تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

صد سال مشروطه‌خواهي

 

  درست يكهفته از 14 مردادماه 1384 مي‌گذرد. يعني هفت روز گذشته از يكصدسالگي  صدور فرمان مشروطه و تاسيس مجلس شورا در كشورمان. گويي قرارست يكبار ديگر به خاطر بياوريم چه خواسته‌هايي موجب پديد آمدن جنبش مشروطه شد، و قياسشان كنيم با خواسته‌هاي امروزيمان.

  اما حكايت مشروطه و نهضت يا انقلاب مشروطيت ايران، خود "يكي داستان‌است پر آب چشم"؛ چه از بابت خونهايي كه در اينراه ريخته شد و جانها كه فدا گرديد، چه از بابت رفتارهاي گاه عجيب و غير عقلي مشروطه‌خواهان پس از پيروزي: از اعدام و ترور گرفته تا ناتوانيشان در اداره امور كشور، و چه از بابت نتيجه‌اي كه بدست آمد، يعني بروز ناامني و هرج و مرج و نهايتا ظهور پهلوي‌ها كه علي‌رغم داشتن مجلس و انتخابات و ...، چندان دموكرات‌تر و قانون‌مدارتر از قاجارها نبودند.

  ولي داستان مشروطه را نبايد ساده و به‌همين صورت و تا همين‌جا خواند و بعد افسوسي خورد و لعنتي نثار آن روشنفكراني كرد كه لغت "مشروطه" را در اين مملكت رواج دادند! از جنبه‌اي ديگر، مشروطه يك انقلاب فرهنگي و نقطه عطفي در تاريخ انديشه ايرانيان به حساب مي‌آيد. نهظت مشروطه ثمره برخورد ناگهاني جامعه سنتي و به خواب رفته ايراني با دنياي مدرن و نشانه‌هاي آن بود. بواقع، پس از شكست ناگوار و خفت‌بار ايرانيان در جنگ با روسيه و تحميل دو عهدنامه تحقيرآميز توسط روسها، اندك اندك پرسشهايي پيرامون علت اين حوادث مجال بروز يافت. شايد اغراق نباشد اگر معتقد باشيم خاطره ناگوار شكستهامان از روسها و پديدآمدن پرسش "چرا آنها اينقدر نسبت به ما پيشرفت كرده‌اند؟" در اذهان ايرانيان، نخستين جرقه‌هاي ورود جدي مدرنيته را به ايران زده باشد. بخصوص كه بسياري از مراجع مذهبي نيز از جنگ حمايت كرده‌بودند و نمي‌شد گفت كه: "خداوند يار آنها بود و ياور ما نبود." پس از آن بود كه ابتدا برخي علوم و فنون غربي و بعدتر مسايل فلسفي و سياسي و اجتماعي آنان وارد ايران شد. اما تا كار به رفورمي بنيادي و اساسي برسد، راهي سخت در پيش بود. شاهان مستبد قاجار ــ علي‌رغم تمام بي‌كفايتي‌شان ــ اين‌بار بدرستي دريافته بودند كه ورود اين انديشه‌ها به جامعه ايران مي‌تواند پايه‌هاي تاج و تختشان را بلرزاند. پس هر جا كه تصور كردند ممكنست خطري متوجه سلطنت‌شان باشد، با شدت عمل و قوه قهريه به مقابله پرداختند. اين امر مختص شاهان نبود؛ بلكه خيلي از آنهايي كه دوام استبداد را به حال خود و منافعشان سازگارتر مي‌ديدند هم در پي مقابله برآمدند. ازآن جمله‌اند بسياري از درباريان و حكام ايالات و بخشهايي از روحانيان. لكن تاريخ بي‌دروغ مي‌گويد كه زور و قدرت را هرگز ياراي غلبه بر انديشه نبوده و نيست.

  اين شد كه وجه غالب گفتمان رايج بين روشنفكران و سياستمداران ايراني، شد بحث قانون‌گرايي و لزوم محدود شدن قدرت بي‌حد و حصر شاه توسط قانون. تاآنجا كه در دوره ناصرالدين‌شاه، ميرزا يوسف خان مستشارالدوله رساله "يك كلمه" را نوشت و ادعا كرد علاج تمام دردها و راه‌حل همه مشكلات، يك كلمه يعني قانون  نهفته است و اين قانون هم (آنطور كه او در مورد قانون اساسي فرانسه نشان مي‌دهد) هيچ مغايرتي با شرع انور و آموزه‌هاي ديني نخواهد داشت. ديگران هم به نوبه خود سعي فراوان كردند. ميرزا ملكم‌خان ــ از برجسته‌ترين روشنفكرا ن دوره قاجار ــ به انتشار نشريه "قانون" در خارج از كشور پرداخت و ميرزا فتحعلي آخوندزاده نيز "مكتوبات كمال‌الدوله" را در شرح و تاييد قانونگرايي به رشته تحرير درآورد.( اينهم از طنزهاي تلخ روزگارست كه هنوز هم در روايتهاي رسمي، ملكم خان جاسوس و عامل بيگانگان معرفي مي‌شود و آثار آخوندزاده از جمله همين مكتوبات كمال‌الدوله  پس از صدوسي سال باز هم اجازه نشر در ايران نمي‌گيرند.)

  پس در اين حال كه زمينه‌ها بتدريج آماده مي‌‌‌‌‌شد، روشنفكران (چه دينگرايان و چه سكولارها) تاكتيك ديگري اتخاذ كردند و آن همراهي و هم‌رايي با روحانيان برجسته بود كه حمايت بازار و بخشهاي عمده‌اي از توده مردم را بهمراه آورد. تاآنجا كه مراجع و مجتهدان برجسته‌اي چون سيد محمد طباطبايي و سيد عبدا...بهبهاني در تهران، و آخوند خراساني و آيت‌ا... مازندراني در نجف  راغب به حمايت از مشروطيت گرديدند. اما هنوز اين انبار باروت را جرقه‌اي لازم بود تا طغياني پيش آيد و خواست‌ها عيان و بي‌پرده مطرح شوند.

  باز هم يكي از نكات جالب تاريخ معاصر اينست كه اين جرقه را نه مشروطه‌خواهان،كه يكي از استبداديان يعني علاالدوله حاكم وقت تهران برافروخت؛ آنگاه كه به بهانه گران شدن قند و شكر، عده‌اي از متنفذترين تجار تهران را احضار كرد و امر به تنبيه آنان داد. با پخش شدن خبر در افواه عمومي، نتيجه مستقيم آن اعتراض بازاريان و تجار و همراهي روحانيان با آنان بود.بقيه ماجرا را هم لابد خوانده يا شنيده‌ايد: از دو بار بست نشيني روحانيون و مردم، تا درخواستهاشان از شاه و نهايتا صدور فرمان معروف مشروطيت و تاسيس نخستين پارلمان انتخابي در تاريخ ايران.

  اما داستان ما به همين‌جا ختم نمي‌شود. پس از پيروزي و تاسيس مجلس اول، از قضا بسياري ازتناقض‌ها و تضادها و اختلاف نظرهاي دروني فاتحان عيان شد و حوادث مهمي پيش آمد كه شرح آنها فرصتي و نوشته‌اي ديگر مي‌طلبد.

   (عليرضا)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 22:3  توسط عليرضا  | 

خاتمي

 

   روزهاي پاياني  رياست جمهوري سيد محمد خاتمي هم سپري شد و با تنفيذ حكم رئيس جمهور جديد، رسما به پايان رسيد. خاتمي براي بسياري ازهم نسلان من تجسم مهرو اميد، و پيام‌آور آينده‌اي روشن بود. در دوره او سرزمين ايران براي نخستين بار در تاريخ خود شاهد رئيس جمهوري بود كه هم با روشنفكران و نخبگان دم‌خور بود و هم مي‌توانست به زبان جوانان با ايشان سخن بگويد و هم حتي حرمت قشرهاي سنتي‌تر جامعه را نگهدارد. هيچ از خاطر نمي‌برم آخرين حضورش را بعنوان رئيس جمهور در دانشگاه تهران، كه اجازه داد دانشجويان تندترين انتقاداتشان را از او مطرح كنند؛ پس از آن هم نه كسي را بازخواست كرد و نه پاسخي به تندي پرسشهاي منتقدان ارائه داد.

  اين روزها خيلي خوب مي‌فهمم معناي هشدارهاي هميشگي او را در مورد ملايمت و اعتدال و پرهيز از تندروي. كاملا درك مي‌كنم كه براي چه خيلي وقتها در حوادث پيش‌آمده دخالت نمي‌كرد، و حتي از اظهار نظر هم پرهيز مي‌نمود و ساكت مي‌ماند. او به واقع رييس جمهور "همه" مردم ايران بود و نه صرفا آن عده كه دو دوره پياپي به او راي داده بودند. "بزرگوار" بود و "بزرگوار" ماند؛ علي‌رغم همه فرصت سوزيها و كوتاه آمدنها و خط قرمزهايش...

  گاهي با خود مي‌انديشم كه اي‌كاش رئيس جمهور نمي‌شد. اي‌كاش در جايي ديگر – بدور از سياست بازيها و تهمتها و توطئه‌ها، و فارغ از دردها و رنجهايي كه ميكشيد و از چهره‌اش پيدا بود علي‌رغم لبخند هميشگي‌اش – مي‌توانست به كارهاي فرهنگيش بپردازد. اما خيلي زود به يادم مي‌آيد كه اگر رئيس جمهور نشده بود در آن خردادماه سال 1376، احتمالا حداكثر شناخت من از او خلاصه مي‌شد به : رئيس كتابخانه ملي و وزير سابق ارشاد. همين .

  القصه، خوب يا بد و زشت يا زيبا، آن دوران تمام شده و دوراني جديد براي ما و سرزمينمان آغاز گشته است. دوره‌اي كه از همين چشم‌انداز كنوني‌اش سرشار است هم از بيم‌ها و هم از اميدها. اما همگان مي‌دانند كه آب رفته را به جوي باز گرداندن، بسيار بسيار مشكل ــ اگر نه ناممكن ــ است.

  اين روزها نمي‌دانم چرا مدام به خاطر مي‌آورم روز ثبت نام خاتمي را در انتخابات سال 1380؛ و دستهاي لرزان، صداي بغض‌آلود، چشم‌هاي اشك‌بارش و "استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم.." را.

 

     (عليرضا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 20:14  توسط عليرضا  | 

خیال مست...

 

     آمده ای که راز من بر همگان عيان کنی                آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی

     دوش خيال مست تو آمد و جام بر کفش                  گفتم: می نمیخورم گفت:بخور! زيان کنی!

     گفتم: ترسم ار خورم  شرم بپرد از سرم                دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

     ديد که ناز ميکنم  گفت:بخور عجب کسی!               جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی ؟!

     با همه ای پلاس وکم با چو منی پلاس هم؟             خاصبک نهان منم  راز ز من نهان کنی؟

     بهتر از اين کرم بود ؟ جرم تو را گنه تو را             ياد دهم که پيش من بر چه نمط فغان کنی!...

                                                                                                            "مولوی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 0:13  توسط عليرضا  | 

آرزو....

        

     تمام آرزوهاي مني، كاش                                      يكي از آرزوهاي تو باشم..!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:11  توسط عليرضا  |