چند روزيست يكي از مهمترين خبرهاي ارسالي خبرگزاريها، ماجراي زلزلهايست كه در هند و پاكستان رخ داده است. ديروز گفته شد تلفات نهايي حدود پنجاه و يك هزار نفر بوده است. اينگونه حوادث عليرغم دلخراش و فاجعهبار بودن، باز اما در ادامه نشاني از خوي انساني دارند. شايد اگر نميديدم آن انسانهايي را كه جان و ثروت و وقتشان را صرف كمك و ياري به حادثه ديدگان ميكنند، شك ميكردم در اينكه هنوز اثري از آدميت در جهان ما موجود باشد. يكي از همين گونه انسانها، مادر ترزا بود؛ كه شايد اغراق نباشد اگر او را سمبل وجدان آگاه و مسئول بشر بدانيم.
ميخواهم از مادر ترزا بنويسم. سعي ميكنم روي موضوع تمركز كنم، اما ذهنم ياري نميكند. فكرم مدام از اين داستان به آن حكايت و از اين خاطره به آن تصوير ميپرد. درميمانم كه چه بگويم و چه بنويسم؟! و به بيان بهتر، كدام را نقل كنم؟ كدام يك از كارهايش را توصيف كنم؟ شرح حال كدام يك از هزاران تني را كه فقط بدست خودش از فقر و بيماري و مرگ و تنهايي نجات داده بود بگويم؟ نام چند نفر از از آن صدها پير و جوان و دكتر و مهندس و سرمايهدار و سياستمدار و هنرمندي را ببرم كه گفتهاند افتخارشان همكاري با مادر بوده؟
آه!
كجايي مادر كه جهان را ببيني؟ كجايي تا ببيني دنيايي كه ميساختي چگونه هر روز از سويي به نابودي تهديد ميشود؟ هر روز از طرفي خبري ميرسد پيرامون مرگ يا زخمي شدن دهها انسان بيگناه در عراق و افغانستان و فلسطين و غيره... و يا حوادثي چون زلزله بم و سونامي جنوب آسيا و طوفان امريكا؛ اما كجاست مادر ترزايي كه به سرعت خودش را به آنجا برساند و با قامت خميده و صدايي لرزان از آسيب ديدگان دلجويي كند، كمكشان نمايد و به زندگيشان برگرداند...؟ و حتي براي افراد رو به مرگ هم آرامش فراهم سازد؟
"خدايا مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر جهان در فقر و گرسنگي به دنيا ميآيند و ميميرند، خدمت كنم.
خدايا امروز با دستهاي ما روزي عشق، آرامش و سرور به آنها بخش.
خدايا مرا معبر آرامشت كن؛ تا آنجا كه نفرت هست عشق جاري سازم، آنجا كه خطا هست بخشايش بگسترم، آنجا كه جدايي هست وصل بيآفرينم، آنجا كه لغزش و دروغ هست حقيقت بياورم، آنجا كه ترديد هست ايمان بنا كنم، آنجا كه ظلمت هست نور بتابانم و آنجا كه اندوه هست شادي منتشر كنم.
خدايا مرا موهبت آن عطا كن تا به جاي آسودن به ديگران آسايش ببخشم؛ و به جاي آن كه ديگران دركم كنند، دركشان كنم؛ و به جاي آنكه عشق دريافت كنم عشق بورزم؛ زيرا با فراموش كردن خويش است كه ميتوان به هر چيزي رسيد.
با بخشايش است كه بخشوده ميشويم؛ و با مردن است كه زندگي ابدي مييابيم.
آمين! " (نقل از كتاب "مادر ترزا"، نوشتهي "ناوين چاولا"، ترجمه "فريبا مقدم" از انتشارات "حميدا")
اين عبارات را بارها و بارها خوانده و هر بار هم گريستهام به حال خودم؛ كه چرا در زمان حيات مادر او را نشناخته بودم؟
چه زيبا گفته بود "ژاك شيراك" ــ رئيس جمهور فرانسه – پس از درگذشت مادر: "از امروز دنيا عشق كمتر, عاطفه كمتر و نور كمتري خواهد ديد."
بكوشيم تا راهش بي رهرو نماند.
(عليرضا)
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:7  توسط عليرضا
|
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن! با لب خاموش سخن ميگويم پاسخم گو به نگاهي، كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اينهمه قصه فردوس و تمناي بهشت گفتگويي و خيالي ز جهان من و توست!
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل هر كجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه، زآتشكده ماست فروغ مه و مهر وه ازين آتش روشن، كه به جان من و توست
"ه.ا. سايه"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:28  توسط عليرضا
|
اخيرا، نخستين شماره فصلنامهي فرهنگي ــ فلسفي "مدرسه" به دستم رسيد. هرچند تاريخ انتشار آن تيرماه 1384 است، اما اين شماره اول متعلقست به بهار امسال و بعيد نيست در همين لحظهاي كه در حال تحرير اين يادداشت هستم، شماره دوم هم منتشر شده باشد. (گفتم "تحرير"؛ چون هنوز نتوانستهام بطور كامل با ابزارهاي علم جديد هماهنگ شوم و ناچارم از نگارش اوليه نوشتههايم بر روي كاغذ و سپس تايپ آن با رايانه. اينهم عادتيست كه ظاهرا مرا از آن گريزي نيست!)
اما "مدرسه" نشريهايست محكم و جدي در حوزه انديشه و فرهنگ و فلسفه.
شماره اول آن علاوه بر چندين مقاله و گزارش و گفتگو، داراي سه بخش ويژه : "دموكراسي حداقلي و حداكثري" ، "سيري در زندگي و آثار سيد حسين نصر" و "مقالاتي درباره پل ريكور به مناسبت درگذشت وي" ميباشد. نويسندگان مقالات و مصاحبه شوندگان نيز براي اهل فرهنگ و فلسفه و سياست نام آشنا هستند: عبدالكريم سروش، رامين جهانبگلو، محمد جواد كاشي، بيژن عبدالكريمي، حميدرضا ابك، اميرهوشنگ افتخاري راد و ...
از بين آنهمه مقاله سودمند و پرمحتوا، سه مورد نظرم را جلب كرد : "شريعتي و پروتستانتيسم ايراني" از دكتر سروش، "سنتگرايي در برابر بنيادگرايي و مدرنيته" كه مصاحبهايست با دكتر نصر، و آخري هم گزارشي بود از سفر "اگنش هلر"، فيلسوف مجار، به ايران كه اميرهوشنگ افتخاري راد به رشته تحرير درآورده بود. در پايان ضمن آرزوي موفقيت و بهروزي براي دستاندركاران اين نشريه وزين، بخشهايي از سرمقاله اين شماره را كه سردبير نشريه يعني آقاي "جلال توكليان" نگاشته، برايتان نقل ميكنم:
" مدرسه در حوزه روشنفكري منتشر ميشود و شان روشنفكرانه براي خود قائل است. يعني گرايش انتقادي را مهمترين خصيصه خود ميداند و به اين دليل معتقد است هم جامعه و هم حكومت به روشنفكران نياز دارند. (...) سياست را از جمله خطيرترين مشاغل و مهمترين دغدغههاي انساني ميدانيم. اما سياسي نيستيم(...) يعني مساله اصلي جامعه را سياسي نميدانيم(...) فرهنگ را مهمتر از سياست ميدانيم و فكر ميكنيم چيزي در ما ــ در فرهنگ ما ــ بايد تغيير كند تا تغييري در بيرون ــ در سياست ــ اتفاق افتد.(...) يكصد سال پيش در كشورمان مردي ظهور كرد كه فرهنگ را مهمتر از سياست ميدانست. به كتابهاي عصر مشروطه كه مراجعه كنيم، (...) پر هستند از عكس انقلابيوني كه به ما خيره شدهاند و با شعفي معصومانه، تفنگهايشان را نشانمان ميدهند. (...) كار اين مرد اما، مدرسه سازي بود.(...) اينك ميتوان لختي در اين باب انديشيد كه از آن انقلابيوني كه شمايل آراسته به قطارهاي فشنگشان زيب تاريخ است، چه بر جا مانده؟ و ميراث ميرزا حسن رشديه چيست؟ كافيست به دورترين نقاط ايران سفر كنيم تا پاسخ خود را بيابيم. اين "مدرسه"، ميخواهد به راه بنيانگذار آن مدرسه برود.
احساس ميكنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد ناگهان
ميجوشد از زمين..."
(عليرضا)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:21  توسط عليرضا
|
یک نکته را می خواستم بگویم: امروز یکصدمین شماره روزنامه اینترنتی "روز" منتشر شد. برای دست اندرکاران این نشریه پرمحتوای مجازی آرزوی سلامتی و سعادت و بهروزی دارم.
(علیرضا)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:14  توسط عليرضا
|
دردا و دریغا که درین بازی خونین بازیچه ایام، دل آدمیان است!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 9:55  توسط عليرضا
|