تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

نمایشگاه کتاب یا...

 

 اين متن را روز يكشنبه 24 ارديبهشت نوشته بودم، اما چون فقط يك نسخه بود و آنهم مانده بود در حافظه كامپيوتر محل كارم كه فلاپي گردانش دچار مشكل شده، پستش تا امروز به تاخير افتاد. البته اين مساله چندان هم ناخوشايند نيست. چرا كه به شخصه معتقدم بعد از تمام شدن ماجرا و فرونشستن  غوغا و هياهو، بهتر و دقيتر مي‌توان به مسايل پرداخت.

 

 همين پنجشنبه گذشته بود كه بالاخره راهي تهران شدم براي بازديد از بزرگترين رويداد فرهنگي كشور، يعني نمايشگاه كتاب.

  از شلوغي و آلودگي تهران نمي‌گويم كه خودتان احتمالا بسيار بيشتر و نزديكتر از من با آن آشناييد. من فقط مانده‌ام كه تهرانيها چطور بين آنهمه سرو صدا و دود و بوق و معطلي‌هاي چند ساعته مي‌توانند باز هم از علم، فلسفه، تاريخ، ادبيات و هنر بگويند؟ من كه به شخصه وقتي آن وضعيت را ديدم، كلافه و گيج شدم؛ سرم به دوران افتاده بود و ذهن ياريم نمي‌كرد...بگذريم.

  اما خود نمايشگاه را از ديد دو دسته تصوير كنم: دسته اولي كه نمايشگاه برايشان يعني خوردن سيب زميني سرخ شده‌اي كه فقط نامش به سيب زميني مي‌ماند و بعد مدام آب معدني (كه امسال در غياب آن شيرهاي آب كاربرد بيشتري داشت) و چيپس و بستني و چاي و ... ، و گاه هم از سر تفنن نگاهي به عناوين كتابهاي مديتيشن و تناسب اندام و «چگونه پولدار شويد» و دانيل استيل و اگر هم مد روزبود، نيچه يا كامو يا (متاسفانه) فوكو (خدا را شكر كه هنوز به حيطه فلسفه تحليلي نرسيده‌اند وگرنه از فردا هر بقالي فروشنده كتابهاي ويتگنشتاين مي‌شد ! ) و البته اينان هرگز تنها به گردش نمي‌آيند بلكه غالبا دست در دست كسي ديگر آرام در محوطه ميچرخند تا وقت بگذرد...

  اما دسته دوم كه نمايشگاه برايشان يعني مدتها در ترافيك ماندن و بعد هم ساعتها راهپيمايي و خوردن سيب زميني سرخ نشده و ديدن همان كتابهاي سال پيش و احيانا يكي ـ دو كتاب خوب كه باز هم با ديدن قيمت پشت جلدشان، نااميدي و حسرت تمام وجودشان را مي‌گيرد. اينها بخش عمده‌اي از سالنها را مي‌كاوند بدنبال كتابي يا نويسنده‌اي؛ اما چه سود كه كمتر به مرادشان دست مي‌يابند غالبا هم تنهايند چون كمتر كسي حاضر مي‌شود اينهمه سالن را يكسره با پاي پياده برود فقط به خاطر يك كتاب ناقابل يا ديدن كساني مانند ماشاءالله شمس و دكتر غني‌نژاد و احسان نراقي و عبدالفتاح سلطاني به جاي آدمهاي معروفتر و محبوبتري مثل علي دايي و علي انصاريان و ...! (اينها را كه نام بردم خودم در نمايشگاه ديده بودم، بقيه را خبر ندارم كه آمدند يا خير؟)

 حالا اينكه چه كسي از كدام گروه است اهميت زيادي ندارد. همه فريب خورده‌اند. اندكي كمتر يا بيشتر توفيري ندارد.

  خلاصه هر سال خسته و افسرده به خانه برمي‌گردم و لعنت مي‌فرستم بر آن كسي كه سال آينده باز هم پايش به اين نمايشگاه قلابي برسد؛ و باز هم سال آينده، ارديبهشت كه مي‌رسد مثل هميشه شروع مي‌كنم به برنامه‌ريزي براي رفتن به نمايشگاه: «چه روزي بروم كه كتابها تمام نشده باشند؟ كدام كلاس را دودره (!) كنم( يا مرخصي براي كي بگيرم)؟ چقدر خريد كنم؟» و از اين قبيل... و در نهايت هم باز ما مي‌مانيم و شهر بي‌تپش و ...

 

(عليرضا)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:59  توسط عليرضا  | 

 

  درخواست اضطراری:

 اگر کسی از دوستان مطلع لطف کنند و فایل درایور کی بورد Generous را برایم پیدا کنند، تا ابد ممنونشان خواهم بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:18  توسط عليرضا  | 

 

      با خود خروشها دارم، چون چاه اگر چه خاموشم  

                                                          می جوشم از درون هرچند با هیچکس نمی جوشم

    گیرم به طعنه ام خوانند: «ساز شکسته!» می دانند

                                                            هــــــرچند خــامشم امــا، آتشفشـــان خامــــوشـم

 

                                                                         «حسین منزوی»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط عليرضا  | 

دکتر جهانبگلو

 

  خبر را که شنیدم، چند دقیقه ای بی حرکت ماندم. ماتم برده بود از این حکایت که بر ما می رود: «دکتر رامین جهانبگلو بازداشت شد.»  اگر می گفتند گنجی -خدای ناکرده - باز هم به زندان رفته، یا هرکدام از روزنامه نگاران و روشنفکران و سیاسی کاران مملکت بازداشت شده اند، باز برایم قابل هضم تر بود. اما دکتر جهانبگلو که من  از او فقط فلسفه و هنر و اندیشه و فرهنگ شنیده بودم، حالا در اوین است.  دوستی خبر داده گویا به اتهام جاسوسی ! اما مثل همیشه معلوم نیست که جاسوسی چه و برای که؟ همین چند وقت پیش بود که با خوشحالی زیاد لینک وب سایت شخصی ایشان را در همین دفتر ثبت کردم. خدا کند که در چند روز آینده اخبار بهتری بشنویم.

   راستی شما هم برای من دعایی کنید تا شاید از این پریشانی ها که گریبانم گرفته رها شوم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط عليرضا  | 

 

  باز هم اردیبهشت؛ باز هم نمایشگاه؛ باز هم کتاب؛ باز هم دیدار دوستان قدیمی؛ باز هم پرسه زدن در سالنهای نمایشگاه از اول صبح تا وقتی که به زور بیرونت کنند؛ باز هم تنها جایی در دنیا که از آن خسته نمی شوی؛ باز هم...

  راستش تا هفته آینده نمی توانم بروم نمایشگاه. آنوقت هم زمان مفید بازدیدم احتمالا از یک روز تجاوز نکند. اما هر چه باشد به رفتن و دیدنش می ارزد. گفتم "دیدن"، و یادم افتاد که خیلی از کتابها را فقط می بینیم. همین. چون وقتی چشممان به پشت جلدش می افتد و از قیمتش مطلع می شویم، بایک حساب ساده می فهمیم که آن تخفیفهای که همه (دولت و ناشران) از آن دم می زنند، چندان به کارمان نخواهد آمد. این است که با آرامش ـ و حسرت البته ـ دم مان را می گزاریم روی کولمان و می رویم ی کارمان! آن همه بن کتابی هم که وزارت ارشاد هر روز در گوشمان می خواند که در جامعه فرهنگی کشور توزیع شده، مشخص نمی شود که چطور فقط سر از دکه های مقابل دانشگاه تهران درمی اورند. لابد آنها ازمن و شما و خیلیهای دیگر اهل فرهنگ ترند... الله اعلم.

  بعدالتحریر: فیلم سینمایی "سه شنبه ها باموری" سه شنبه (!) از شبکه دو سیمای ایران پخش شد. گویا امروز (پنجشنبه) بعد از ظهر هم قرارست تکرار شود. دیدنش را از دست ندهید که هم آموزنده است و هم متاثر کننده.

    (علیرضا)

ببخشید فونت این نوشته اینطور شد. اگر کسی از دوستان مطلع لطف کنند و فایل درایور کی بورد Generous را برایم پیدا کنند، تا ابد ممنونشان خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط عليرضا  | 

یک سال گذشت...

 

 

 سلام؛

  امروز درست یک سال از تولد این دفتر می گذرد. راستش را بخواهید رایانه ام مشکلی سخت افزاری یدا کرده و فعلا نمی توانم با آن متنی فارسی بنگارم. این است که آمده ام به کافی نت. اما لابد شما هم تجربه دارید که نوشتن چنین متنهایی در کافی نتهای ما بی شباهت به جان کندن نیست. از سویی باید سریع بنویسی که هزینه اش زیاد نشود و از سوی دیگر باید مراقب چشمهای کاربر دستگاه کناری باشی که دزدانه به صفحه مونیتورات دوخته شده. قبلا هم گفته بودم که من با تایپ فی البداهه نوشته هایم مشکل دارم و تا ابتدا روی کاغذ ننویسمشان، آرام نمی گیرم. بگذریم....

  در هر صورت، امروز تولد یک سالگی این دفتر است. از تمام دوستانی که در این مدت یاریم کردند، تشکر می کنم. خیلیها که برایم (برای نوشته هایم البته) پیامی گزاردند؛ یا آنهایی که شفاها سخنانشان را به گوشم رسانیدند؛ یا دوستان گرانقدری که بر من منت نهادند و بی منت و درخواستی لینک این صفحه را در دفترشان ثبت کردند؛ و حتی آنهایی که فقط آمدند و خواندند و هیچ نگفتند؛ خلاصه کلام از همه آنهایی که در این مدت تحملم کردند سپاسگزارم.

  یک نکته هم مانده، و آن در مورد نام این دفتر است که شاید بهتر می بود در همان ابتدا توضیحی می دادم درباره اش. "در ستایش دیوانگی" بر گرفته از عنوان کتابی است اثر "دسیدریوس اراسموس"، فیلسوف و الهیدان عصر رنسانس که گاه هم به نام پدر اومانیسم شناخته می شود. در این کتاب او - علی رغم اینکه خود نیز یک کشیش است- سیستم کلیسا و جزم اندیشیها و خرافه پرستیهای آن را به باد سخره می گیرد و در ضمن آن، لزوم تساهل و مدارا با دگراندیشان را نیز یادآور می شود. برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید عنوان اراسموس را در سمت چپ همین صفحه، بخش پیوندها ببینید.

  خوب فعلا بیش از این نوشتن جایز نیست. اما برنامه هایم را برای سال جدید و تغییرات در وبلاگ  طی دو یا سه روز آینده بازخواهم گفت. ضمنا امیدوارم دوست خوب و گرانقدرم "فرزاد" هم تصمیمی برای نوشتن یا ننوشتن در این دفتر بگیرد.

باقی بقایتان.....

 ارادتمند: علیرضا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:19  توسط عليرضا  |