راهبان در مراسم نهمين سالگرد مرگ مادر ترزا در کلکته
(عكس: سايت فارسي BBC)
آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را
راهبان در مراسم نهمين سالگرد مرگ مادر ترزا در کلکته
(عكس: سايت فارسي BBC)
![]()
كمپين برای نجات جان کبرا رحمان پور را اينجا ميتوانيد ببينيد و اگر مايل بوديد از خواستهاش حمايت كنيد.
این پست را از تبریز برایتان می نویسم. آمده اینجا به جهت کاری شخصی. کلاً حس خوبی ندارم اما صبح اول وقت که از قطار پیاده شده بودم و اندک اندک در خیابانهای خلوت تبریز قدم می زدم، حس و حالم چیزی دیگر بود. با خود گفتم که اگر شاعری می دانستم لابد همینجا شعری می سرودم. اما حیف...
آمــدم تــا رو نــهــم بــر خــاك پاي يار خود آمدم تــا عذر خــواهم ساعتي از كار خود
آمــدم كـز ســـر بــگيـــرم خدمـت گـلـزار او آمدم كـآتش بيــارم در زنــم در خــار خود
آمدم تا صاف گردم از غبــــار هــرچه رفت نيك خــود را بـد شمارم از پي دــدار خود
در نگر در حال خاموش و به رويم نيك نيك تا ببيني بـر رخ من صدهــزار آثــار خود
وقت تنهايي خمش باشند، و با مردم به گفت كس نگويد راز دل را با در و ديوار خود
تو مگر مردم نمييابي؟ كه خامش كردهاي؟ هيچكس را مـينبيني محـرم گفتــار خود؟
اين غزل كوتاه كردم، بــاقي اين درد دلسـت گويم، ار مستي كني از نرگس خمار خود
«مولانا»
فردا 19 شهريور، مصادف است با سالگرد درگذشت آيتالله سيد محمود طالقاني. به باورم عجيب شخصيتي است طالقاني، كه حتي پس از اينهمه سال، باز هم كسي نميتواند متهمش كند. همگان حرمتش ميدارند و يادش را گرامي. فرقي نميكند از مذهبيون باشند يا علميون، ليبرالتر از جان لاك باشند يا ماركسيستتر از كارل ماركس، با حكومت سر و سري داشته باشند يا جزئي از اپوزيسيون مانده، همه و همه از او به نيكي ياد ميكنند. طيفي كه خود را «روشنفكر ديني» مينامند او را اصولاً از خود ميشمارند و انديشهاش را راهگشا (گرچه در حوزههاي جدي انديشه و فلسفه و سياست چندان اثر قابل توجهي- شايد جز ترجمه و شرح كتاب مرحوم نائيني- از خود باقي نگذاشت)؛ نهضتيها كه ميگويند از موسسين تشكلشان بوده. خيليهاي ديگر او را مبارز نستوه و «ابوذر زمان» مينامند و سابقه زندان و مبارزه با رژيم سابق و همچنين حمايتش از فلسطينيان را برجستهتر ميخواهند. حتي ماركسيستهاي فعلي و سابق هم غالباً از ياد نميبرند كه در زندان – قبل و بعد از بهمن 57- كم نبود مواردي كه از حقوق انساني آنها دفاع ميكرد. آنها كه دلبستهي انديشههاي ليبرالي هستند نيز مداراي بيمانندش را با مخالفان و دگر انديشان مورد توجه قرار ميدهند.
القصه، -اگر نگوييم هيچكس- اما لااقل بايد بگوييم كمتر كسي مانند طالقاني در تاريخ ما بوده كه مورد ستايش دوست و دشمن باشد. خوانندگان اين سطور ميدانند كه معمولاً اگر بخواهم مطلبي درباره شخصيتي بنگارم، آن شخصيت را از ميان اهل انديشه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و فرهنگ دوستان انتخاب ميكنم. شايد وجه تشابه تمام اين آدمها هم «جستجوي حقيقت» باشد. حال هر كدام به طريقي و از راهي حقيقتشان را ميجويند. من نيز با تاسي به آنان، گاه حقيقت را در تاريخ جستهام؛ گاه هزارتوي مسائل و نكات فلسفي را به عشق يافتن حقيقت كاويدهام و حتي گاه در بيراههها دويدن در «پي آواز حقيقت» را تجربه كردهام. اما گاه ميشود با خود بيانديشم كه اين حقيقت شايد همان مادر ترزا باشد وقتي كه شام
مراسم دريافت جايزه نوبلش را لغو كرد و هزينهاش را براي كودكان قحطيزده افريقايي فرستاد- بيآنكه از آن بهرهبرداريهاي گاه و بيگاه سياستمداران در پي آن خبري باشد-. يا شايد حقيقت همان طالقاني باشد وقتي همه را به گذشت و رافت و مدارا دعوت مينمود. شايد هم مهاتما گاندي است آن زماني كه مخالفتش را با هرگونه خشونت- ولو با انگليسيهاي اشغالگر- اعلام ميكرد. نمونههاي اين چنيني حقيقت گرچه كمياب، اما قابل مشاهدهاند. فقط بايد چشمانمان را دوباره بشوييم و «انسان را رعايت كنيم».
گرامي باد سالگرد درگذشت مرحوم طالقاني؛ اميد است راه و روش و منش آن بزرگوار بيش از پيش در ميانمان رواج يافته و جلو تندرويهامان را بگيرد.

امشبم در كنسرت گروه دف نوازان «زروان» گذشت. پس از مدتي كه موسيقي برايم صرفاً عبارت بود از چند فايل ذخيره شده از حافظه رايانهام، بار ديگر خواستم با موسيقي سنتي ايران آشتي كنم. اين گروه يكي- دو باري نيز پيش از اين اجراي برنامه كرده بودند، اما اينبار تجربههاي نويي را هم در كنار موسيقي عرفاني ايراني آزمودند. محو لذت از موسيقي بودم كه دوستي هنرمند و فرهيخته كه هم سرپرست گروه بود و هم خوانندهاش، در ميانه آوازش بدينجا رسيد:
جهان پير است و بيبنياد، ازين فرهاد كش فرياد / كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
آتشي به جانم افكنده اين بيت از آن لحظه... بيصدا و فريادي ميسوزاند.
ديروز جايي خواندم كه مراسم يادبودي براي سومين سالگرد درگذشت ادوارد سعيد در اردن برگزار شده است. سال پيش چند خطي در بارهاش نوشتم و باز هم ميگويم كه عليرغم تمام انتقاداتي كه ميتوان بر نظريات سعيد وارد دانست، اما هرگز نميتوان بيتفاوت از كنار آثاري چون «شرق شناسي» و « نقش روشنفكر» گذشت. من خودم بايد اعتراف كنم كه هنوز هم مفتون آن بيان دقيق و بيپرده ادوارد سعيد دربارهي وظيفه و نقش روشنفكران در جامعه ماندهام.
براي مشاهده يادداشت سال گذشتهام اينجا را ببينيد.
پيشتر نويد داده بودم تا به تدريج خلاصهاي از كتاب ارزشمند دكتر سيد جواد طباطبايي يعني «مكتب تبريز» را برايتان بياورم. پس از مدتي وقفه، اينك خلاصهاي از فصل اول اين كتاب را با عنوان «سنت قدمايي و نظريه سنت» در ادامه خواهيد خواند. فقط يك نكته در مورد اين فصل بگويم كه گويا دكتر طباطبايي اين فصل را در پاسخ به انتقاداتي كه در مورد جلد اول كتابش «ديباچهاي بر نظريه انحطاط ايران» پيرامون مبهم بودن تلقي ايشان از مقوله سنت مطرح ميشد به رشته تحرير درآورده است. او قبل از انتشار مكتب تبريز هم در مصاحبه با روزنامه همشهري اظهار داشته بود كه در اين كتاب بيشتر و دقيقتر به «سنت» و تشريح مسائل آن خواهد پرداخت.
اين فصل با شرحي پيرامون تفاوت «روشنفكري» ايراني با نمونههاي غربي (و به طور مشخص اروپايي) آن آغاز ميشود. طباطبايي مدعي است كه اصولاً روشنفكري در ايران بر خلاف نسخه غربياش از درون سنت برنيامد و از اين رو نتوانست در جريان تحول خود، در نسبت ميان روشنفكري و انديشه سنتي تامل كند. او سنت را كه معادلي است براي لغت «tradition» لاتين، مضموني اجتماعي ميداند و ميگويد كه اين مفهوم در زبانهاي اروپايي با الهيات مسيحي پيوند خورده است. اين در حاليست كه در گذشتهي زبان فارسي سنت دومين منبع استخراج مسائل فقهي و مربوط به حقوق اسلامي بود. اين دو گرچه در ابتدا بسيار به هم شباهت دارند، اما در ادامه به نقطه انفصالي ميرسند. در فقه شيعه با آغار غيبت كبري دايره ولايت هم بسته ميشود، در حاليكه دايره حوارياني در مسيحيت تا آخرالزمان در كليسا ادامه مييابد. پس در الهيات مسيحي سنت مفهومي است فراگير و عام كه بر همه حيطههاي الهيات مسيحي احاطه دارد. اما در فقه شيعي از غيبت كبري به بعد سنت از دايره ولايت به حوزه مباحث علم اصول انتقال مييابد. طباطبايي اما سنت به مفهوم جديد آن را تركيبي ميداند كه در «عصر زرين فرهنگ ايران» يا «عصر احياي فرهنگي ايران» تدوين شد. اين تركيب زير لواي نظام خردگراي يوناني-ايرانشهري تدوين شد و تا زماني توانست باقي بماند كه خرد ضابطهي تفسير شريعت مانده بود. اما اندك اندك با زوال انديشه در ايران، پايههاي نظام سابق انديشيدن سنتي سست شد و با يورش مغولان و پس از آن روي كار آمدن صفويان، تركيبي شريعتمدارانه جاي سنت پيشين را گرفت و به قولي «قرون وسطايي» در تاريخ اين كشور پديد آمد. مهمترين ويژگي اين قرون وسطا، گذشته از تفاسير سفت و سخت و شريعتمدارانه از جهان، همانست كه طباطبايي در جلد نخست از آن با عنوان «تصلب سنت» ياد ميكند. اين حالت ادامه داشت تا زمان شكست ايرانيان در جنگ با روسيه كه بحراني در آگاهي پديد آمد و ديگر تفسير امور با مفاهيم پيشين ناممكن مينمود. اما اين رويه به سادگي از سوي طرفداران سنت قدمايي ناديده گرفته ميشود. در ادامه نويسنده به بررسي چگونگي برخورد طرفداران سنت قدمايي با اين آگاهيهاي نوآيين ميپردازد و چند تن از جمله «ملا احمد نراقي» را نمونهاي از بيتوجهي اين دسته به مسائل و مقتضيات نوين ايران ميداند.
در بخشهاي انتهايي اين فصل نيز طباطبايي اشارهاي جالب دارد به آل احمد و ديدگاه او پيرامون شيخ فضلالله نوري. او ابتدا بيان ميكند كه در يكصد سال ميان قتل ناصرالدينشاه و انقلاب اسلامي، بحث درباره سنت و جايگاه آن نه ميان طرفداران و منتقدان آن، كه ميان اهل ايدئولوژي و گروههاي پراكنده سنت مداران در گرفته بود و چيرگي اصحاب ايدئولوژي هم از ابتدا مشخص بود. «اينان با ابزار قرار دادن وجوهي از سنت در مناسبات قدرت سياسي براي بر هم زدن رابطه نيروها، در واقع در مسير ادامه راه سنت متصلب گام برداشتهاند ... چنانكه آلاحمد طرفداري از شيخ فضلالله را حجاب نوعي نقادي از «غربزدگي» مشروطهخواهان قرار داده است... او همه ميزان و ضابطه بررسي روحانيت در مشروطه را شيخ فضلالله ميداند و ناگفته تمام كوششهاي امثال نائيني و خراساني را تلاش براي نابودي «تشيع اسلامي» به شمار ميآورد.»
در انتها، طباطبايي مينويسد: «كوشش براي تدوين نظريه نوآين سنت، به عنوان مفهومي پرتعين، بازگشت به سنت و تكرار آن نيست، نقادي عناصر آن است تا چنان تعين جديدي در آرايش عناصر سنت امكان پذير شود كه بتوان در رويارويي با آن در جايي ايستاد و با اين ايستادن معناي آن جدال بساط كهنه و طرح نو را كه از دو سده پيش در دارالسلطنه تبريز آغاز شد، فهميد.»
دو خبر همين الآن به دستم رسيد. يكي خوب است و يكي بد !
اول خبر بد را بگويم كه "نجيب محفوظ" نويسندهي نامدار مصري درگذشت. من به شخصه كتابهاي زيادي از او نخواندهام. اما خاطرم هست داستانهاي كوتاهش كه سالياني پيشتر در برخي شمارههاي "كيان" ميديدم. يادش به خير آن روزها...
دومي اما خبر خوش است و آزادي دكتر رامين جهانبگلو. متن خبر سايت فارسي بيبيسي را براي آنهايي دسترسي به آن ندارند اينجا مياورم:
حوزه رياست قوه قضائيه ايران طی اطلاعيه ای اعلام کرده که آقای جهانبگلو بعدازظهر چهارشنبه سیام اوت (هشتم شهريور) با سپردن وثيقه از زندان آزاد شده است.
رامين جهانبگلو تابعيت کانادايی نيز دارد و طی دوران بازداشت او، بسياری از فعالان سياسی ايران و برخی شخصيتهای جهانی و سازمانهای بين المللی مدافع حقوق بشر، دستگيری وی را محکوم کردند.
دولت کانادا از آزادی آقای جهانبگلو استقبال کرده و يکی از سخنگويان وزارت خارجه اين کشور گفته است که بزودی و پس از تاييد اين خبر و اطلاع از وضعيت وی، بيانيه ای رسمی منتشر خواهد کرد.
رامين جهانبگلو که از چهره های سرشناس عرصه فلسفه ايران به شمار می رود و سرپرست گروه انديشه معاصر دفتر پژوهشهای فرهنگی ايران است، اوائل ارديبهشت (اواخر آوريل) گذشته پس از ورود به ايران در فرودگاه مهرآباد تهران بازداشت گرديد.
دو ماه پس از بازداشت آقای جهانبگلو، وزير اطلاعات ايران اعلام کرد که وی از سوی آمريکا مأموريت داشته است که در ايران "انقلاب مخملی و نرم" به راه بيندازد. مسئولان قضائی و امنيتی ايرانی می گويند آقای جهانبگلو به جرم خود اعتراف کرده، از "اشتباه" خود پوزش خواسته و حاضر است اعترافاتش از تلويزيون پخش شود.
خبر بازداشت رامين جهانبگلو تا چند روز به طور رسمی از سوی مسئولان ايرانی اعلام نمی شد و از آن زمان نيز مقامات جمهوری اسلامی اطلاعات اندکی در مورد وضعيت وی داده اند.
پيشينه فرهنگی
رامين جهانبگلو در سالهای اخير با بسياری از شخصيتهای نامدار فلسفه و سياست در جهان گفتگو کرده که بخشی از آنها به صورت کتاب منتشر شده است. وی سالهای زيادی خارج از ايران به تحصيل و تدريس مشغول بوده و پس از دريافت دکترای فلسفه از دانشگاه پاريس، در کشورهای آمريکا و کانادا و در دانشگاههايی چون هاروارد و تورنتو تحقيق و تدريس کرده است. آقای جهانبگلو طی چند ماه پيش از دستگيری در کشور هند اقامت داشت و گفتگويی نيز با دالايی لاما، رهبر معنوی بودائيان تبت انجام داده بود.
از آثار منتشر شده وی به زبان فارسی می توان به کتابهای مدرنها، مدرنيته، دموکراسی و روشنفکران، و نقد عقل مدرن اشاره کرد. همچنين آثاری به زبان انگليسی و فرانسه از جمله کتاب ايران ميان سنت و مدرنيته و گاندی و فلسفه عدم خشونت از وی منتشر شده است.
دوشــم گذر افتاد به ويـــرانـــه توس ديدم جـــغــدي نشستـــه بــر جــــاي خروس
گفتم: «چه خبر داري ازين ويرانه؟» گفتا: « خبر اينست كه افسوس ! افسوس!»