تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

 

  اخیرا به  شعری برخوردم که مثل همیشه حیفم آمد اینجا نیاورمش. منتها به زبان ترکی است. دوستان غیر آذری زبان به بزرگواری خودشان عفوم کنند:

 

  قضادن بير گئجه تا كه عجب صنع خدا گوردوم

  آچيلدي ظاهر و باطن سمكدن تا سما گوردوم

 

  مكانيم لامكان اولدى بو جسميم جمله جان اولدي

  جمال حق عيان اولدي اوزوم مست لقا گوردوم

 

  منه حقدن ندا گلدي كه محرملر مقاميندن

  گل اي عاشق كه محرمسن سني اهل صفا گوردوم

 

 

                                               "نسيمي"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 22:10  توسط عليرضا  | 

عصر كتاب تاريخ

 

  چهاردهمين نشست عصر كتاب تاريخ اختصاص دارد به كتاب "چرا ايران عقب ماند وغرب پيش رفت" تاليف دكتر كاظم علمداري، كه علي‌الظاهر استاد جامعه شناسي دانشگاه ايالتي نيويورك هستند. اما علاقمندان به تاريخ و فرهنگ، مي‌توانند جهت شركت در اين برنامه، روز دوشنبه 21 اسفند ماه ساعت 17 به آمفي‌تئاتر كتابخانه سهروردي زنجان مراجعه كنند.

  راستش براي اين جلسه منهم مطالبي آماده كرده‌ام درباره مساله‌اي كه به نظرم در اين كتاب كمتر به آن پرداخته شده؛ يعني مساله "زبان" و نقشي كه زبان ـ به معناي مجموعه كلمات و عبارات و گزاره‌هايي كه با آنها مي‌انديشيم و سخن مي‌گوييم ـ در شناخت و تحليل تاريخ ما داشته باشد. بعد از جلسه حتما خلاصه‌اي هم اينجا مي‌آورم.

 

    (عليرضا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط عليرضا  | 

بی هيچ گفتگويي...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 19:52  توسط عليرضا  | 

كودتا

 

  فردا سوم اسفند ماه سال ۱۳۸۴، مصادف است با ۸۵امين سالگرد مطرح شدن نام "رضاخان" در تاريخ ايران زمين؛ كه البته بعدترها هم تبديل شد به "رضاشاه". اما براي او فقط همين دو نام ذكر نشده، بلكه هركسي و هر گروه و دسته يا طرزفكري او را به نامي و لقبي خوانده‌اند. از "نجات دهنده ايران" و "پادشاه مقتدر" و "بزرگترين مبدع نوسازي و مدرنيزاسيون ايران" گرفته تا "رضاخان قلدر" و "ديكتاتورخونريز" و "ظالم خودكامه". تمام اين نامها را (بهمراه دهها عنوان ديگر) مي‌توان در متون تاريخي، سياسي، جامعه شناختي و حتي فلسفي به وفور جست و يافت. اينها نمايانگر رويكردي دوگانه در مواجهه با تاريخ ايران معاصر است. يكي خوشبيني مطلق و خوب و پاك و قديس دانستن تمام آنهايي كه علاقه‌اي نسبت به آنان احساس مي‌شود، بي ‌توجهي به اشتباهات يا جناياتشان؛ و ديگري بدبيني مفرط، كه تمام شاهان و فرمانروايان و شخصيتهاي تاريخي را خائن و ظالم و مزدور بيگانه مي‌داند. اما در اين ميان ديدگاههايي كه منصفانه‌تر به قضايا بنگرند، اندكند. از قضا رضاخان هم يكي از كسانيست كه بيش ازخيلي‌هاي ديگر موضوع اينگونه افراط و تفريط بوده است.

  من خود در سال ۱۳۸۱ مقاله‌اي دو قسمتي پيرامون كودتاي سوم حوت(همان اسفند) و چگونگي پادشاهي رضاخان نگاشته بودم كه در نشريه داخلي كانون دانش آموختگان مراكز استعدادهاي درخشان  چاپ شد. اما اكنون كه با ديدي انتقادي‌تر و تحليلي‌تر آن مقاله را مي‌خوانم، گرچه هنوز كليات مساله به نظرم همانست كه بوده، اما در بسياري جاها هم احساس مي‌كنم كه شايد در آن زمان اندكي تند و سطحي به مساله نگريسته باشم. مثالش آنجا كه روي كارآمدن رضاخان و ترقي سريع او را كار انگليسي‌ها مي‌دانستم. امروز اما با مطالعه بيشتر مي‌بينم كه گرچه نقش انگليسي‌ها بسيار برجسته بوده، اما خود رضاخان را نمي‌توان سرسپرده محض آنان دانست. اتفاقا او آگاه بود كه انگليسي‌ها توان (و شايد حتي انديشه) بركناري او را داشته‌اند و به همين دلبل هم سعي در برقراري ارتباط با آلمان نازي داشت تا بتواند سودي از رقابت دو قدرت بزرگ جهاني ببرد؛ و يا لااقل انگليسي‌ها را با اين كار كمي بترساند. ولي قصه تحولات جهاني پيچيده‌تر از آن بود كه رضاخان مي‌پنداشت، و اين شد كه به راحتي تاج و تخت  از كف داد.

  اما در مورد اصلاحات رضاخاني و انتقاداتي كه به آن وارد مي‌شود. ممكنست هر كدام از ما روشهاي او را براي عملي شدن ايده‌هايش نپسنديم. شايد توسعه‌اش را "شبه مدرن" بناميم.؛ اما از حق نمي‌توان گذشت. همين نهاد "دانشگاه" كه به هر زحمت و مشقتي بوده توانسته خود را حفظ كند، يادگار آن زمان است. ارتش دائمي منظم را هم او براي نخستين بار بوجود آورد. گيرم كه در برابر حمله متفقين نتوانسته مقاومت كند. اما مگر كدام كشور در آن روزگار توانسته بود جلوي ارتشهاي شوروي و انگلستان بايستد  كه ما بتوانيم؟  درست است كه برنامه‌هاي سازمان پرورش افكار او شبيه به اردوهاي پيشاهنگي بوده كه همه يك شكل باشند و روزي يك كار نيك انجام دهند و ساعات معيني هم در جلسه سخنراني شركت كنند. لكن همين هم در راستاي توسعه فرهنگي جامعه بوده و قطعا لازم، اما ناكافي. در اسناد آمده كه همه مكلف بوده‌اند به حضور در سخنرانيهايي با موضوعات فرهنگي و اجتماعي. اين الزام هم ابتدا از روسا و كارمندان دولت شروع مي‌شد تا كم كم به سايرين برسد. اين برنامه مرا به ياد دو مساله متفاوت انداخت كه بار هم يادآور همان رويكرد دوگانه‌است كه در ابتداي اين  نوشته گفتم: يكي كتاب "آرمانشهر"  اثر توماس مور متفكر و فيلسوف انگليسي كه در آن همگان به يك شكل لباس مي‌پوشند و با هم مهربانند و اوقات فراغتشان به مطالعه يا گوش كردن به سخنراني پيران قوم مي‌گذرد (وصف اردوهاي پيشاهنگي را سابقا يادآوري كرده‌ام). دومي رمان "۱۹۸۴" اثر جرج اورول است كه البته براي عده‌اي كتاب "قلعه حيوانات" او مشهورتر است. اينجا اتفاقا كسي با ديگري مهربان نيست اما باز براي آرامش يا گذراندن اوقات فراغت، مدام سخنراني‌هاي "پيشوا" پخش مي‌شود!

  اين ديگر با خودتان كه ببينيد آبا مي‌توان اجبارا فرهنگ را ساخت و عوض كرد؟ يا خير؟ حالا بحث اينكه اصلا چه كسي چگونه مي‌تواند(يا نمي‌تواند) فرهنگ خوب را از فرهنگ بد تشخيص دهد، مي‌ماند براي بعد، كه سخن بسيارست و مجال كوتاه.

       (علیرضا)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:55  توسط عليرضا  |