چه پاي سختي فشردهام...!
شنبه گذشته، 21 آبان بود. من 24 سال پيش در چنين روزي پاي بدين جهان گزاردم. راستش را بخواهيد مرا به س
ختجاني خود اين گمان نبود كه 24امين سالروز تولدم را هم بتوانم ببينم. شنبه شب حالي ديگر داشتم. در ذهنم اين پرسش مدام جولان ميداد كه: " سال آينده، اين موقع كجايم و چه ميكنم؟ اين دنيا با من چه خواهد كرد؟" در پاسخ، از خود پرسيدم: "تو ميخواهي چه كني؟ تو با اين دنيا چه خواهي كرد؟"
اين شعر را هم از سرودههاي شاعره بزرگ همروزگارمان، خانم سيمين بهبهاني انتخاب كردم كه قرابت عجيبي با احوالات من دارد:
به زنده ماندن در اين ديار چه پاي سختي فشردهام!
چه مرگـها آزمـودهام ولي ــ شگفتا! ــ نمردهام
غـم عـزيزان و دوستان ــ يكي به غربت، يكي به بند ــ
چـنين نفسگير، مانده دـير چو بار سنگين به گردهام
نه يك، نه دو، بـلكه بارها به سوگ ياران نشستهام
ز خيل مژگان به پشت دست سرشك خونين ستردهام
بـه قـتل عـام فجيـع بـاغ كلام تلخم شهادتيست
ندادهام دستـه گـل بـه آب! به خاك، اما، سپردهام
***
اگـرچـــه در چشم بدكـنش سلالهي سم و سوزنم
به سخت جاني، ولي چو كاج به خاك خود پا فشردهام
بـه فسفرين استخـوان خويش هنوز كبريت ميكشم
عــدو مبـــادا گمــان بــرد كه چون شراري فسردهام
مــن آن شبـانـم كـه گــر شبي فغان برآرم كه "آي گرگ!"
بـه روز، دشمن يـقـيـن كند كه گرگ را دوش خوردهام!
"سيمين بهبهاني"
(عليرضا)


