تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

آزادي

 

  خبر آزادي محبوبه مقدم از جمله‌ي آن خبرهاست كه در بدترين شرايط و سخت‌ترين روزها، اميدي دوباره‌ به انسان مي‌بخشند. اميد به همه‌ي خبرهاي خوب اين دنيا... و اميد به برآورده شدن مهمترين آرزويم: روزي كه هيچكس به خاطر فكر و عقيده‌اش در بند نباشد.

  به اميد آن روز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:17  توسط عليرضا  | 

مادر ترزا: وجدان بيدار بشريت

 

  متن مقاله‌اي را كه چندي پيش براي «مهرانه»- نشريه‌ي داخلي انجمن حمايت از بيماران سرطاني استان زنجان- نوشتم، در ادامه‌ي مطلب بخوانيد. جمعاً دو مقاله داشتم در آن شماره‌ي اول كه "مادر ترزا: وجدان بيدار بشريت" را امروز و "«ديگري» از منظر فيلسوفان" را در فرصتي ديگر تقديمتان خواهم كرد. لازم است در همينجا سپاسگزار استاد فرزانه و بزرگوارم جناب آقاي دكتر حميدرضا نمازي باشم كه در تهيه‌ي منابع و تكميل اين نوشتارها ياريم كردند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:9  توسط عليرضا  | 

 

شكست عهد من و گفت: «هرچه بود، گذشت»

به گريه گفتمش: «آري، ولي چه زود گذشت!»

 

بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد

بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت

 

شبي به عمر گرم خوش گذشت، آن شب بود

كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت

 

چه خاطرات خوشي در دلم به جاي گذاشت

شبي كه با تو مرا در كنار رود گذشت

 

گشود بس گره آن شب ز كار بسته‌ي ما

صبا چو از بر آن زلف مشك‌سود گذشت

 

غمين مباش و ميانديش ازين سفر، كه ترا

اگرچه بر دل نازك غمي فزود، گذشت

 

"ایرج دهقان"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:47  توسط عليرضا  | 

«روشنگري چيست؟»: مقاله‌ي تاريخ‌ساز

 

  اشاره: اخيراً در يكي از جستجوهاي اينترنتي‌ام به متن فارسي يكي از مشهورترين مقالاتي كه در تاريخ فلسفه‌ و انديشه‌ي غرب نگاشته شده، برخوردم. «روشنگري چيست» را امانوئل كانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴م.) در تاريخ ۳۰سپتامبر ۱۷۸۴ نوشت كه جملاتي از پاراگراف آغازين آن را بارها و بارها خوانده و شنيده‌‌ايم: «جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گيری!» يا «براي دانستن جرات داشته باش!». به تصورم هركس كه قصد شناخت تاريخ و فرهنگ و فلسفه‌ي مدرن غرب را دارد بايستي حتماً چندين بار اين متن را خوانده و در اطراف آن به قدر كفايت تامل و تفكر كرده باشد. متن كامل اين مقاله را در ادامه‌ي مطلب با ذكر منبع برايتان مي‌آورم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:10  توسط عليرضا  | 

حافظ منافع!

 

   تابحال اجباري رويتان بوده براي انجام كاري؟ به خصوص وقتي كه كاري فرهنگي باشد و يا اهدافي فرهنگي داشته باشد؟ و در عين حال با موضوع يا هدف آن كار موافق نباشيد؟

  چندي پيش پيشنهادي دريافت كردم در مورد مجري شدن در يك سخنراني. ظاهراً از ميان ساير دوستان كسي ديگر مايل به اجرا نبود و من به ناچار- علي‌رغم اينكه موضوع سخنراني با علايق و افكارم چندان سازگاري نداشت- آن را پذيرفتم. برنامه چندان هم بد نبود، گرچه آن چيزي نشد كه من انتظار داشتم؛ اما علاوه بر آن ناسازگاري كه گفتم، بهنگام اجرا هم مشكلاتي برايم پيش آمد. متاسفانه پاسخ سخنران به پرسش شفاهي يكي از حاضران-كه بي‌توجه به روال معمول چنين جلساتي بلند شد و سوالش را پرسيد- مقدمه‌اي شد تا يكي ديگر هم بيايد و به زباني ديگر، جز زبان رسمي جلسه، پرسش‌اش را طرح كند. نكته‌ي جالب ديگر آنكه دوستي هم صدايش را بلند كرد كه چرا سوال مكتوبش را نخوانده‌ام؛ گويي اصلاً وجود من به مثابه «مجري جلسه» بي‌معنا بوده و قرارست مانند يك ماشين آنچه برايم مي‌رسد را فقط بخوانم و ديگر هيچ...

  راستش را بخواهيد ديگر خسته شده‌ام از چنين اتفاقاتي. ديگر نمي‌توانم اين بي‌مبالاتي‌ها را بپذيرم. يكي تصور مي‌كند سخنگوي ترك‌زبانهاست در جمعها و گويا اصلاً فكر نمي‌كند كه من نيز ترك‌زبانم و عاقل و بالغ كه وكيل و سخنگو و حافظ منافع نمي‌خواهم، و به محض اينكه مي‌خواهي كوچكترين انتقادي از او و همفكرانش طرح كني به سرعت موضع مي‌گيرد و درشت و بلند سخن گفتن مي‌آغازد. ديگري مي‌آيد و به زور مي‌خواهد حرفش را در جلسه‌اي كه من اداره‌كننده‌اش هستم مطرح كند. حتي دوستان خوبم هم گاه كارهايي از من مي‌خواهند كه نه دوست دارم انجامشان دهم و نه حتي به صلاح خودم يا جمعمان مي‌دانم.

  اين واپسين باري بود كه برخلاف ميلم مجري‌گري در برنامه‌اي را مي‌پذيرفتم. از اين پس وقتي موضوع سخن يا سخنرانش با علايق و انديشه‌هايم اشتراكي نداشته باشند، از اجرا معذور خواهم بود.

   شايد هم اصلاً از اين پس جايي مجري نشوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:51  توسط عليرضا  | 

ماه و پلنگ

 

خيالِ خامِ پلنگِ من، به سوي ماه پريدن بود

و ماه راز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود

                           ***

گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ي ديدارت

شروع وسوسه‌اي در من، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم، آري – موازيان به ناچاري-

كه هردو باورمان زآغاز، به يكدگر نرسيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد؛ اما

بهار، در گل شيپوري، مدام گرمِ دميدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به كام من

فريبكار دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

                        ***

چه سرنوشت غم‌انگيزي، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي‌بافت، ولي به فكر پريدن بود

 

                                                               حسين منزوي

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:20  توسط عليرضا  | 

نیستان در فضایی مجازی

 

  خوشحالم به اطلاع دوستان برسانم که دفتر مجازی موسسه‌ي فرهنگي مطالعاتي نيستان هم راه‌اندازی شده تا ضمن خبررسانی در مورد فعالیتهای این تشکل غیر دولتی، به درج مقالات و نوشته‌های سودمند در حوزه‌ی فعالیت آن نیز بپردازد.

آدرس دفتر مجازی موسسه‌ي فرهنگي مطالعاتي نيستان:

http://neyestan-zanjan.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:57  توسط عليرضا  | 

در حياط كوچك پاييز، در زندان

  

                                       رهايي

 

  ۱- ساعتم هشت و ده دقيقه‌ي شب را نشان مي‌دهد و گويا ده دقيقه‌اي تاخير داشته‌ام. مي‌روم موسسه براي كلاس تاريخ زنجان كه امروز تمام مي‌شود و بعد از آن قرار است گريزي هم به بحث اسطوره‌شناسي بزنيم. وقتي به دفتر موسسه مي‌رسم، دوستي مي‌آيد و خبري مي‌دهد كه در بدايت امر نمي‌فهمم چه گفته: «محبوبه مقدم بازداشت شده». درمي‌مانم كه چه گويم يا چه كنم؟! چند لحظه‌اي به سكوت و دلهره مي‌گذرد و بعد من سعي مي‌كنم با سخني فضا را بشكنم. حاصل اما آنقدر بي‌ربط و ذوق است كه مخاطبم هم ناديده مي‌گيردش.

  مي‌پرسم: «چه وقت؟ كجا؟ براي چه؟» خبرها اما ناقصند و پرنقيض. دوست خبررسانم عجله دارد براي رفتن و مرا با افكار و اوهام و خيالاتم تنها مي‌گذارد...

  ۲- ساعت يازده و نيم شده و من به ياري اينترنت- جادوي علم نوين- در جستجوي خبرهايي بيشترم. اما فقط در معدودي از سايتها – فيلتر شده و فيلتر نشده- خبري كوتاه هست و تقريباً يك شكل؛ چكيده‌ي همه‌شان اينست كه محبوبه مقدم دانشجوي دانشگاه علامه طباطبايي و فعال مسايل زنان ۱۵ يا ۲۰ شهريور در كرمانشاه بازداشت شده و هم‌اكنون نيز احتمالاً در سلولي انفرادي است... در اوين... آخر دنيا... احساس سرما مي‌كنم، اما هيچ دريچه‌اي را در اتاقم باز نمي‌بينم. با خود مي‌گويم اين چه حس برودتي است با من؟ آنهم اين روزها كه تابستان تازه گذشته و آثارش بايد هنوز هويدا باشد؟ پرسشم را پاسخي نمي‌يابم. سرما تا مغر استخوانم نفوذ مي‌كند...

  ۳- نشسته‌ام تنها و فقط خيالم را پرواز مي‌دهم. به ياد آنروز مي‌افتم كه خبر دستگيري ياشار را شنيدم و حيرت‌زده مانده بودم... به خاطر مي‌آورم آن شبي را كه گيج و منگ شده بودم از حكايت بازداشت سعيد... به ياد همه‌ي جوانان هم‌وطن و هم‌نوعم مي‌افتم كه براي ساعتي هم كه شده- به هر جرم ممكن يا غير ممكن- سرما و سختي و ظلمت زندان را چشيده‌اند... و حالا هم محبوبه ! ياد آن روزي مي‌افتم كه به لطف دوستان مشتركمان نخستين بار آشنا شدم با او. خاطرم هست كه رفتيم به ديدن گنبد سلطانيه، و چه مي‌دانستم كه چند ماهي بعد‌تر ناچار خواهم شد از او و براي او بنويسم كه حالا به بند اندر است... سفر الموت را به ياد مي‌آورم كه دختري ديدم بانشاط و فهيم و پُردل و خوش‌ذوق و البته دانا و پُر‌مطالعه كه هيچ نكته‌اي از زيباييهاي طبيعت آنجا از چشمان جستجوگرش دور نمي‌ماند. حتي چندوقتي پيش از بازداشتش را به خاطر مي‌آورم كه در تهران ديدمش؛ از فرهنگ و سياست اجتماع و تاريخ سخنها گفتيم و من – گرچه با برخي از نظراتش موافق نبودم- اما نمي‌توانستم تحسينش نكنم. با خود مي‌گفتم به وجود چنين شيرزناني است كه گاه اميد مي‌بندم به آينده‌ي زنان و دختران ... نه!  به آينده‌ي جمله‌ي مردمان ميهنم.

  ۴- توسن خيال به سوي زندان مي‌تازم و وضعيت محبوبه را در آنجا تصور مي‌كنم. تصاوير فراواني از مقابل چشمم مي‌گذرند. ولي همه يك نكته به همراه دارند: «زندان، جاي محبوبه نيست». مي‌گويند اين حبس و بندها را براي مجرمين و بزهكاران ساخته‌اند تا جامعه از آسيبشان ايمن بماند. اما هرچه مي‌كوشم نمي‌توانم ارتباطي بگيرم ميان محبوبه و مجرمان و خلافكاران! از اينها گذشته،در خبرها بود كه او تمام اين مدت را در سلولي انفرادي بوده... باز به خاطر مي‌آورم كه در اين سزمين حتي دزدان و قاتلان و متجاوزان را نيز حقوقي است چون مرخصي و ملاقات و وكيل و ... اما دريغا كه گاهي محبوبه و محبوبه‌ها بي هيچ توضيح و توجيهي محرومند از چنين حقوقي كه سياه‌كارنامه‌ترين جانيان هم آنها را حق مسلم خود مي‌داند و بدستش مي‌آورد.

 

  ۵- نمي‌دانم چه به روزگار آن وطني خواهد آمد كه جوانان فرهيخته‌ و پرتلاشش يا به بند و زنجير باشند و يا به كنج عزلت و سكوت... پس آينده‌ي اين سرزمين را كدام جوان آينده‌سازي قرار است بسازد؟

 

  مطالب ساير دوستانم:

 

      يادي از يك دوست (وبلاگ زمزمه‌ سپيده) 

 

      نمي‌دونم (وبلاگ فصل سرد)

 

     براي محبوبه (وبلاگ فمينا)

    

     عادت مي‌كنيم (وبلاگ كشكيسم)

 

    محبوبه را آزاد کنید (وبلاگ حركت بر مدار صفر درجه )

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:51  توسط عليرضا  |