ظهر پنجشنبه سوم مهرماه 1382 كه به عادت هميشه از دانشگاه بيرون آمدم تا سري به روزنامهفروشيها بزنم. با مشاهده تيتر روزنامه شرق، درجا خشكم زد: "مرگ بزرگترين روشنفكر جهان عرب".
نام ادوار دسعيد رااز مدتها قبل شنيده و نقل قولهايي را هم از كتاب "شرق شناسي" او در اينجا و آنجا ديده بودم؛ اما مطالعه اتفاقي كتاب "نقش روشنفكر" (Representaions of Intellectual) مرا بيش از پيش با اين بزرگ مرد آشنا ساخت و اينگونه شيفته طرز تفكر، حقيقتجويي و مثالهاي بجا و مناسبش شدم. در حقيقت آن كتاب اولين كتاب جدي با رگههاي پست مدرن بود كه من شخصا مطالعه ميكردم. همان زمان با خود عهد كردم كه اگر روزگارم ياري كند، روزي به ديدارش بروم و پاي سخنش بنشينم؛ ولي چه بگويم كه اين روزگار غدار امان برآورده شدن آرزويم را نداد. با اينهمه باز هم دلخوشم به خواندن آثارش و آنديشيدن در مورد آنها.
مهرماه سال 1383، به مناسبت سالگرد درگذشت ادوارد سعيد مقالهاي نوشتم در مورد ديدگاههاي او در باب روشنفكران و مسووليتهاي آنان در جامعه. آن مقاله مقدمهاي هم داشت مشتمل بر خلاصهاي از زندگي او. در اين دفتر آن مقدمه را ميآورم؛ اصل مقاله بماند براي بعد و زماني كه جايي جهت چاپ آن پيدا كنم. ضمن آنكه آوردن كل مقاله بحث را هم طولاني ميساخت و هم خشك و كسل كننده، و با خط مشي اين دفتر ناسازگار مينمود.
ادوارد سعيد يك مسيحي عرب تبار بود. او در سال 1935 در فلسطين متولد شد و در 1948 بهمراه خانوادهاش از آنجا رانده شد و به قاهره رفت. سپس براي انجام تحصيلات عاليه به امريكا سفر كرد و در 1964، دكتراي خود را در رشته ادبيات تطبيقي از دانشگاه هاروارد اخذ كرد.
سعيد در غرب بيشتر بعنوان يك روشنفكر و مدافع سرسخت حقوق فلسطينيان شناخته ميشود. نام وي غالبا يادآور مسايل خاورميانه و درگيريهاي اسرائيل و فلسطينيان و مبارزه بيامانش براي احقاق حقوق آوارگان فلسطيني بوده است. برخي هم نام وي را مترادف خشونت، ترور و عمليات انتحاري دانستهاند. اما آنچه در بسياري از موارد از چشم ناظران دور مانده، ديد انسانگرايانه او و تاكيدش بر حرمت و ارزش وجودي انسان بوده است. سعيد همه جا "انسان را رعايت ميكرد". او همواره بر نقش خود بعنوان روشنفكري مستقل پاي فشرد ودر همين حال، سعي فراواني براي ايجاد صلحي پايدار در خاورميانه داشت؛ اما درست هنگاميكه دريافت روند صلح اسلو نميتواند حقوق از دست رفته فلسطينيان را برآورده سازد، به انتقاد از آن پرداخت و همين امر نيز سبب استعفاي او از كنگره ملي فلسطين گرديد.
سعيد در مباحثات و جدلهاي سياسي نه "عدالت" را زير پاي "عقل" قرباني ميكرد و نه "خرد" را بخاطر "مصالح سياسي" فدا مينمود. حتي در برخورد با رذالتها و اعمال و افكار و سخنان غير انساني، نه فقط نفرت نشان نميداد، بلكه حيرت ميكرد كه "اينان چرا اينگونه ميانديشند و چطور انسان ميتواند اينقدر سقوط كند؟"
به لحاظ علمي نيز ادوارد سعيد فرد نام آشنايي به شمار ميآيد. او را ميتوان از برجستهترين متفكران پستمدرن جهان دانست. ويژگي مهم آثار و انديشههاي او، به كار بردن انديشههاي فلسفي و جامعه شناختي بزرگاني چون "ميشل فوكو" ، "تئودور آدورنو" ، "آنتونيو گرامشي" و ديگران، در مسايل رايج و عمومي روز و نيز تسلط عميقش بر ادبيات جهان بود كه از او تحليلگري توانا و دقيق ساخته بود.
از سعيد آثار متعددي ــ شامل چندين كتاب و رساله و تعداد زيادي مقاله و مصاحبه ــ بر جاي مانده است. اما كتابي كه بيش از بقيه براي او كسب شهرت كرده، اثر كلاسيك وي يعني كتاب "شرق شناسي" (Orientalism) بوده است كه در زمان خود سر و صداي زيادي برپا كرد. او شالوده اين كتاب را بر مبناي "گفتمان" (discourse) با تعبيري كه فوكو بيان كرده، بنا نهاد. وي به صراحت گفت: " شرق شناسي درك نخواهد شد؛ مگر آنكه بصورت يك گفتمان بررسي شود.[" براي آگاهي از نظريات فوكو در مورد گفتمانها و روش تحليل و بررسي آنها، ميتوانيد به كتاب كوچك اما مهم "نظم گفتار"، از ميشل فوكو با ترجمه دكتر باقر پرهام مراجعه كنيد. ضمن آنكه صاحب اين قلم نيز به خواست خدا بزودي مطالبي در اين باب در اين دفتر خواهد نگاشت.] از ديگر كتابهاي ادوارد سعيد ميتوان به "جهان، متن و نقد"(1983)، "فرهنگ و امپرياليسم"(1993)، "نقش روشنفكر"(1994) و كتاب "صلح و نارضايتيهايش"(1995) اشاره كرد.
...
اين شعله تابان آسمان انديشه و عدالت و حقيقت، سرانجام شب 25 سپتامبر 2003 ميلادي (سوم مهر 1382) در نيويورك خاموش شد. نقل ميكنند كه در آخرين روزهاي عمرش خطاب به دخترش ــ و شايد تمام آنهايي كه منتظر بودند بشنوند اين آزادمرد چه توصيهاي برايشان دارد ــ گفته بود كه همواره بيانديشد، بگويد، بنويسد و مبارزه كند. حتي در مورد كوچكترين و به ظاهر پيش و پا افتادهترين مسايل.
با اينهمه ادوارد سعيد در روز مرگش از زندهترين متفكران جهان بود و آهنگ دلچسب كلامش كه جهانيان را به آزادگي و عدالت و عقلانيت و مدارا و اخلاق ميخواند، تا هميشه در ذهن دوستان و دوستدارانش باقي خواهد ماند.
يادش گرامي باد...
(عليرضا)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 23:53  توسط عليرضا
|
دردهاي من جامه نيستند،
تا از تن درآورم؛
"چامه و چكامه" نيستند،
تا به رشته سخن درآورم؛
نعره نيستند،
تا "ز ناي جان" برآورم؛
دردهاي من
نگفتني،
دردهاي من
نهفتني است.
"قيصر امين پور"
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 23:3  توسط عليرضا
|
دلم سیر شد زین سرای سپنج خدایا مرا زود برهان ز رنج !
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:16  توسط عليرضا
|
دوباره آمده ام به تبريز به جهت كاري. يحتمل چند روزي نتوانم مطلب جديدي پست كنم. اما همين الان خلاصه اي از سخنراني استاد بزرگوار و فرزانه ام، دكتر حميدرضا نمازي را خواندم در مورد مادر ترزا که چندی پیش سالروز تولدش بود. متن آن را در اینجا ببینید.
تا بعد...!
(علیرضا)
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 18:25  توسط عليرضا
|
مرز بين عقل و جنون چيست؟ چطور ميتوان عاقل و ديوانه را از هم تشخيص داد؟ اصلا جنون يعني چه؟ آيا تلقي انسانها از جنون و مفهومي كه از آن در ذهنشان وجود داشته و دارد، هميشه يكسان و به يك شكل بوده است؟ چرا ديوانگان را از مردم عادي جدا ميكنند؟ مگر چه فرقي هست بين اين دو دسته؟ آيا ما به اصطلاح "عاقل"ها، صرفا به دليل تعداد بيشترمان است كه آن به اصطلاح "ديوانگان" را طرد ميكنيم، از جامعه ميرانيم، به آسايشگاه ميفرستيم و بدست روانكاوشان ميسپاريم؟ اگر ممكنست تهديدي از سوي آنها متوجه ما شود، آيا خطري نيز از سوي ما متوجه آنها نيست؟ و نشده؟ همين تقسيم بندي و طردي كه بين عقل و جنون وجود دارد، ناقض آن همه حرفهاي زيبا و كتابهاي قطور و مقالات و سخنرانيهاي بيشمار در مورد "آزادي" و "فرديت" نيست؟
نميخواهم پاسخ اين سوالات را بدهم. قصدم فقط و فقط طرح آنهاست. بخش عمدهاي از اين سوالات را فيلسوف فقيد همروزگار ما، ميشل فوكو در كتابش با عنوان "تاريخ جنون" مطرح كرده و سعي در تبيين
پاسخ انسانها به اين پرسشها طي دورههاي مختلف تاريخ نموده است. منهم آنها را نوشتم براي دوست خوب و ناديدهام، "بهنود.م ." صاحب وبلاگ حقيقت ساده،(با استاد گرامي و فرزانه، مسعود بهنود، اشتباه نشود). هدف نيز فقط طرح پرسش و ايجاد جرقهاي در ذهن است و نشان دادن اينكه ميتوان به گونهاي ديگر هم نگريست به دنيا و پديدههايش. يافتن پاسخ اين سوالها هم كاريست مشكل و پيچيده ه به نظرم بايد با تامل و تدقيق ديگري انجام گيرد.
در حاشيه هم بگويم كه قصد معرفي چند كتاب خوب و مهم را در اين دفتر مجازي دارم و اگر خدا بخواهد، بزودي به اين مهم نيز خواهم پرداخت.
(عليرضا)
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 0:44  توسط عليرضا
|
آواز عاشقانه ما در گلو شكسـت حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت "آيا" زياد رفت و "چرا" در گلو شكست
تـا آمـدم كه با تـو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا در گلو شكست
"قيصر امين پور"
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:56  توسط عليرضا
|
قصد داشتم براي 28 مرداد مقالهاي را كه حدود 4-3 سال پيش نوشته بودم و در نشريه داخلي كانون دانش آموختگان مراكز استعدادهای درخشان زنجان هم چاپ شده بود، برايتان بياورم؛ اما ديدم همهاش حرفهايي تكراريست از داستان ملي شدن نفت و مبارزات و اختلافات و سختيها و مرارتها و نهايتا كودتا. اين بود كه تصميم گرفتم از مصدق بگويم؛ كه هر چه از آن پير احمدآباد بگوييم و از روش و منش وي، باز هم كم است و ناكافي. بخصوص در اين روزها ...
احتمالا مصدق يگانه شخصيتي است در تاريخ ايران كه سه روز از سال را هميشه به يادش ميافتيم: 14 اسفند كه سالروز درگذشت اوست، 29 اسفند كه روز ملي شدن صنعت نفت است، و 28 مرداد هم كه
سالگرد كودتاييست كه مخالفين مصدق تدارك ديدند عليه او و موفق به سرنگون كردن حكومت ملي وي گرديدند. عجيبست كه از آن زمان تاكنون، خيليها با انگيزههاي مختلف كوشيدهاند نام مصدق را از تاريخ ايران بزدايند و لااقل از ياد مردم ببرندش. اما با همه اينها ياد و خاطره مصدق همچنان در حافظه مردم ماست. قديميها از خاطره دوران نخست وزيرياش ميگويند و از آنها كه همه زندگيشان را فدا كردند تا آرمانهاي مصدق زنده بمانند.جوانترها هم كه هر با سياسيون و ميهن پرستان قديمي بودهاند، هميشه تصويري يا خاطرهاي از مصدق را نيز ديدهاند و احترام زيادي كه همواره به او ابراز ميشده است.
مسعود بهنود نقل كرده كه يكبار در دوران پيش از انقلاب روزنامهاش توقيف شده بود، فقط بخاطر اينكه نام مصدق در تيتر اول آن بوده؛ گيرم اين نام را شخص شاه هم بر زبان آورده باشد و نقل قول از او بوده باشد. اما پيرمرد هميشه در ميان ماست. سالهاي سال چنين بوده و چنين خواهد بود. هيچكس نميتواند تاريخ را بخاطر علاقه يا تنفرش به يك گروه يا فكر يا فرد، تغيير دهد. نه فقط مصدق، كه رضاشاه و قوام و هويدا و زاهدي و بختيار هم بخشي از تاريخ ما هستند و نميتوان بدون توجه به آنها و با حذفشان، تاريخ ايران را خواند.
زماني متفكري گفته بود: "يك نفر از مردم را ميتوان براي هميشه فريب داد؛ همه مردم را نيز ميتوان براي مدت كوتاهي فريب داد؛ اما هرگز نميتوان همه مردم را براي هميشه فريفت!"
ضمنا، ديروز دومين سالگرد انتشار روزنامه شرق بود. خدا كند كه سال بعد، بتوانم از سومين سالگرد انتشارش بگويم....
(عليرضا)
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 0:11  توسط عليرضا
|