
ديروزسالگرد درگذشت دكتر شريعتي بود. درست يك سال پيش گفته بودم كه شريعتي براي ما به اسطورهاي رازآلود- و طبعا پرمناقشه- بدل شده است. توضيح دادم كه چگونه هركداممان پديدهاي به نام «شريعتي» را از منظر خود نگريستهايم؛ و اگر چه اين امر ميتواند تا حدودي طبيعي باشد، اما اشكال كارمان آنجاست كه بر مبناي اين دريافت مبتني بر تفسير شخصي – كه ميتواند گريزناپذير هم باشد- به صدور حكمهاي قطعي پرداختيم. گويي راز آفرينش بوده و ما اكنون به تنهايي كشفش كردهايم.
امروز اما ميخواهم سخن از «زبان» شريعتي بگويم. نه! ميخواهم سوال كنم از شما...! پاسخ را اگر مايل بوديد در قسمت نظرات بنويسيد و اگر هم نه، لااقل يك بار براي خود مطرح كنيد و لختي به آن بيانديشيد.
دليل آن «همهپسندي» زبان و نثر شريعيت در دههاي 50 و 60 چه بوده؟ و چرا الآن ديگر چنين نيست. برايم از گرايش بيسابقه جوانان به شريعتي مگوييد. خودم جوانم و با كثيري از جوانان و همنسلان خود ارتباط دارم. تنها چيزي كه ازشريعتي هنوز رواج دارد، يا جملاتي است از «گفتگوهاي تنهايي» و يا «كوير»؛ و «دوست داشتن از عشق برتر است» كه گاه بدنبال جمله «دوستت دارم» در نامهها و گفتگوهاي عاطفي ميآيد و عجبا كه گويندگان محترم نيز با كمال خونسردي همين يك جمله را هم اثري تراويده از ذهن خودشان ميدانند ! (اين را يك دوست برايم تعريف كرده به نقل از سايتي اينترنتي حاوي ديدگاههاي مراجعهكنندگان به آن سايت)
اما نكته مهمتر اين است كه كمتر كسي به خود زحمت تفكر در مورد مباني منطقي چنين جملاتي را ميدهد. تمام ابهت و زيبايي و اعجاز گزارههايي چون «دوست داشتن از عشق برتر است» و «آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند. آنها كه ماندهاند بايد كاري زينبيكنند وگرنه يزيديند» و يا «زندگي يعني نان، آزادي، ايمان، فرهنگ و دوست داشتن» در برابر يك كلمه «چرا؟» در هم ميشكند؛ حقيقتا هم كسي نميداند كه چرا آن عده يزيديند؟ چرا زندگي يعني اين چيزها؟ و چرا اينهمه جمله استلزامي بي هيچ دليلي؟ دوستي ميگفت وجه تشابه شريعتي و آلاحمد و خليل جبران و كوئيلو و اسپنسر جانسون همين است. يعني تحميل- شايد ناخواسته- مساله و جواب از پيش آماده آن به مخاطب؛ ولو موضوع سخن گفتنشان با هم متفاوت باشد.
حرفهايم در اين باره خيلي زياد بودند، اما چه كنم كه مجالي براي گفتنشان نبود. ميدانم همين چند سطري هم كه با بيان الكن و شكسته- بسته نوشتم، داد خيليها را در خواهد آورد كه: «چقدر زياد و مفصل مينويسي؟!»
زياده جسارت است...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:0  توسط عليرضا
|

سومين شماره فصلنامه «مدرسه» هم منتشر شد. اين شماره اختصاص دارد به موضوع «عشق و دوستي» و حاوي مقالات و ترجمههايي است در اين زمينه كه از جمله آنها ميتوان به «در ستايش عشق زميني» از دكتر عبدالكريم سروش و همچنين «مرگ مجنون» نوشته دكتر مرتضي مرديها اشاره كرد. علاوه بر اين، شماره حاضر حاوي مقالات و يادداشتهايي در ساير زمينههاي فكري و فلسفي و فرهنگي نيز هست: «تاملي در مساله شر» از دكتر سروش دباغ و «دو جنبه انكار هولوكاست» از محمد رضا نيكفر و مقالهاي هم از دكتر موسي غنينژاد در تحليل انقلاب 1357 ايران. ضمنا دو گزارش هم از واكنشهاي برانگيخته شده در مورد چاپ كاريكاتور پيامبر اسلام در برخي نشريات اروپايي و همچنين نظرياتي كه درباره نقش شاگردان دكتر احمد فرديد در شكل گيري فضاي فكري، فرهنگي و سياسي امروز ايران داشتهاند از جمله مقالات اين شماره است. ضمنا نويد انتشار شماره بعدي نشريه نيزدرمرداد ماه داده شده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:40  توسط عليرضا
|
چندي پيش از گوشه و كنار خبر احتمال برگزاري تجمعي را در حمايت از حقوق زنان ايراني ميشنيدم. آنهايي كه من ديدم، با شوق و شور فراوان سخن از احقاق حقوق خودشان و پافشاري بر بدست آوردن آن بر زبان داشتند. راستش همان موقع هم برايم اين سوال مطرح بود كه اين حركت با كدام پشتوانه و يا بر مبناي كدام ارزيابي از ميزان حمايت جامعه رخ خواهد داد؟ لكن هرچه جستم پاسخي درخور نيافتم و خيلي زود هم (متاسفانه) مساله را از ياد بردم. اما ديروز كه آن تصاوير را ديدم، باز همان سوال به ذهنم برگشت. به ياد آنهمه اعتصاب و اعتراض و تحصن و تجمعي افتادم كه در كشورمان ممكنست راه افتاده باشند. اما غالبشان بي هيچ نتيجهاي پايان مييابند؛ البته نه كاملا بدون نتيجه، بلكه در پايان چند نفري هم از بانيان ـ و گاه هم افرادي كه هيچ ارتباطي با ماجرا نداشتهاند ـ قرباني ميشوند؛ تا ديگر كسي فكر تكرار چنين حركتي را هم نكند...!
در بسياري از تصاوير درگيري آن روز، چهره زني قويهيكل ديده ميشد كه باتوم در دست، مشغول بازداشت يا ضرب و شتم يا ارشاد يا نوازش (!) شركت كنندگان در مراسم بود. طبيعي بود كه از ديدن او حس خشم و نفرت و بيزاري به انسان دست دهد. من اما در ا
نديشهاي ديگر بودم. برايم سوال ايجاد شد او «چرا» آن كار را ميكند؟آيا اين كار را بر حسب علاقه قلبياش انجام ميدهد؟ يا اجباري به اين راهش كشانده؟ البته اين را هم بگويم كه قصدم داوري اخلاقي يا حقوقي در مورد او نيست و اگر قرا باشد گناهي را به او نسبت دهيم، به نظر من تفاوتي نميكند كه از روي اراده چنين مسئوليتي را پذيرفته باشد يا اجباري (اقتصادي يا اجتماعي يا شخصي) متوجهش شده. اما راستش را بخواهيد در چهرهاش دقيقتر شدم. اثري از شر و بدي ذاتي در آن نديدم. (البته من كلا در چهره هيچكس شر ذاتي نميبينم !) ولي ناگهان دلم برايش سوخت. با خود انديشيدم كه چقدر سخت و وحشتناك است در چنين موقعيتي بودن: اينكه مجبور باشي عواطفت را پنهان كني؛ اينكه مامور باشي با ساير انسانها برخورد كني؛ خشن و بيروح و فقط مجري دستورات باشي؛ و .. يا كمي همدلانهتر بنگريم: از كجا معلوم كه دختر يا خواهر يا دوست يا خويشاوندت در ميان همين جمعيت نباشد؟ با او چطور بايد برخورد كني؟
اين بود كه فكر كردم كار او از كار آناني كه به زندان رفتند (و لزومي به يادآوري ندارد كه آزادي بيقيد و شرط كمترين حقشان است) ميتواند سخت تر هم باشد. علاوه بر اين او از فردايش هم كاملا مطمئن نيست. خوشبينانهترين فرضم اينست كه شايد همين فردا مافوقهايش بخواهند تقصير را به گردن ديگري بياندازند(پرونده مرحوم زهرا کاظمی را که فراموش نکردهايد؟)؛ و چه كسي بهتر از او كه همگان هم تصويرش را ديدهاند و هزار لعن و نفرين هم نثارش كرده...!
روزگار غريبي است...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:55  توسط عليرضا
|
چند لحظه پيش عكسهايي از اجتماع حمايت از حقوق زنان و درگيريهايي كه طي آن پيش آمده بود ديدم. اگر خواستيد اينجا ببينيدشان. من كه خيلي متاثر شدم؛ تا فردا كه در مورد اين عكسها برايتان خواهم نوشت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:39  توسط عليرضا
|
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم امروز هم آنسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
"حسین منزوی"
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:5  توسط عليرضا
|
گفته میشد ممکن است یاشار امروز (بعبارتی دیروز) آزاد شود. هنوز خبر ندارم که آیا همچنان در بند است یا رها شده. اما به یاد کودکیم افتاده ام... آن روزهایی که با هم در مدرسه می گذراندیم... چقدر آسان و خوب بود که بزرگترین خواسته مان گاه می شد خوراکی ای یا دفتر و قلم زیباتری یا جعبه مداد رنگی ای... ! ولی حالا ببین که به کجا رسیده ایم. یکی چند صد کیلومتر دورتر در سلولی مانده و من باید از او بنویسم برای شما.
امیدوارم بانیان امور دریابند که این رفتار با دانشگاهیان و فرهیختگان یک کشور هرگز مناسب و بجا نیست. همانگونه که تخریب ساختمانهای دولتی و آتش زدن بانکها هم روش ناپسندی است برای نشان دادن اعتراض...
حالا که کاری بیشتر از دستمان ساخته نیست، فقط می توانسم در انتظار بنشینیم و امیدوار باشیم به آینده...
(علیرضا)
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:17  توسط عليرضا
|
همین حالا شنیدم که دوست سالیان گذشته ام، یاشار قاجار که گویا دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیر کبیر نیز هست صبح دیروز توسط افراد ناشناسی بازداشت و به محل نامعلومی انتقال یافته است. راستش را بخواهید آنقدر نگران شده ام که نمی دانم چه باید گفت. فقط امیدوارم این دانشجوی سخت کوش و دوست قدیمی دوران مدرسه ام هرچه زودتر از بند خلاصی یابد. ضمنا دوستانی زحمت کشیده و وبلاگی هم به نام یاشار قاجار راه انداخته اند که می توانید آن را اینجا ببینید.
(علیرضا)
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:54  توسط عليرضا
|
چند وقتي است بدليل كاري شخصي و مهم قصد دارم بروم تبريز. اما اوضاع و احوالي كه پيش آمده در آنجا منصرفم ميكند. نگوييد ترسو است يا دل و جراتي ندارد؛ به اين بيانديشيد اگر خداي ناكرده ميان دو دسته افتاده باشيد كه هيچيك به عملشان و يا نتيجهاش براي خود و ديگران نميانديشند. اينجاست كه اگر كار مرا نكنيد، يا ـ با عرض پوزش ـ جنوني در سر داريد و يا شايد هم دلتان به جاهايي گرم و متكي است كه ما را بدانجا بار نيست!
راستي علاقمندان تاريخ ايران كه ساكن زنجان هم باشند ميتوانند در جلسه نقد و بررسي كتاب "نخستين روياروييهاي انديشهگران ايراني با دو روي تمدن بورژوازي غرب" نوشته دكتر عبدالهادي حائري كه راس ساعت ۱۷ فردا (يكشنبه) در محل آمفي تئاتر كتابخانه سهروردي برگزار ميشود شركت كنند.
زياده جسارت است...
(عليرضا)
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 17:41  توسط عليرضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 20:43  توسط عليرضا
|