۲۸ مرداد براي هر كس رنگ و بويي خاص دارد. براي بسياري يادآور دخالت بيگانگان است در امور ايران زمين، براي عدهاي سمبل تمام بدبختيها و دردهايي است كه «نفت» بر سر ما آورده، براي مسعود بهنود هم زادروز است و هم خاطره آن روز شوم دوران كودكيش كه به قول خودش به واسطه آن «سياسي شد و بزرگ شد»، براي برخي هنوز هم روز «قيام ملي» است در راه حفظ تخت و تاج محمد رضا پهلوي، خيليها نيز آن را نشانهاي از اختلاف صدساله روشنفكران ميدانند با روحانيت.
هر كدام از اينها را كه بپذيريم يا نپذيريم، از يك نام نميتوانيم غافل شدن و آن «مصدق» است. پيشترها گفته بودم كه سه روز در تاريخمان همراه با نام مصدق است: ۲۸ مرداد، ۱۴ اسفند و ۲۹ اسفند، و احتمالاً هيچ شخصيت ديگري نداشته باشيم كه چنين باشد. عجيب جادويي است اين نام! حتي در تنگترين و شديدترين خفقانهاي بعد از كودتا نيز كم نبودند آنهايي كه به خاطر اين نام جان و مال و هستيشان را فدا كردند، و كم هم نبودند آنهايي كه آمادگي داشتند تا به خاطر همين نام هستي ديگران را خاكستر سازند...!
بر اين باورم كه مصدق «سياستمدارترين» مرد تاريخمان بوده؛ لااقل يكي از سياستمدارترينها. كسي بود كه سياست را به خوبي ميشناخت و بازياش را دنبال ميكرد، اما هرگز شيفتهاش نشد؛ و شايد راز ماندگاريش هم همين باشد. چرا كه ميدانيم حكومتها و گفتمانهاي رسمي جامعه ايران هيچگاه روي خوشي به او نشان ندادهاند. اما همواره در قلب مردم جاي داشته؛ با وجود همه ضعفها و اشتباهاتي كه ممكن بود بشود در خودش يا روشش يافت.
گفتم مصدق «سياستمدارترين» بوده، چون هرچه گشتم، شخصيت مشابهي برايش در تاريخمان نيافتم. (البته اگر اندكي عقبتر برويم، ممكن است كساني چون شاه عباس را نيز بتوان چنين ناميد، اما فراموش نبايد كرد كه شاه عباس صفوي از جمله شاهان قديم ايران است با همه بيقانوني و قساوت و خونخواري) در همين تاريخ كوتاه تجدد نيمبندمان كه بنگريم، ميبينيم شايد يكي-دو نفر باشند قابل قياس با او به عنوان يك رهبر سياسي: احمد قوام، مهدي بازرگان و سيد محمد خاتمي (نگوييد چرا اينها را كنار هم آوردهام، قصدم داوري ارزشمدارانه در باب منش و روش آنان نيست). اما از اين ميان قوام كه خود را به عنوان ناجي آذربايجان شناسانده بود با يك حركت اشتباه در قبول پست نخستوزيري بعد از استعفاي معروف مصدق و ماجراي ۳۰ تير خود را به كلي از صحنه سياست ايران كنار زد. مهدي بازرگان هم بعنوان دنباله رو و شاگرد خلف مصدق نتوانست يا نخواست سوار شود بر امواج خروشان انقلابي كه فقط سرعت ميخواست و خشونت، و ناچار تا پايان عمر نقش يك مخالف قانوني را بر عهده گرفت و هميشه همانطور آرام و قانونمدار ماند. سيد محمد خاتمي را هم كه از نزديك ديديم پايان كارش را (و ميبينيم !) كه چطور رفتار ميكرد و حتي داد داعيان دوآتشه تساهل و تسامح هم از رواداريش بر آسمان رفته بود. در اين ميان ميبينيم تنها كسي كه مدتها توانست بر مركب چموش سياست سوار شود و به راهش برد، با كمترين «بداخلاقي»، محمد مصدق است؛ و هم اوست كه باز هم نامش بر سر زبانهاست و نمادي از بيگانه ستيزي و مبارزه با استبداد.
اين روزها گاه با خود ميانديشم كه چقدر مملكتمان نياز دارد به سياستمداراني چون مصدق كه هم سياست را بشناسند و هم اخلاق را. نه بيجهت و به دروغ فرياد «اخلاق در سياست» سر دهند و نه «عقلانيت» و «توجه به مصالح عالي مملكتي» را در سياستشان از دست دهند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:34  توسط عليرضا
|
جـــان من است او، هي مزنيدش آن من است او، هي مبريدش
آب من است او، نان من است او مـثـل نـــــدارد بــــاغ امــيـدش
همين حالا خبر را در خبرگزاري آفتاب ديدم: «عصر شنبه دكتر نمازي پس از خروج از
دانشگاه تهران از سوي سه فرد ناشناس كه با موتور سيكلت وي را تعقيب مي كردند، در تقاطع خيابان فلسطين و انقلاب مورد هجوم قرار گرفت و از ناحيه سر و صورت به شدت مجروح شد.»
حقيقتش را بخواهيد هنوز گيجم و منگ. باورم نميشود كسي توانسته باشد توهين و تعرضي كند به آن انسان نازنيني كه تا كنون كسي جز خوبي و راستي و مهرباني از دهانش نشنيده. تصور اينهمه زشتي و پليدي و ناراست خويي در توانم نيست. مگر چه گفته ؟ از فلسفه گفته و حقيقت؛ از زيبايي، عشق، اميد و مهرباني. يا چه كرده؟ جز محبت و دوست داشتن انسانها؟ عجب دنيايي داريم كه جزاي اينها مشت است و گلوله و ناسزا...! واي بر ما كه هنوز نياموختهايم با بزرگان و دانشمندانمان چگونه سخن بگوييم و رفتار كنيم. كجاست مادر ترزا كه ببيند هنوز هم پيمودن راهش چنين خطراتي بدنبال دارد؟
بيش از اين قصد داشتم بنويسم، اما ترسيدم در اين هنگامه خشم و عصبانيت، اختيار زبانم از كف برود.... با چشماني گريان و قلبي هراسان اينها را مينويسم تا فردا كه بتوانم خبري بيشتر از او بدست آورم.
لينك خبر
وبلاگ دكتر نمازي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:43  توسط عليرضا
|
۱- امروز روز خبرنگار بود. اين روز را به تمامي خبرنگاران سرزمينم تبريك ميگويم. فكر كنم نيازي به بيانش نباشد كه گرچه خبرنگاران از مهمترين اقشار جامعهاند، اما كارشان هم از سختترين و گاه پرخطرترين شغلهاست.
۲- دوست خوب و دانشمندم چريك تنها براي ياددشت قبلي پيغامي گذارده و گفته بود كه مشروطه از همان اولش هم مشروعه بوده. راستش در ابتدا با نظرش موافق نبودم، تا اينكه اتفاقاً ديروز به ديدارش رفتم و از آن يادداشت پرسيدم. پاسخ داد كه مقصودش انديشه اوليه مشروطه يا خود مشروطه نبوده است، بلكه آن مشروطه در ذهن و ضمير مردم روحانيان و حتي روشنفكران ما (گاه به گونهاي ناخودآگاه) مشروعه بوده است. مثالش هم فراوان است و ميتوانيد رجوع كنيد به متون دست اول باقيمانده از مشروطه.
۳- اين روزها همهجا پر بود از خبر برگزاري سمينارها و همايشهاي رنگارنگي براي يكصد سالگي مشروطيت. تمامي خلايق هم مشروطه شناس و مورخ و فرهنگ شناس شده بودند. من اما با خود ميانديشيدم كه ميان اينهمه مدعي راستين يا دروغين، مورخان و انديشمندان حقيقي و اصيل كشور كجايند؟ ميديدم كه چقدر جاي بزرگاني چون ماشاءالله آجوداني، سيد جواد طباطبايي، كاظم علمداري، يرواند آبراهاميان، همايون كاتوزيان و ... خاليست. از اين ميان اما يكي به ايران آمد و در همايش اصلاح طلبان «ايران، صد سال پس از مشروطه» نه فقط حاضر شد، كه خوشبختانه سخن هم گفت. دكتر سيد جواد طباطبايي سخنراني كوتاهي در اين همايش داشت كه اتفاقاً نيز من انتقادات زيادي بر آن وارد ميدانم. اما همان سخنان فيالبداهه و كوتاه آنقدر پرمغز و معنادار بودند كه حيفم آمد شما را به خواندنش در روزنامه شرق دعوت نكنم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:52  توسط عليرضا
|
جاي آنست كه خون موج زند در دل لعل زان تغابن كه خزف ميشكند بازارش
امروز صدمين سالگرد مشروطه است. يعني دقيقاً يكصد سال ميگذرد از آغاز انديشه قانون و حكومت مشروطه در اين سرزمين – كه از نتايج ودور انديشههاي مدرن به ايران بود -.
درست يك سال پيش خلاصهاي از حكايت مشر.طه را برايتان گفتم. در آن زمان بازگويي مكرر داستان مشروطهخواهي ايرانيان و تامل و تدبر در آن را لازم ميدانستم و مدام ميناليدم از بيتوجهي انديشمندان و روشنفكران اين سرزمين نسبت به اين واقعه مهم تاريخ ما. امروز اما داستان متفاوت است. در هر گوشه و كناري سر و صداي مشروطيت و بزرگداشت آن بلند است. هر كسي در جايي به پا خواسته و توسط سميناري يا مقالهاي يا گفتگويي يا ويژهنامهاي از مشروطه سخن ميگويد. عليالظاهر بايد اينهمه توجه و اهميت دادن به مشروطه را به فال نيك گرفت. لكن نگاهي به شعارها و برنامهها و اشخاص، چيزي خلاف اين را ميرساند. همين ديروز بود كه در جايي خواندم رئيس دانشگاه آزاد واحد تبريز كه گويا قصد برپايي همايش «مشروطه مشروعه» را دارد، به صراحت گفته است: «مشروطه از همان اول مشروعه بود و انقلاب اسلامي هم نتيجه آن». با خود انديشيدم كه انسان چقدر بايد بيخبر از تاريخ معاصر ايران باشد تا چنين حرفي از دهانش بدرآيد؟! البته اگر هر آدم سادهاي مانند من چنين سخني بگويد،ميتوان به حساب بياطلاعي يا نداشتن تحصيلات آكادميك يا كمتجربگي گزارد. اما يك مقام دانشگاهي به نظرم ميبايست خيلي بيشتر از اينها مراقب گفتار و كردارش باشد. افزونتر از آن سخنان رئيش مجلس شوراي اسلامي بود در همايشي كه مجلسيان براي بزرگداشت مشروطه به پا كردهاند. آنجا بود كه ديدم يك انسان فرهيخته، رئيس فرهنگستان ادب فارسي و استاد برجسته دانشگاه، چطور ميتواند به عميقترين ورطههاي سفسطهگويي و بيمنطقي و بيانصافي بغلتد.
القصه، تب مشروطه در جامعهمان افتاده و همه سخن از مشروطه ميگويند. اما اينكه اين سخنشان تا چه اندازه مبتني بر حقيقت يا ناشي از تحقيق و تدقيق در جوانب حادثه بوده، خدا داند و بس... شك ندارم كه يكي- دو روزي نگذشته، همه چيز به فراوشي سپرده ميشود و باز هم همان آش است و همان كاسه.
ميخواستم همينجا مطلب را به پايان برم، اما چه كنم كه قلبم ياري نميكند و بايدم گفت: «ياد باد آن روزگاران، ياد باد...». سلام و درود بر جملگي شهداي راه مشروطه.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:3  توسط عليرضا
|
مژدهاي براي زنجانيهاي آشنا با كتاب و فرهنگ و تاريخ؛ هجدهمين جلسه عصر كتاب تاريخ روز چهارشنبه ۱۱ مرداد ۸۵ ساعت ۱۷:۳۰ در محل آمفيتئاتر كتابخانه سهروردي زنجان برگزار خواهد شد. اين جلسه اختصاص دارد به نقد و بررسي كتاب "مكتب تبريز و مباني تجددخواهي ايرانيان" اثر ارزشمند دكتر سيد جواد طباطبايي. منهم مطالبي پيرامون فصلي از كتاب با عنوان "تجربههاي نو در زبان فارسي" تهيه كردهام كه اگر فرصتي پيش آيد، براي حاضران شرح خواهم داد.
البته پيشتر گفته بودم كه ميخواهم خلاصهاي از مطالب كتاب را فصل به فصل برايتان نقل كنم. اما اميد دارم از من بپذيريد كه خواندن و خلاصه كردن و بعد ويرايش آن خلاصه و آوردنش در اينجا، با فرصت اندكي كه هر روز برايم ميماند اندكي مشكل است. اما سعي خواهم كرد حالا كه كل كتاب را مطالعه كردهام، طي يكي- دو هفته آينده آنها را اينجا برايتان بگويم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 23:23  توسط عليرضا
|
هنوز چند سالي بيشتر نميگذرد از خروج سربازان اسرائيلي از جنوب لبنان كه باز هم پايشان به آن مناطق باز شده؛ و باز هم سخن از جنگ است و كشتار و ويراني. تصاويري كه ديروز در وبسايت BBC دیدم، هيچ شباهتي به دفاع يا درگيري كوچك نداشت. هيچ نشاني هم نه از پيروزي نيروهاي مقاومت و نه از غلبه سربازان اسرائيلي ديده نميشد. آنچه بود فقط و فقط شكست بود. شكستي براي هر دو طرف؛ و همچنين شكستي براي تمام آنها كه در دل آرزوي صلح و گفتگو و مدارا ميپرورند. حقيقتاً نميدانم كدام منطق ميتواند كشتار مردمان ديگر را توجيه كند (بي دفاع يا با دفاع به نظر من فرقي نميكند؛ قتل، قتل است)؟! يا كدام بخش از اخلاقيات انساني يا اسلامي يا هر چيز ديگر به ما اجازه ميدهد صدها موشك شليك كنيم به مناطقي كه مملوء از جمعيتاند؟!
بر اين باورم كه در كنار تمام بحثهايي كه در مورد نقش ايران يا موضع ايران در قبال اين حوادث مطرح ميشود، بايد جنبه انساني جريان را هم ديد. بايد دانست كه قتل انسانها، آنهم با اين روشها، قطعاً مذموم و محكوم است. تفاوتي هم ندارد كه آنها بيگناه باشند يا باگناه. مگر ما در مقام خداوندي نشستهايم؟ يا مگر كدام دادگاه قانوني حكم به گناهكار بودن انسانها داده كه كساني بخواهد مجري آن حكم باشند؟
در روزگار غريبي زندگي ميكنيم...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:13  توسط عليرضا
|