِ خارا گشت و زآن خو بر نگشت

ريگ شد، كز وي نرويد هيچ كشت

 

گفت حكمت چيست كآنجا اسم حق

سود كرد، اينجا نبود آن را سبق؟

 

آن همان رنج است و اين رنجي، چرا

او نشد اين را و آن را شد دوا

 

گفت رنجِ احمقي قهرِ خداست

رنج و كوري نيست قهر، آن ابتلاست

 

ابتلا رنجي است كآن رحم آورد

احمقي رنجي است كآن زخم آورد

 

زاحمقان بگريز، چون عيسي گريخت

صحبت احمق بسي خون‌ها بريخت

 

اندك اندك آب را دزدد هوا

وين چنين دزدد هم احمق از شما

 

آن گريز عيسوي نه از بيم بود

ايمن است او، آن پي تعليم بود!

 

مثنوي معنوي- دفتر دوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:56  توسط عليرضا  | 

عصر يك روز سرد پاييزي‌ام چگونه گذشت

 

  هيچ‌وقت اشتياق آن‌چناني به حضور در جلسات و ميتينگ‌هاي سياسي نداشته‌ام. چرا كه در اغلب مواقع، اين جلسات حاصلي جز تهييج احساسات حاضران و تخريب خرد نقادشان نداشته‌اند. بگذريم از اينكه اين روزها ديگر عواطف سياسي هم به ندرت با سخنراني كسي برانگيخته مي‌شود.

  با اينهمه، عصر پنجشنبه سري زدم به دفتر حزب اعتماد ملي، شعبه‌ي زنجان. از آن رو كه شنيدم قرار است آقاي اكبر اعلمي، نماينده‌ي تبريز در مجلس، طي يك سخنراني و پرسش و پاسخ به بررسي وضعيت سياسي و اجتماعي كشور در آستانه‌ي انتخابات مجلس هشتم بپردازد. در بدايت امر، هنگام ورود به دفتر آن حزب، ديدم كف زمين با موكت فرش شده و همگان نيز، بمانند مساجد، ناچارند به كندن كفش از پاي و نشستن روي زمين. بي‌اختيار به ياد تصاويري افتادم كه از مجلس اول مشروطه ديده بودم و آنجا نيز، نمايندگان بر زمين مي‌نشستند و امور مملكتي را رتق و فتق مي‌نمودند. با خود گفتم كه ظاهراً در اين يك مورد هم، مثل كثيري از مسائل ديگر، هنوز در حد يكصد سال قبل هستيم. اما باز اميد داشتم مباحث مطرح شده در آن جلسه، ثمري داشته باشند و يا امثال من نكته‌اي بياموزند و يا در ميان اصلاح‌طلبان شهرمان، اجماع و اتفاقي درگيرد. لكن ادامه‌ي جلسه، از اين مهم نيز نوميدم ساخت.

  نيم ساعت تاخير، رسم هميشگي مردمان ماست در برگزاري چنين برنامه‌هايي. پس از آن، در حالي كه انتظار داشتم بعد از خيرمقدم‌گويي كوتاه مجري، شنونده‌ي صحبت‌هاي اعلمي باشم، اعلام شد كه ابتدا آقاي هوشنگ جعفري، شاعر مشهور شهرمان، شعري از خود خواهد خواند و پس از آن، ميزبان جلسه يعني آقاي بيگدلي خيرمقدم خواهد گفت و سخنراني اعلمي هم بخش نهايي برنامه است. من هميشه براي شاعران و هنرمندان و اهل فرهنگ احترامي ويژه قائل بوده‌ام، اما بر اين باورم كه شعرخواني آقاي جعفري در چنين جلسه‌اي، آنهم اشعاري مهيج و حماسي، كاري بي‌ربط و از سر بي‌ذوقي و بي‌توجهي برگزاركنندگان بوده. تصور نمي‌كنم كسي با اين ادعا مخالف باشد كه در محفلي كه قرار است به سياست بپردازيم، لزومي به برانگيختن احساسات حضار- آنهم به گونه‌اي كه آقاي جعفري شعرش را قرائت كرد- باشد. همين امر، به همراه خيرمقدم نسبتاً طولاني ميزبان- كه به زبان تركي هم گفته شد- آغازي بود براي مجادله‌هاي بعدي. تا آنجا كه وقتي اعلمي قصد شروع صحبتش را داشت، كساني بر او اعتراض كردند كه بايد به زبان تركي صحبت كند و لاغير! و البته اعلمي هم پاسخ جالبي داد و با اظهار اينكه ممكن است در اين جمع كساني هم باشند كه تركي ندانند، سخنش را آغاز كرد.

 گزارش مشروح صحبت‌هاي آقاي اعلمي را مي‌توانيد در نشريات و سايت‌هاي خبري بخوانيد. ولي چيزي كه بيش از همه مايه‌ي تاسف فراوان من شد، اختلافات و مشاجرات عجيب و غريبي بود كه در انتهاي بحث، بهنگام پاسخ اعلمي به پرسش‌هاي حاضران پيش آمد. تاسف‌آور، و شايد هم رقت‌آور، است كه در چنين شرايطي، و در هنگامه‌ي چنين بحثي، ناگاه دوباره مساله‌ي جنگ ترك-فارس پيش كشيده شود. گويي قرار نيست شرايط و اقتضائات سخنمان را بسنجيم و بعد بر زبانش آوريم. هنوز نتوانسته‌ام درك كنم كه اين دوستان عزيز و گرانقدري كه دغدغه‌ي زبان و فرهنگ قومي‌شان را دارند، از چه رو هركسي را كه زبان و فرهنگ و تفكري جز اين را برگزيده، اينطور آسان به باد ناسزا مي‌گيرند. شك نبايد كرد در ظلمي كه بر آذربايجان و آذري‌هاي ايران در طول تاريخ معاصرمان رفته؛ ولي مگر جواب اين ظلم را بايد با افترا و درشت‌گويي داد؟ مگر اصل، آزادي انسان‌ها در گزينش زبان و فرهنگ و طرز زندگي نيست؟ پس چرا در محافلي اين چنيني، آزادي غيرترك‌زبانان را ناديده بگيريم؟ ما را چه مي‌شود كه هنوز نياموخته‌ايم سخن گفتن با جمع به زباني خاص، درحالي كه هم ما به زباني عمومي‌تر مسلطيم و هم در ميان جمع كساني نا‌آشنا به زبان خاص ما وجود دارند، عين بي‌اخلاقي و بي‌ادبي است؟

  دوستي گرامي مي‌گفت كه چرا تهراني‌ها وقتي مي‌فهمند ما ترك‌زبانيم، به سرعت لطيفه‌اي از بهر تركان مي‌گويند و مي‌خندند؟ پاسخش دادم كه به همان دليل كه تبريزيان وقتي مي‌فهمند مشتري غير تبريزي يا غير  ترك‌زبان است، گاه جنسشان را به دو يا سه برابر قيمت بر او عرضه مي‌كنند! به باورم بايد در جايي، كس يا كساني اين چرخه‌ي بيهوده را باطل كنند و بشكنند؛

  پس چرا من و شما آن كسان نباشيم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:2  توسط عليرضا  |