ناگهان پرده بر انداختهاي، يعني چه؟ مست از خانه برون تاختهاي، يعني چه؟
زلف در دست صبا، گوش به فرمان رقيب اين چنين با همه درساختهاي، يعني چه؟
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي قدر ايــن مرتبــه نشنـاختـهاي، يعني چه؟
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي؟! بازم از پــاي درانداختــهاي، يعني چه؟
سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان وز ميــان تيغ به ما آختهاي، يعني چه؟
هر كس از مهرهي مهر تو به نقشي مشغول عاقبت با همه كج باختهاي، يعني چه؟
حافظا! در دل تنگت چو فرود آمد يار خــانه از غـيـر نــپرداختهاي، يعني چه؟
پيشتر گفته بودم كه خلاصهاي از كتاب «مكتب تبريز» دكتر طباطبايي را برايتان در چند بخش خواهم آورد. حال اين كار را در مورد مقدمه اصلي كتاب عملي ميكنم. ساير بخشها را به تدريج در روزهاي آتي خواهيد ديد. اما اميدوارم خوانندگان و مخاطبان اين دفتر نيز با ارائه نظرات و طرح پرسش مرا در اين مهم ياري كنند.
اشارات نابهنگام در تاريخ نويسي ايران
اين بخش، درحقيقت نه تنها مقدمه كتاب، بلكه درآمديست بر نقد اسلوبها و الگوهاي تاريخ نويسي ايران. در همان ابتدا، سيد جواد طباطبايي با رندي جملهاي از بايزيد بسطامي نقل ميكند، وقتي كه يكي از مريدانش عزم تبريز كرده بود: «تبريز سردسير است. مردم سردسير را اگرچه عقل معاش ميباشد، اما در عقل معاد قصور تمام ميدارند.» اين را بايد در حالتي در نظر گرفت كه طباطبايي دورهاي از تاريخ ايران را «مكتب تبريز» مينامد كه نخستين جرقههاي مدرنيت و مدنيت در آن پديدار شدند !
اما عمده بحثي كه سيد جواد طباطبايي در اين صفحات مطرح ميكند، نقد تاريخ نگاري قديم و جديد ايران است. او بر اين باور است كه اولاً تاريخ نگاري قديم ايران اصولاً فاقد هرگونه انديشه تاريخي و تحليلي است؛ و ثانياً برخي جرقههايي نيز كه در باب تاريخ نگاري نوين ايران به نظر ميرسند، چيزي جز تقليد شيوههاي شرقشناس و ايرانشناسي و اسلوب تاريخ نگاري غربي نيستند. «تاريخ نويسي كهن ايراني بدنبال زوال انديشه و انحطاط تاريخي نتوانست به تاريخ نويسي جديد تحول پيدا كند و تكوين نيافتن آگاهي تاريخي جديد موجب شد كه انديشه تاريخي جديد تدوين نشود.» او با انتقاد از تاريخ نويسي معاصر ايران ميگويد: «اگرچه تاريخ نويسي ايراني تاريخ و انديشه، در بهترين حالت تقليدي از تاريخ نويسي غربي است، اما از خلاف آمد عادت، پيوسته در بيالتفاتي به مباني نظري آن تحول پيدا كرده است.]...[ وانگهي، اگر از دولت مستعجل آن صورتي از تاريخ نويسي ايراني كه با تكيه بر ماركسيسمي مبتذل تدوين شد صرف نظر كنيم، ميتوان گفت كه سطح تاريخ نويسي ايراني بطور عمده پايينتر از آن است كه بتواند دستگاهي از مفاهيم و مقولات پيچيده جديد را به كار گيرد.»
در ادامه نيز، دكتر طباطبايي به انتقاد از روشنفكراني ميپردازد كه آنان را «اصحاب ايدئولوژي» ناميده و از ميانشان علي شريعتي و ـ بمانند هميشه ـ عبدالكريم سروش را برجستهتر ميكند. چرا كه اين دو ـ با وجود اختلافاتي كه ميتوان ميانشان قائل شد ـ كاميابترين و پراقبالترين روشنفكران تاريخ ما به شمار آمده اند و اتفاقاً بسياري از نظريات تاريخي ايران بر مبناي انديشههاي آنان تدوين شدهاند. «در اصل، توضيح علي شريعتي از ابوذر بعنوان نخستين سوسياليست، ابوذر نيست؛ توجيه سوسياليسم بعنوان ايدئولوژي پيكار سياسي است.»
نكته مهم ديگري كه طباطبايي در مورد سروش و شريعتي مطرح ميكند، عدم اشاره اين دوست به جنبش مشروطهخواهي و مقدمات آن كه به نظر طباطبايي آنان را از نكات بسياري غافل كرده است. حتي در جايي ديگر نظامهاي فكري اين دو را «نظامهايي از آگاهيهاي كاذب كه شريعتي در مردابهاي ايدئولوژي و سروش در شورهزارهاي عرفان ميجستند» ناميده است.
نكته ديگر، مفهوم «آستانه دوران» است كه طباطبايي آن را براي تبيين و توصيف ساختار دورههاي گذار در تاريخ و تاريخ انديشه به كار ميگيرد. او اعزام اول بار وليعهد قاجار به تبريز و تشكيل «دارالسلطنه تبريز» را «آستانه دوران جديد تاريخ ايران» ميداند كه منجر به كسب آگاهيهاي ذيقيمتي درمورد دنياي نو توسط دربار و دولتيان شد و نهايتاً به جنبش مشروطه و تشكيل نخستين مجلس قانونگزاري انجاميد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:14  توسط عليرضا
|
مـــن بــــار سنگيـــــنم، مــــــرا بگذار و بگـذر نيكم، بــدم، اينم، مرا بگذار و بگذر
دانـــــم ز مســكينــــان بتابــــي چـهـره از نـــاز انــگار مسكينم، مــرا بگذار و بگذر
بر مرگ خود سوزي عجب ميگريي اي شمع! منشين بــه بالينم، مرا بگذار و بگذر
دردم نمـــيدانـد كــســـي، بگــذار تـــا مــــرگ كوشد به تسكينم، مــرا بگذار و بگذر
در ديــــده رويــــاي عـــــدم سنگيــــن نـشـسـته در خواب شيرينم، مرا بگذار و بگذر
بــــگذار جـــــز كابــــوس نــاكـــامـــي نبينـــــد چشم جهانبينم، مــرا بگذار و بگذر
1- ميبخشيد كه نام سراينده اين شعر زيبا در خاطرم نمانده است.
2- شنيدم كه ياشار قاجار هم آزاد شده. در ميانه اينهمه خبر و خاطره بدي كه دارم، اين يكي ميتواند خوب باشد. ولو آنكه آزادی او به قید وثيقه باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:57  توسط عليرضا
|
بعد از پيروزي فرانسه در برابر برزيل، نتيجه بازي ديشب آلمان و ايتاليا دومين خبر خوبي بود كه در چند روز اخير شنيدهام...! فقط نميدانم اگر فرانسه و ايتاليا در فينال مقابل هم قرار گيرند، من بايد طرفدار كدامشان باشم؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 10:33  توسط عليرضا
|
هفدهمين جلسه عصر كتاب تاريخ ديروزبرگزار شد. همانطور كه در پست پيشين گفته بودم، موضوع آن نقد و بررسي كتاب «ديباچهاي بر نظريه انحطاط ايران» اثردكترسيد جواد طباطبايي بود. البته به باور من اين كتاب و اين موضوع آن قدر داراي اهميت و تازگي هست كه دو يا چند جلسه اختصاص به بررسي آن يابند. عليالخصوص كه دكتر طباطبايي هم در اين كتاب از هر دري سخن رانده؛ از شرح مختصر تاريخ ايران بين دو جنگ چالدران و تركمانچاي (كه او اين دوره را دوران گذار ناميده) تا مطالب كاملاً تئوريك در باب انديشه سياسي و فلسفه سياسي و حتي فلسفه علوم اجتماعي (يا فلسفهالاجتماع)؛ اين امر نيز به نظر من هم ناشي از مطالعات فراوان و اطلاعات گسترده نويسنده در مورد اين مباحث است و هم – شايد- ناشي از پيروي يا تاثير پذيري از همان سنت هگلي باشد كه خيليها ايشان را به آن متهم ميكنند.(نوشتههاي هگل به لحاظ حجم بالا و پيچيدگي زياد بين فلاسفه مشهور است.)
اما دراين جلسه ابتدا يكي از اعضا به ارائه خلاصهاي از مباحث كتاب پرداخت و سپس من نيز صحبت كوتاهي داشتم پيرامون نقدهايي كه از ديدگاه فلسفي ميتوان بر نظريه انحطاط ايران وارد دانست. اهم اين نقدها بر محور عدم تبيين كافي موضوعات و اصطلاحات و نكات طرح شده از سوي نويسنده برميگردد. به عنوان مثال واژه «سنت» كه بارها ايشان در طي نوشته به آن اشاره كردهاند و مشخص نشده كه مقصود دقيقشان از كاربرد آن چيست؟ آيا منظور دين است؟يا آداب و رسوم؟ يا چيز ديگر؟ (البته يك از دوستان اعلام كرد كه اين مسئله در جلد دوم كتاب به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است.) و يا مساله «انديشه ايرانشهري» و حتي «ايران» كه ايشان فراوان به كار بردهاند. اما معلوم نيست كه كدام «ايران» مد نظرشان بوده؟ ايران بعنوان يك محدوده جغرافيايي؟ يا يك قوميت خاص؟ در كدام دوره زماني؟ ايران امروز يا آنچه كه ما درتاريخمان در 2000 سال پيش ايران خواندهايم و ممكنست از نظر زبان و محدوده جغرافيايي و قوميتها با ايران امروز متفاوت باشد؟
نكته ديگري كه البته زمان جلسه براي طرح كامل آن كفايت نكرد، بحث «عصر زرين فرهنگ ايران» و «جريان خردگرايي» است كه دكتر طباطبايي در مورد بخشهايي از تاريخ ايران به كار برده است. با توجهي ويژه درخواهيم يافت كه بخش عمده آن جريان خردگرايي (كه من از دوست و استاد بزرگوارم جناب آقاي دكتر نمازي آموختهام كه آن را ماهيت گرايي يا رئاليسم در نظر بگيرم) را ميتوان معتقدان انديشه اعتزالي دانست. ولي در عين حال ميدانيم كه در اروپا يكي از عوامل پديد آمدن علم و انديشه و فلسفه جديد، نوميناليسم (يا انديشه نفي ماهيت) بوده است. به نظر من هم بازگشت به انديشههاي رئاليستي (كه اتفاقاً دكتر سروش هم چند وقتي است با عنوان «تجديد تجربه اعتزال» از آن دفاع ميكند) در نهايت براي ما چيزي فراتر از همين «روشنفكري ديني»- آن هم شايد نمونه ابتدايي آن – در بر نخواهد داشت. لكن مايه تعجب است كه دكتر طباطبايي كه قطعاً صاحب اطلاعات و معلومات فراواني در حوزه انديشه اسلامي و نيز انديشه غربي يا اروپايي است، به چنين مسئلهاي اشاره نكرده است. (ناگفته نماند كه جمعي از دوستان كه خود را حافظ منافع ترك زبانان در آن جلسه ميدانستند، اختلالي در پايان جلسه ايجاد نمودند كه به خير گذشت !)
اينها بخشي بود از صحبت كوتاهي كه من در آن جلسه ايراد كردم. جلسه آينده درست يك ماه ديگر به بررسي جلد دوم اين كتاب، يعني «مكتب تبريز» اختصاص خواهد داشت. من اما ميخواهم باب بحثي ديگر را – علاوه برآن جلسه- در اينجا بگشايم. به زودي ، پس از مطالعه هر بخش كتاب، اجمالي از مطالب آن را اينجا خواهم آورد و به بحث خواهم گزارد. واضح است كه اين مهم جز به ياري شما دوستان گرامي و خوانندگان فرزانه اين دفتر ممكن نخواهد بود. شايد كه «كورسو»يي از دانش بر ذهن و انديشهمان افتد.
زياده جسارت است...
ضمناً آن اعتصاب در شركت هم بالاخره – همانطور كه حدس ميزدم- پايان يافت. بيهيچ نتيجه ملموسي. فقط يكي- دو بار نام شركت در روزنامههاي محلي آمد و يكروز هم فرماندار آمد و از برخي قسمتهاي كارخانه بازديد كرد. فقط حالا همه به خاطر حقوقشان دست به دامان همان مسئولاني شدهاند كه چند روز پيش اخراجشان را ميخواستند... البته يكي از نتايج آن اعتصاب هم اين بود كه به اندازه يك هفته كار عقب افتاده از همان دو روز روي دستم مانده !
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:31  توسط عليرضا
|

هفدهمين نشست گروه تاريخ «عصر كتاب» اختصاص دارد به بررسي كتاب «ديباچهاي بر نظريه انحطاط ايران» نوشته دكتر سيد جواد طباطبايي. علاقمندان به تاريخ و فلسفه و مباحث نظري در زنجان ميتوانند روز يكشنبه 11 تير ماه 85 در ساعت 17:30 به محل برگزاري جلسه، يعني آمفي تئاتر كتابخانه سهروردي زنجان مراجعه كنند. ضمناً در اين جلسه به احتمال زياد بنده نيزمطلب كوتاهي پيرامون برخي نقدهايي كه متوجه اين كتاب شده است ارائه خواهم داد. اگر هم عمري بود، خلاصهاي از آن مطالب را اينجا ميآورم.
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 17:58  توسط عليرضا
|

عجبا من كه هميشه به دنبال آرامش و مدارا و تحمل و گفتگو بودهام، حالا افتادهام درست در وسط يك اعتصاب كارگري كه كمترين خواستهاش عزل بيقيد و شرط مديرعامل است. نميدانم براي شما هم آيا تاكنون پيش آمده كه اينگونه درگير باشيد بين دو جرياني كه با هيچيك موافقتي نداريد؟ و از بخت بد راه سوم يا راه ميانهاي هم موجود نباشد تا به مصداق «خيرالامور اوسطها» در پيش گيريد ! اينجا به نظرتان چه بايد كرد؟
حالا كه بسيار خستهام. بقيه را فردا برايتان مينويسم.
(عکس ترئینی است)
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:46  توسط عليرضا
|
براي اين پست مطلبي ديگر آماده داشتم. اما صبح در كارخانه يكي از همكارانم تصاويري نشانم داد كه... نميدانم چه بگويم در توصيفش... فقط در دلم ميگويم كه شرممان باد از اين «انسان» ناميده شدن.
وحشت نكنيد! آدميزاده است از چهره فقط نقابش افتاده است!
واي بر آن دم كه نقابها فرو افتند...

بقيه عكسها را نميتوانم برايتان بيآورم؛ چرا كه قصدم آزار دادن شما نيست. فقط هر كس ميخواهد لحظهاي با وجدانش رو در رو شود، اينجا را ببيند.
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:29  توسط عليرضا
|