تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

تقديم به افغانها: سخنراني دكتر اباذري

 

  روزنامه «هم‌ميهن» در تاريخ 20/3/1386 گزارشي از سخنراني دكتر يوسف اباذري در همايش «عدالت از نگاهي ديگر» چاپ كرده بود كه به نظرم قابل تامل آمد. سخنرانان ديگر همايش كساني بودند مانند دكتر غني‌نژاد، دكتر كچوييان و ... كه هر كدام ريشه‌هاي عدالت را در سنت و مدرنيته و نيز مفاهيم فلسفي و جامعه‌شناختي و اقتصادي و سياسي آن را بررسي مي‌كردند. اما دكتر اباذري به جاي همه اينها، به مساله‌اي ديگر پرداخت: «مساله افغانها» و رفتارهاي ناعادلانه‌اي كه گاه در جامعه ايران نسبت به آنان ابراز مي‌شود. به نظرم اين يكي از مهمترين چيزهايي است كه روشنفكران و انديشمندان ما – ضمن اوج گرفتن در آسمان انتزاع – كمتر به آن پرداخته‌اند؛ در حاليكه به باورم اين كار پرداختن به «خودِ خودِ حقيقت» است. متاسفانه هنوز سايت اينترنتي روزنامه هم‌ميهن راه‌اندازي نشده و منهم امكان درج متن كامل سخنراني ايشان را در اينجا ندارم، پس بخشهايي را برايتان مي‌‌آورم تا اگر كسي مايل بود به شماره مورخ بيستم خرداد 1386 روزنامه هم‌ميهن مراجعه كند:

1-     ما از افغانهايي كه بعد از جنگ به ايران آمدند استقبال خوبي به عمل نياورديم. استقبال ما عادلانه نبود ... ما از كساني كه شيعه بودند يا سني يا مسلمان و هم‌كيش و مهمتر از آن هم‌زبان حتي به اندازه غربي‌ها استقبال نكرديم. يادم هست اوائل كه افغانيها آمده بودند اسطوره‌هايي درباره آنها رواج داشت از جمله اينكه اينها جيب‌برند، سر مي‌برند، هم‌جنس‌بازند و از اين قبيل افسانه‌ها.

2-     متاسفانه در طول يك ماه اخير ... آنها به نحوي از انحاء احساس كردند [در] جايي كه بدان پناه آورده‌اند و حتي شايد خانه خود مي‌دانند به شدت مورد بي‌عدالتي قرار گرفته‌اند....پس از جنگ به جرات هشتاد درصد ايران را افغانها ساختند... به همين تهران خودمان كه نگاه كنيد تمام ساختمانها با نيروي كار افغانها ساخته شده‌اند و خوب، پاسخ همه اينها با بي‌عدالتي همراه بوده است.

3-     وقتي از چند افغاني پرسيدم كه اگر طالبان مجدداً در افغانستان پيروز شود شما چه خواهيد كرد؟ پاسخ داد: «... اگر بازهم چنين اتفاقي رخ دهد ما احتمالاً تا مرز ايران خواهيم جنگيد و از برادران ايراني خود مي‌خواهيم كه به ما كمك كنند.» مي‌دانيد بعضي كلمات هست كه بايد زمان بگذرد تا در لحظه‌اي خاص معناي خود را پيدا كند. وقتي آن افغاني به من گفت منتظر برادران ايراني مي‌مانيم، در آن لحظه احساس كردم كه كلمه «برادر» معناي خود را براي من پيدا كرده است...

4-     ... اتفاقاً آن كساني كه در ايران بوده‌اند الآن به نوعي رهبري روشنفكري افغانستان را در دست گرفته‌اند؛ همان افرادي كه وقتي در ايران بودند ما چندان توجهي به آنها نداشتيم و تازه هنگامي كه طالبان سقوط كردند به سراغ آنها رفتيم و به دانشكده‌ها از جمله همين دانشكده علوم اجتماعي آورديمشان... ما يك هژموني قدرتمندي به دست همان افغانهايي كه در ايران بودند ساخته‌ايم. حال آيا لازم است كه با اينهمه خشونت رفتار كنيم و آنها را به اردوگاه بفرستيم؟ ... سپس در اينجا بنشينيم و درباره عدالت و ريشه‌هاي آن در سنت و عصر جديد بحث‌هاي انتزاعي كنيم؟ آيا اين رفتاري كه ما مي‌كنيم رفتاريست كه با اين حرفهاي فلسفي سازگار است؟ يا اين رفتار نشان‌دهنده انديشه ماست؟

5-     عدالت مساله‌اي نيست كه ساعتها فقط درباره آن فلسفه‌بافي كنيم. عدالت مساله‌اي نيست كه ساعتها درباره آن بحث انتزاعي كنيم. عدالت مساله‌اي نيست كه بر مبناي آن غرب را متهم كنيم ... مهم نيست كه چه تعريفي از عدالت مي‌كنيم، بلكه مساله بر سر تحقق عدالت است. مهم آنست كه عدالت را با هر تعريف و هر منشائي متحقق كرد تا بتوان از خشونت ناشي از نابرابري‌هاي اجتماعي و ابزارانگاشتن انسانهاي ديگر جلوگيري كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:41  توسط عليرضا  | 

لذتی فلسفی...

 

  پنجشنبه به صورتی اتفاقی موفق شدم جلسه عصر کتاب فلسفه شرکت کنم که موضوعش فلسفه اخلاق بود. بعد از مدتها توانستم از جلسه ای فلسفی لذت ببرم و چیزی بیاموزم؛ گرچه آنقدر بحثها مفصل شد که از همان مساله فرااخلاق و معرفت شناسی آن پیشتر نرفتیم! به محض آنکه گزارش این برنامه در مردم نو چاپ شود، پیوندش را برایتان خواهم آورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:26  توسط عليرضا  | 

سفر رويايي

 

  عصر سه‌شنبه گذشته از سفري دوروزه بازگشتم. سفري به منطقه الموت؛ با آن آثار تاريخي پرارزش و مهمتر، طبيعت زيبا و خيال‌انگيزش. ولي آنچه برايم جالبتر آمد، نحوه تعامل همسفرانم بود. 17 نفر بوديم با گرايشهاي فكري و اعتقادي مختلف كه البته غالباً در زمينه‌هاي فرهنگي-اجتماعي فعال بوده و يا اقلاً علايقي در اين حوزه‌ها داشتيم. اما از شما چه پنهان كه پيش از سفر اندكي بيم داشتم كه نكند تناقضات و شكافها عميق شوند و برخوردي ناخوشايند پيش آيد. نه اينكه دعواي حادي پيش آيد، بلكه ترس از آنكه تلخي اختلاف در كام همسفران آيد و خاطره‌اي ناخوش بيآفريند. با اينهمه، آنچه ديدم مرا به آينده اين سرزمين اندكي اميدوارتر ساخت. ديدم كه چگونه چپ‌ترين سوسياليستها با راست‌ترين ليبرالها مي‌توانستند حول محوري مشترك تعامل داشته باشند. يا كساني با كمترين اعتقادات مذهبي احترام عقايد ديني ديگران را مي‌داشتند و در مقابل، آنها كه ديندارتر بودند نيز به هيچ گونه سعي در قبولاندن اجباري اعتقادات خود به ديگران نداشتند. با خود مي‌گفتم كه اي كاش تمام مدعيان آزادي انديشه و بيان و تساهل و تسامح آنجا بودند و مي‌ديدند كه اينهمه عقايد گوناگون مي‌توانند بي‌هيچ جدلي، بحثي يا مناظره‌اي كنار هم بزيند و شاد باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:45  توسط عليرضا  | 

درياي من...


شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زال و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در ميان غزلها بميرد

گروهي برآنند کاين مرغ شيدا
کجا عاشقي کرد آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود صبح بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش باز کن
که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:29  توسط عليرضا  |