تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

نقطه‌ي صفر مدار صفر درجه

 

  اين سريال «مدار صفر درجه»، ديشب بالاخره به سرانجامش رسيد. به شخصه با علاقه‌ي فراواني اين سريال را دنبال مي‌كردم. به خصوص كه علاوه بر وجود جذابيت‌هاي وجوه رمانتيك و تراژيك داستان، اشارات فراواني هم شده بود به برخي حوادث تاريخ معاصر ايران و جهان. عشق‌هاي مثلثي، نفرت، صداقت، دروغ، فلسفه، بي‌خردي و جهالت، ادبيات فاضلانه، ادبيات كوچه بازاري و سخيف؛ همه‌ي اينها را مي‌توانستيد در خلال آن داستان بيابيد. به ويژه كه نويسنده و كارگرداني فاضل به نام محمد حسن فتحي، با هنرمندي تمام، جمله‌ي اينها را كنار هم چيده بود. به آنچه گفتم اضافه كنيد هزينه‌ي هنگفتي را كه براي ساخت دكور و احتمالاً فيلم‌برداري در نقاط متعدد داخل و خارج ايران صرف شده بود.

  اما اين «مدار صفر درجه»، با تمام هزينه‌ها و هنرنمايي‌هايش، گويي براي مخاطبان خاص ساخته شده بود، چرا كه شخصيت‌هاي اصلي آن هم از خواص و نخبگان دوران خودشان به شمار مي‌آمدند. تصور مي‌كنم عجيب نيست چنين مساله‌اي؛ در اطراف خود كه بنگريم عده‌ي زيادي از افراد را خواهيم ديد كه دغدغه‌شان براي دانستن سرانجام «يانگوم» آنقدر هست كه مجالي نمي‌ماند براي تفكر در احوالات حبيب و سارا، يا سرگرد و زينت‌الملوك! پس تعجب هم نبايد كرد كه كسي تمام قسمت‌هاي «چهارخانه» را ديده باشد و نامي «هم از مدار صفر درجه» نشنيده!

  يك نكته‌ي ديگر؛ بعيد نمي‌دانم برخي كسان نويسنده و كارگردان اين سريال را سرزنش كنند، به دليل آنكه در جريان چنان داستان دلنشيني، ناگاه حكايت يهوديان و هولوكاست و دولت اسرائيل را پيش كشيده است. شايد پربيراه نباشد كه مي‌گويند مجوز او براي ساخت اين برنامه، طرح همين مباحث بوده. من اما بر اين باورم كه باز هم مي‌ارزد ساختن و پرداختن چنين داستاني، به دادن چنان هزينه‌اي. فراموش نبايد كرد كه كثيري از خط قرمزها و محدوديت‌هايي كه سابقاً به عنوان وحي منزل تلقي مي‌شدند، در جريان داستان شكسته شدند، و ارزش‌هايي چون عشق و انسانيت و صداقت، جايگزين آنها گشتند. در اينجا البته مجال شرح مصاديق اين خط‌شكني‌ها نيست، و خواننده‌ي تيزهوش و بيننده‌ي نكته‌سنج، خود آنها را، چه بسا بهتر از من، درخواهد يافت.

  راستي، يك سوال هم براي من هنوز بي‌پاسخ مانده؛ چگونه ممكن است حبيب پارسا بتواند هم در پاريس با سارا فرانسه سخن بگويد، هم در تهران با انگليسيان و امريكاييان انگليسي حرف بزند و هم در بازداشتگاه گشتاپو، به آلماني بازجويي شود؟ يا شايد هم همه‌ي مخاطبانش فارسي بدانند! اصلاً، گيرم كه حبيب درس خوانده و همه‌ي اين زبانها را پيش‌تر آموخته، اما ديگران چه؟ سارا و مادرش از كجا فارسي مي‌دانستند؟ چه جهان عجيب، و شايد هم خوبي، است كه همگان فارسي مي‌دانند...

 

«تو را به اندازه‌ي همه‌ي كساني كه دوست نداشته‌ام، دوست مي‌دارم»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:16  توسط عليرضا  | 

زادروز من

 

  امروز، بيست و يكم آبان، زادروزم است. من درست بيست و شش سال پيش از اين، «بيامدم به جهان، تا چه گويم و چه كنم...»

  سال گذشته، در چنين روزي گفتم كه مرا به سخت جاني خود اين گمان نبود. امسال هم اما چيزي بهتر از آن برايتان نتوانم گفت. دوستي مهربان، ديروز مي‌گفت: «يك سال بزرگ‌تر شده‌اي»، و من سخنش تصحيح كردم كه: «نه، يك سال پيرتر و شكسته‌تر!»

 نمي‌دانم اين حس من تنهاست، يا براي سايرين هم اينگونه دلتنگي در سالروز تولد پيش مي‌آيد؟ شايد اصلاً «سندروم روز تولد» باشد و من در خودم كشفش كرده‌ام!

  طنز تلخي است كه خيلي وقت‌ها بايد با ديگران از اميد و روشني آينده بگويم و اينكه «هزار باده‌ي ناخورده در رگ تاك است...»، اما خودم مدت‌هاست كه ديگر هيچ تصوري از اميد و نشاط در وجودم احساس نمي‌كنم. باور كنيد حاضرم همه‌ي اين بيست و شش سال را بدهم و به جايش... اما نه، بگذريم!

 

 

خالي‌ام، چون باغ بودا، خالي از نيلوفرانش

خالي‌ام، چون آسمان يخ‌زده، بي‌اخترانش

 

خلق، بي‌جان. شهر گورستان و ما، در غار، پنهان

ياس و تنهايي و من، مانند لوط و دخترانش

 

پاره‌پاره مغربم. با من نه خورشيدي، نه صبحي

نيمي از آفاقم، اما، نيمه‌ي بي‌خاورانش

 

سرزمين مرگم. اينك، بركه‌هايش، ديدگانم.

وين دل توفاني‌ام، درياي خون بي‌كرانش

 

عيب از آنان نيست، من دلمرده‌ام، كز هيچ سويي

در نمي‌گيرد مرا، افسون شهر و دلبرانش

 

حسين منزوي- دفتر «از شوكران وشكر»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:1  توسط عليرضا  | 

براي «مدرسه»اي كه بسته شد...!

 

 

 

 مدرسه

  توقيف يا لغو امتياز نشريات در كشور ما حادثه‌ي تازه‌اي نيست. ‌نسل من تعداد زيادي از اين توقيف‌ها و لغو امتيازها و توقف انتشارها را ديده و گويا مقدر است ببينيد. من هم هميشه هنگام بسته‌شدن هر نشريه‌اي دلم مي‌گيرد؛ گويي دوستي قديمي را ديگر قرار نيست ببينم. اما بايد اعتراف كنم كه از آن ميان، در چهار مورد بيشتر از بقيه دل‌تنگ شدم...

  اولي، هفته‌نامه‌ي «مهر» بود كه روزهاي خوشي داشتم با خواندنش. خاطرم هست كه هرجور آدمي در آن مي‌نوشت؛ از سيد علي ميرفتاح تا يوسف‌علي ميرشكاك، و از سيد عبدالرضا موسوي تا شهرام شكيبا و نيك‌آهنگ كوثر و سيد ابراهيم نبوي! لحن غالب نوشته‌ها به طنز مي‌زد و با همين شيوه، كثيري از مسايل فرهنگي و اجتماعي و هنري را طرح مي‌كرد و مخاطباني پرشمار داشت در ميان جوانان اهل فرهنگ و هنر. «مهر» اما سرانجام خوشي نيافت و در پي  برآشفتن غازيان و عنايت قاضيان و شكايت شاكيان- من جمله صدا و سيما-، بسته شد. بعدها هم كه دوباره بازگشايي شد، ديگر آن لطف و مهر سابق را نداشت و بدل گشته بود به بولتن داخلي حوزه‌ي هنري (با مديريت جديد).

  دومي «كيان» بود، كه اهل فرهنگ و هنر و انديشه بهتر مي‌دانند تاثير آن را بر رويش گفتمان‌هاي نو در جامعه‌ي ما. «كيان»، با طرح مباحث تئوريك در زمينه‌ي فلسفه‌ي تحليلي دين، مدارا و تساهل، هرمنوتيك متون و ده‌ها موضوع ديگر، بر غناي فرهنكي و فكري جامعه‌مان مي‌افزود. اما صد حيف كه «كيان» هم بالاخره به محاق توقيف رفت و دست‌اندركارانش، هركدام به سويي و جايي پراكندند.

  سومين نشريه بي‌شك «شرق» بود. هنوز هم كه هنوز است، مي‌توان انتشار «شرق» را به عنوان اولين روزنامه‌ي حرفه‌اي تمام رنگي بخش خصوصي، نقطه‌ي عطفي در تاريخ مطبوعات ايران دانست. شايد هرگز از خاطر ما نرود روزهايي كه عطش خواندن و فهميدن، به دكه‌هاي مطبوعاتي مي‌كشاندمان، كه تا «شرق» تمام نشده، يكي بخريم و بخوانيم؛ گرچه قيمتش بالاتر از روزنامه‌هاي ديگر بود و ناچار بوديم خيلي از نيازها را ناديده بگيريم تا بتوانيم «شرق» را مرتب تهيه كنيم.

  چهارمين مورد اما همين چند روز پيش اتفاق افتاد. هيات نظارت بر مطبوعات، درست در زماني كه علاقمندان در انتظار انتشار شماره‌ي جديد فصل‌نامه‌ي «مدرسه» بودند، ناگهان حكم به لغو امتياز آن داد؛ بي‌نيازي به شاكي و اتهام و دادگاه و ... . تنها چيزي كه اعلام شده، اين است كه «مدرسه» به جرم تبليغ عليه نظام و ترويج الحاد، از سوي هيات نظارت بر مطبوعات يكسره بسته شده. راستش را بخواهيد، اينها را كه مي‌خواندم كمي هم خنده‌ام گرفت؛ به ياد آوردم كه از قضا يكي از انتقاداتي كه خيلي‌ها بر «مدرسه» وارد مي‌دانستند، پافشاري‌اش بود بر نشر مطالب دين‌دارانه، ولو در حوزه‌ي روشنفكري ديني.

  حالا ديگر «مدرسه‌»مان بسته شده؛ و من چه ساده‌دل بودم كه پيش خود فرض كرده بودم اگر در نمايشگاه مطبوعات غرفه‌اي داشته باشد، مي‌روم و اشتراكم را تمديد مي‌كنم... .

  هنوز در فكرم كه ما چطور مي‌توانيم دم از آزادترين كشور دنيا بزنيم و در نمايشگاه مطبوعاتمان، از مطبوعات ساير ممالك هم دعوت كنيم، و بعد در همين دوقدمي‌، دم گوشمان، نشريه‌اي به جرم چاپ مقالاتي از برجسته‌ترين اسلام‌شناسان (مانند دكتر سروش و دكتر كديور و استاد شبستري و ديگران) يا بزرگترين فيلسوفان دين جهان (مانند جان هيك)، به راحتي آب خوردن لغو امتياز مي‌شود.

  از اينها گذشته، اعتراف مي‌كنم همين دو روزي كه از شنيدن خبر توقيف «مدرسه» مي‌گذرد، دلم تنگ شده براي آن نوشته‌ها و مقالات پرمايه‌ي فلسفي و فرهنگي... .

  راستي، فكر مي‌كنيد چرا اينگونه حادثه‌ها ديگر برايمان عادي شده و هيچ احساسي برنمي‌انگيزد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:57  توسط عليرضا  | 

«ديگري» از منظر فيلسوفان

 

  طبق قولي كه قبلاً داده بودم، دومين نوشته‌ام در نخستین شماره‌ي دوماه‌نامه‌ي «مهرانه» را در ادامه‌ي مطلب برايتان مي‌آورم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:3  توسط عليرضا  | 

تنها مرا رها كن...

 

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

 

مائيم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن

 

از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت، ترك ره بلا كن

 

ماييم و آب ديده، در كنج غم خزيده

بر آب ديده‌ي ما صد جاي آسيا كن

 

درديست غير مردن، كآن را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن؟

 

بس كن كه بيخودم من، ور تو هنرفزايي

تاريخ بوعلي گو، تنبيه بوالعلا كن

 

  گاه با خودم مي‌انديشم كه اين سوگناكي‌هاي زندگي براي چيست؟ آيا ما بدين دنيا آمده‌ايم كه فقط رنج ببريم؟ آيا اين سوگناكي‌ها ذاتي در خود نهان دارند؟

  امروز ناخواسته -اما از سر اجبار- چند تني از عزيزترين دوستانم را از خود رنجاندم... به خود مي‌گويم كه مگر چنين رفيقان شفيقي را به راحتي يافته‌اي كه به همين سادگي سخنشان را رد مي‌كني؟ و باز به خودم پاسخ مي‌دهم كه چاره‌اي ديگرت مگر بود؟ حتي شايد با اين احوالات آشفته‌ي باطنت براي آنها هم بهتر بوده... به هر دليلي خواسته‌شان را نتوانستم بپذيرم، اما خودشان مي‌دانند كه هميشه بخشي بسيار مهم و باارزش از دنيايم را تشكيل داده‌اند و تا ابد مديون لطف و توجهشان خواهم ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:59  توسط عليرضا  | 

سلام آخر

 

سلام اي غروب غريبانه‌ي عشق

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام اي غم لحظه‌هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

 

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي قصه‌ي عاشقانه

 

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعر شبانه

 

خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمي‌ماني اي مانده بي من

تو را مي‌سپارم به دلهاي خسته

 

تو را مي‌سپارم به ميناي مهتاب

تو را مي‌سپارم به دامان دريا

 

اگر شب‌نشينم، اگر شب‌شكسته

تو را مي‌سپارم به روياي فردا

 

به شب مي‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل مي‌سپارم تو را تا نميرد

 

اگر چشمه‌ي واژه‌ از غم نخشكد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

 

خداحافظ اي برگ و بار دل من

خداحافظ اي سايه‌سار هميشه

 

اگر سبز رفتي، اگر زرد ماندم

خداحافظ اي نوبهار هميشه

 

 

  متن ترانه‌ي «سلام آخر» است كه احسان خواجه‌نوري مي‌خواند. حزن عجيبي دارد كه دل شنونده را به دنيايي ديگر مي‌برد‌... من به ياد همه‌ي آنهايي افتادم كه دلم مي‌خواهد ببينمشان، ولو يك نظر ديگر... بعضي‌هاشان را هنوز اميد دارم ببينم، اما بعضي ديگر را ديگر اميدي نيست. به نحوي رفتته‌اند و دستم از دامانشان كوتاه مانده...

 

جهان سست است و بي‌بنياد، ازين فرهادكش فرياد * كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:6  توسط عليرضا  | 

نامه‌هايي براي «علي كوچولو»

 

  مدتيست مهرانه(انجمن خيريه‌ي حمايت از بيماران سرطاني استان زنجان) -در اقدامي بجا و پسنديده- مسابقه‌اي طرح كرده براي كودكان و دانش‌آموزان زنجاني با عنوان «مسابقه‌ي نامه به علي كوچولو». شركت كنندگان مي‌بايست نامه‌اي براي يك شخصيت مجازي به نام علي بنويسند كه مبتلا به بيماري سرطان شده و نياز به ياري همگيمان دارد. گروهي نيز براي داوري تعيين شده‌اند و منهم به نمايندگي از واحد نشريه‌ي انجمن يكي از آنهايم و امروز نامه‌ها و نقاشي‌هاي دريافت شده را تحويل گرفتم. هنگام ظهر كه تعدادي از آنها را مطالعه مي‌كردم، ناگاه متوجه قطرات اشكي شدم كه از چشمانم سرازير مي‌شد. خواندن و ديدن نشانه‌هايي از احساسات پاك و معصوم و صميمانه‌ي كودكان كه براي همنوعي ابراز شده بود، سخت متاثرم كرده بود. يكي چندين بار گفته بود كه براي علي دعا مي‌كند و از خانواده‌اش هم خواسته همين كار را بكنند. ديگري مي‌خواست قلكش را بشكند و پولش را براي تامين هزينه‌ي درمان علي بفرستد. يكي ديگر سعي كرده بود با همان لحن كودكانه و علي‌رغم اغلاط نگارشي و املايي، به علي روحيه بدهد براي مبارزه با بيماري؛ و سايرين هم هركدام به سهم خود چيزي نوشته يا نقشي آفريده بودند براي «علي كوچولو»ي بيمار...

  محلهاي ارسال نامه‌ها هم بسيار متفاوت و متنوع بودند. از دبيرستان دخترانه تا دبستاني پسرانه در محلات به نسبت فقيرنشين شهر، و حتي چند نامه از روستاهاي اطراف. همه و همه سرشار از اميد و آرزوي سلامتي علي و اعلام آمادگي براي ياري او. چندتايي هم از علي كوچولوي ما خواسته بودند تا پس از بهبودي به ديدنشان برود و همبازي‌شان باشد.

 

  زيستن ما در اين جهان وجوه سوگناك فراواني دارد. اما در كنار همه‌ي اين سختيها و دردها و رنجها و سوگناكي‌ها، شايد مشاهده‌ي چنين احساساتي پاك و ميلي عميق به ياري ديگران، از معدود عواملي باشد كه زندگي كردن را-و حتي شادي را- هنوز مي‌تواند برايمان ممكن سازد.

  در آينده درباره‌ي اين نامه‌ها برايتان بيشتر خواهم نوشت. حتي شايد توانستم با كسب اجازه از مسئولين انجمن، چندتايي را بعنوان نمونه برايتان بياورم؛ هرچند انتخاب يك يا چند نامه و نقاشي از بين اينهمه برايم كاريست دشوار و پراندوه... اي كاش مي‌شد همه‌شان را برنده اعلام كرد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:35  توسط عليرضا  | 

مرگ قيصر

قيصر امين‌پور

  «و قاف حرف آخر عشق است...

                                            آنجا که نام کوچک من آغاز می شود...»     "قیصر امین پور"

 

  دکتر قیصر امین پور، شاعر همروزگار ما امروز در ۴۸ سالگي درگذشت... يادش هميشه درقلبمان مستدام باد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:2  توسط عليرضا  | 

حكايتي در باب لزوم اطلاع داشتن از مفاخر تاريخي و فرهنگي شهرمان!

                                             

 

  چند وقت پيش دو نفر از دوستان بسيار خوب و فرهيخته‌ام آمده بودند اينجا... يعني شهرما، زنجان. بعد از ظهر روز عيد فطر را قرار گذاشتيم گشتي در شهر بزنيم و مناظر و ديدنيهاي شهرمان را نشانشان دهيم. و البته از بخت و اقبال بد هركجا كه رفتيم تعطيل بود و ناچار بايد به نگاهي از خارج بسنده مي‌كريم. آخرين جايي كه به فكرمان رسيد پل قديمي «ميربها» بود كه در حاشيه‌ي جنوبي زنجان و بر روي رودخانه‌ي زنجان رود ساخته شده؛ و شايد بهتر باشد بگويم ساخته شده بود؛ چرا كه امروزه ديگر از زنجان رود آبي نمي‌گذرد.

  القصه، جاده‌ي بيجار را كمي جلو رفتيم تا به كناره‌ي رودخانه و نزديكي پل برسيم. از دور منظره‌اي زيبا ديده مي‌شد شامل پلي تاريخي، و نيز پاركي كه به همت شهرداري زنجان در كنار پل و حاشيه‌ي رود احداث شده تا تفرج‌گاه مردمان باشد. داخل پارك، هم آلاچيقهايي مناسب براي نشستن و استراحت انسان بود و هم گلكاري‌هايي بي‌نهايت زيبا. خلاصه كنم كه هزينه‌ي فراواني صرف شده بود تا مردم بيايند و بياسايند. اما اينها همه مقدمه بود و اصل ماجرا، چيزي ديگر.

  چشمانتان روز بد نبينند، در مسيرمان به سمت همان تفرجگاه، گذشته از چشمهايي حريص و جستجوگر- و كمي هم ترسناك – كه براندازمان مي‌كردند، زير پاهامان هم پر بود از انواع زباله؛ و در ميان اينهمه زباله، تعداد متنابهي سرنگ مصرف شده نظر بيننده را به خود جلب مي‌كرد. اين را هم در نظر داشته باشيد كه در آن اطراف نه بيمارستاني است و نه درمانگاهي، و خود بخوانيد حديث مفصل را ازين مجمل...

  اما بالاخره به محل معهود رسيديم و باز پديده‌اي ديگر مشاهده نموديم. چندين سگ ولگرد - در آن نزديكي دهي نيست، باغداران اطراف هم سگ خود را داخل باغشان نگاه مي‌دارند نه در پارك - در اطرافمان جولان مي‌دادند و گاه چنگ و دندانشان هم به رخ ما مي‌كشيدند تا حساب كار دستمان آيد. ناچار مسيري ديگر برگزيديم تا مگر بيابانگردي‌مان تمام شود و به نقطه‌ي معهود برسيم، و چنين نيز شد. اما از خود آن پارك چه برايتان بگويم كه گويي آن مناظر زيبا جملگي سرابي بود و ديگر هيچ... در فاصله‌ي چند متري تفرجگاه ما، جايي كه روزگاري زنجان رود بعنوان حد جنوبي شهر جاري بوده، چنان حجمي از زباله و فاضلاب صنعتي و غيرصنعتي وجود داشت كه اصلاً بستر رودخانه‌ي خشك شده ناپيدا بود؛ و علاوه بر اين منظره‌ي زشت و تهوع‌آور زباله‌ها، چيزي بدتر هم وجود داشت: بوي تعفن شديدي كه مجال ايستادن به كسي را نمي‌داد؛ و من تعجب مي‌كردم از آن نگهبان پارك كه چطور در چنين جايي كار مي‌كند؟ و اصلاً چه مي‌كند در چنان محلي؟ خلاصه اينكه فكر ديدن پل از نزديكي را از سرمان بدر كرديم و از همان فاصله‌ي دور زيارتش كرده و به سرعت از آن محيط متعفن و كريه دور گشتيم.

  سفر كوچك من و دوستانم در زادگاهم همينجا تمام شد. تصميم گرفتم از اين به بعد هر مهماني برايم رسيد، باز به همان عمارت معروف رختشويخانه ببرمش – ولوقبلاً هم بارها ديده باشد آنجا را و شنيده باشد توضيحات تكراري راهنمايان را- و از گردشگري و زيارت ساير آثار ديدني و فرهنگي شهرمان بر حذرش دارم... باشد كه آبروي ريخته‌مان را بيش از اين بر زمين نريزم.

 

  اين توصيفات عين حقيقت بود و هركس بدگمان است به شهادت من، خود مي تواند بدانجا رود و ببينيد كه چه بسا اوضاع بسيار بدتر از آني هم باشد كه من مي‌گويم. در جامعه‌ي ما چندين دستگاه عريض و طويل متولي بهسازي چنين محلهايي هستند. بي‌شمار موسسه و سازمان دولتي و غيردولتي خودشان را حافظ و سازنده‌ي سلامت و بهداشت محلهاي زيستن آدميان مي‌دانند... اما دريغا كه يا نمي‌دانند و يا نمي‌خواهند و يا نمي‌توانند. نمونه‌اش هم آنكه بجاي همه‌ي اين تشكلها و نهادها و سازمانها و وزارتخانه‌ها، من و دوستانم در موسسه‌ي فرهنگي-مطالعاتي نيستان جمعه‌ها به پاكسازي طبيعت مي‌رويم و ديگران هم يا ساكتند و يا اگر خيلي دلشان بسوزد، تشويقي اندك نثارمان مي‌كنند و بس.

  واي بر ما كه در سخن گفتن از لزوم حفظ محيط زيست و پاس‌داشتن طبيعت، گوي سبقت از همگان مي‌رباييم و در عمل، حاصل كارمان مي‌شود منظره‌اي كه در بالا وصفش را خوانديد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:10  توسط عليرضا  |