اين روزهايم با شنيدن اين تصنيف ميگذرد:
" زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
میریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند:
ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
توشهای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشستهام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خستهام
زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز... "
شعر و آهنگ: امير حسين سام
آواز: اشکان کمانگری
آلبوم: «زرد، سرخ، ارغوانی»
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:51  توسط عليرضا
|
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود نـي نــــــام و نـي نشـان خـواهـــد بــود
زيـن پيـش نبـوديــم و نبـد هيـچ خـلـل زين پس چو نباشيم، همان خواهد بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:12  توسط عليرضا
|
ديشب در خبرها شنيدم كه ساعت 7:30 صبح ديروز 18 تير 1386، جمعي از فعالان دانشجويي و اعضاي سازمان ادوار تحكيم بازداشت شدهاند. خبر كاملش در تمام سايتها و منابع خبري هست ببينيد و خودتان بخوانيد. اما در ميان اسامي بازداشتشدگان، يكي هم سعيد حسيننيا ست كه دوستي است عزيز و گرانقدر.
هنوز سالي نميگذرد از آشنايي من با سعيد؛ و ديدارهامان نيز آنقدر نبوده كه با خيلي از دوستان ديگرم هست. اما در همين مدت كوتاه ميديدم كه چگونه صميميتي در گفتار و كردارش جذبم ميكرد. همين سه روز پيش لحظهاي در خيابان ديدمش و قول دادم در اولين فرصت به ديدنش بشتابم در آن خانه كوچك دانشجويي. از قضا همين امروز هم ميخواستم به ديدنش بروم، اما به جاي آن دارم از او و براي او مينويسم و گويا كاري جز اين از دستم برنميآيد... حالا او چند صد كيلومتري آن طرفتر- نه! هنوز كه نمي دانيم كجاست – پشت ميلهها نشسته. حدس ميزنم الآن دارد در آن اتاقك تنگ و كوچك – همانطور كه "سايه" توصيف كرده: آنچه ميبينم، ديوار است- باز هم اعتراض ميكند: اگر رفتار بدي باشد لابد دارد به نگهبانانش يادآور ميشود كه اين رفتار درست نيست و اگر هم نه، احتمالاً باز هم سر و صدايي به راه انداخته تا اعتراض كند به عدم وجاهت قانوني بازداشتش! شايد هم مثل هميشه دارد يكي از آن بيانيههايش را مينويسد يا به چگونه نوشتنش ميانديشد... راستي! قلم و كاغذ از كجا خواهد آورد؟
ميدانم كه خواهيد گفت دهها و صدها و هزاران تن در گوشه و كنار اين دنياي خاكي به بند اندرند - با جرم يا بيجرم، با گناه يا بيگناه، با محاكمه يا بيمحاكمه- و من چرا فقط از سعيد ميگويم؟
نقلي نيست! همه اينها كه گفتم نشانهاي بگيريد از آنچه درباره سايرين هم در سر دارم. فقط تمامي اميدم به رهايي زودترشان است و بس...
خستهام از اين كوير، اين كوير كور و پير اين هبوط بيدليل، اين سقوط ناگزير
آسمان بيهدف، بادهاي بيطرف ابرهاي سربه راه، بيدهاي سر به زير
اي نظاره شگفت، اي نگاه ناگهان ! اي همآره در نظر، اي هنوز بينظير !
آيه آيهات صريح، سوره سورهات فصيح مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير
مثل شعر ناگهان، مثل گريه بيامان مثل لحظههاي وحي، اجتنابناپذير
اي مسافر غريب، در ديار خويشتن با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير !
از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي ديدمت ولي چه دور،ديدمت ولي چه دير !
اين تويي در آن طرف، پشت ميلهها رها اين منم درين طرف، پشت ميلهها اسير
دست خستهي مرا مثل كودكي بگير با خودت مرا ببر، خستهام از اين كوير
«دكتر قيصر امينپور»
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:2  توسط عليرضا
|
امید عافیتم بود، روزگار نخواست قرار عيش و امان داشتم، زمانه گرفت ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:24  توسط عليرضا
|