تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

بگذريد از من....

 

             مرا نديده بگيريد و بگذريد از من                        كه جز ملال نصيبي نمي‌بريد از من

             زمين سوخته‌ام، نااميد و بي‌بركت                        كه جز مراتع نفرت نمي‌چريد از من

            عجب كه راه نفس بسته‌ايد بر من و باز                 در انتظار نفسهاي ديگريد از من

             خزان به قيمت جان جار مي‌زنيد، اما                     بهار را به پشيزي نمي‌خريد از من

             نه در تبري  من نيز بيم رسوايي است!                  به لب مباد كه نامي بياوريد از من   

            و گر فرو بنشيند ز خون من عطشي                     چه جاي واهمه؟ تيغ از شما، وريد از من

            چه پيك، لايق پيغمبري به سوي شماست؟               شما كه قاصد صد شانه‌برسريد از من

              برايتان چه بگويم زياده؟ بانوي من!                     شما كه با غم من آشناتريد از من   

                                                                                            "حسین منزوی"

               (عليرضا)            

                                                                                   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:17  توسط عليرضا  | 

افسانه‌ي شريعتي

 

  

  29 خرداد، همواره يادآور يك نام بوده‌است: "علي شريعتي"

 شريعتي سالهاي سال معلم و مراد اسطوره‌اي خيل كثيري از جوانان و پيران سرزمينمان بوده و هست. هنوز هم اگر اگر اندكي گوشه و كنارها و نشريات و كتابها را بكاويم، شاگردان و پيروان و دوستدارانش را مي‌يابيم كه 28 سال پس از مرگ نابهنگامش، به او عشق مي‌ورزند و با او مي‌زيند. تا آنجا كه حتي منتقداني چون دكتر سروش هم خود را "دوستدار شريعتي و غمخوار انديشه‌ها و آرمانهايش" مي‌نامند.

  در اين مجال قصد مديحه‌سرايي و تعريف و تمجيد از معلم بزرگ انقلاب را ندارم؛ توان علمي و دانش من هم در حدي نيست كه نقد جامع و مانع و كاملي از انديشه‌هايش داشته‌باشم. مي‌خواهم فقط به نكته‌اي اشاره كنم كه شايد به مذاق دوست‌داران شريعتي خوش نيايد، اما بعنوان كسي كه نقد منصفانه و حقيقت‌جويي را نخستين بار از علي شريعتي و آثار بي‌مانندش آموخته‌ام، خود را ناگزير از بيان اين مساله مي‌دانم.

  شريعتي سالهاي زيادي يك افسانه بوده براي ما. جملاتش را مي‌ديديم روي پوسترها و پلاكاردها، كتابها و نوارهايش را مي‌ديديم كه با تيراژهاي باورنكردني منتشر مي‌شدند و حتي متون سانسور شده و مثله شده‌اش هم در سطح وسيعي خوانده مي‌شد. نحوه زندگيش برايمان سمبل مبارزه و تلاش و آرمانگرايي بودو مرگش، شهادتي سرخ و رسواكننده بي‌شرمي و بي‌اخلاقي دشمنانمان. در راهپيمايي‌هاي اعتراض‌آميز پيش از انقلاب، پس از عكسهاي رهبر انقلاب،اين عكسهاي علي شريعتي بود كه حمل مي‌شد و جملاتش تكرار مي‌گرديد: "آنها كه رفتند كاري حسيني كردند، آنها كه مانده‌اند بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيديند". حتي ديده شد كه مردم براي خريد آثار او در مقابل كتابفروشي‌ها صف ببندند؛ صحنه‌اي بي‌مانند در تاريخ ايران كه بعدها هم هرگز تكرار نشد.

  پس از انقلاب و فروكش كردن امواج اوليه آن، در دوران جنگ هم نسلي كه شريعتي را خوانده و حضورش را درك كرده‌بود، در عرصه نبرد با اشغالگران و بيرون راندن بيگانه، خودنمايي مي‌كردند. پس از جنگ، و در حاليكه به بازسازي زيربنايي-اقتصادي كشور اهميت بيشتري داده‌مي‌شد، شريعتي كم‌كم در عرصه رسمي كشور پنهان شد و كمتر نشاني از او ديده‌شد.اما در پستوي خانه‌ها و خفاي زيرزمينهاي نمدار، همچنان انديشه شريعتي بود كه حكم مي‌راند، جوانان نسل جديد را جذب مي‌كرد و به پرسش‌هاشان پاسخ مي‌داد. به بيان ديگر همانقدر كه شريعتي كم‌كم از تبليغات رسمي كشور خذف مي‌شد، اما همچنان نفوذش را در گفتمان غيررسمي جامعه حفظ كرده‌بود. تا آنكه به تدريج تغييراتي در فضاي فكري، فرهنگي و سياسي جامعه پديدآمد و حاصلش همان شد كه به جنبش دوم خرداد موسوم‌است. اينجا بود كه اند ك‌اندك انديشه‌هاي شريعتي آزادانه‌تر و البته بهمراه انتقادات بيشتر بيان مي‌شدند. عده‌اي به كلي ازو چشم پوشيدند و رسما اعلام كردند كه زباله‌دان تاريخ جاي مناسب‌تري براي افكار شريعتي است. برخي نيز همچنان تحت تاثير وي، سعي كردند شريعتي را با جامه‌اي امروزي‌تر عرضه كنند و حتي صحبت از "نسبت پست‌مدرنيسم و شريعتي" كردند.برخي نيز ضمن واجب دانستن رعايت حرمت او، به نقادي آثار و افكارش پرداختند و خود را ادامه‌هنده راه او، ولي با در نظر گرفتن لوازم و مقتضيات امروزينشان دانستند.

  اينهمه را ازآن رو نوشتم كه بگويم شريعتي براي ما ديگر همان استاد و روشنفكر و خطيب زبردست پيشين نيست؛ او بدل شده به اسطوره‌اي كه بسياري از مسايل اطافش هم افسانه‌ايند.

  اولا مرگش را در نظر بگيريد در 29 خرداد 1356؛ به شخصه چندين و چند كتاب و مقاله و يادداشت و ... ديده‌ام در مورد نحوه مرگ علي شريعتي و بحثهاي درازدامني پيرامون اينكه آيا او شهيد شده يا به مرگ طبيعي درگذشته. علي‌رغم اينكه علي اصلي مرگ او در منابع رسمي دولت انگلستان سكته قلبي گزارش شده و در اسناد رژيم سابق ايران و ساواك هم مدركي مبني بر دست داشتن آنان در مرگ شريعتي بدست نيامده، لكن هنوز هم هستند كسانيكه بدنبال ردپاهاي مشكوك و اثبات شهادت شريعتي مي‌گردند و مي‌پندارند با شهيد خواندن او، مقام و منزلتش را افزايش داده و از او يك قديس ساخته‌اند. اما من معتقدم در اين ميان آنچه از همه كم‌اهميت‌تر است، همين مساله است. شريعتي آنقدر بزرگ بوده و ماندگار هست كه كه نيازي به طرح چنين ادعاهايي براي اثبات عظمتش نباشد.

  يك نكته جالب هم اينست كه چه موافقان و چه مخالفان شريعتي، هر چه بگويند و بر سر هر چيز كه با هم بحث و جدل داشته باشند، كمتر پيش مي‌آيد سخني از اخلاقيات و نحوه برخوردش با ديگران بگويند. كسي به ياد نمي‌آورد كه دانشجويان هر وقت مي‌خواستند مي‌توانستند ملاقاتش كنند و حتي تا پاسي از شب با او به مباحثه و گفتگو بنشينند. كمتر كسي به خاطر دارد كه چگونه همه به سادگي او را "علي" صدا مي‌زدند، و ا وچقدر احساس مسئوليت مي‌كرد در قبال اطرافيانش، دانشجويانش، دوستدارانش و مردمش. نقل مي‌كنند كه وقتي به تجويز پزشكان براي مداوا و آرام شدن اعصابش به ناحيه‌اي در ساحل درياي مازندران سفر كرده بود، ناگهان 1-2 روز بعد سريع ب هتهران بازگشت و كارش را از سر گرفت، و علت اينطور بازگشت نابهنگام را چنين بيان كرد: "كنار دريا كه بودم و از مناظر زيبا و هواي سالم استفاده مي‌كردم دفعتا به ياد آوردم كه چقدر از بچه‌ها الان در زندانند و محتاج اندكي از اين هوا. احساس پفيوزي كردم و سريع برگشتم." (نقل به مضمون)

  اما مساله سوم در مورد تصاحب شريعتي است. طنزي عجيب و تلخ است جامعه ما كه در آن همه گروها و فكرها، شريعتي را همچون خود و از خود مي‌پندارند و فراوان از واژه‌ها و ايده‌هاي او بهره مي‌جويند.بعنوان مثال ، هم چپهاي مذهبي و هم اسلام‌گرايان ليبرال و هم بنيادگرايان از شريعتي استفاده (شايد ابزاري) مي‌كنند تا برخي از اقشار جامعه را كه هنوز مي‌توانند متاثر از شريعتي باشند، به خود جذب نمايند. بنيادگرايان بارها ارادت و علاقه شريعتي به بزرگان مذهبي (پيامبر،علي،زينب،سلمان و ابوذر) و نيز نقد او را بر دموكراسي محض برجسته كرده و ايده "دموكراسي متعهد"اش را ستوده‌اند. چپگرايان(مذهبي و غير مذهبي) تاثيرگيري زياد او را از گفتمان چپ زمانه‌اش (سارتر،فانون،گورويچ و ...) و ليبرالها "آزادي، خجسته آزادي" را دوست دارند و مي‌ستايند. يعني هركدام از ديدگاه خود وبر حسب علايق ويژه‌شان به شريعتي نگريسته و بخشي از افكار او را پذيرفته و در عين‌حال سريعتي را از خودشان دانسته‌اند. اما هنوز هم بسيار بسيار اندكند ديدگاه‌هايي كه نقدي همه‌جانبه،منصفانه و منطقي بر آثار و افكار شريعتي داشته باشند.

  القصه، شريعتي براي ما افسانه شده؛ افسانه‌اي دوست داشتني و شورانگيز. اما بايد بكوشيم كه در كنار پاسداشت افسانه‌ها، حقايق را هم جستجوگر و نگهدار باشيم.

  در ضمن اين را هم بگويم كه بالاخره فرزاد عزيز نيز فرصتي يافت براي نوشتن مطلبي زيبا در اين دفتر. اميدوارم ازين‌ پس با همت او و اندكي فراغت بال بيشتر من، اين دفتر هم جنب و جوشي افزونتر به خود ببيند.

 

  (عليرضا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 11:5  توسط عليرضا  | 

چهارچوب

 

  

 

دلتنگي‌هاي آدمي را باد ترانه‌اي مي‌خواند، روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد، سكوت سرشار از سخنان ناگفته است، از حركات ناكرده، اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتي‌هاي بر زبان نيامده, در اين سكوت حقيقت ما نهفته است، حقيقت تو و من.

                                                      شاملو

 تا شروع نكرده بودم غم نگفتن را مي‌خوردم، حالا كه شروع كردم هم غم اين را ميخورم كه مبادا چيزي بگويم كه كسي را گمراه كنم.مبادا حرفي بزنم كه فكري را به آنچه نبايد،مشغول كنم.اميدوارم اين سخنان آلوده به اظهار فضل بيهوده راجدي نگيريد. من (هميشه با گفتن اين كلمه ( من ) به شك مي‌افتم ) به واقع اعتقاد دارم كه هر آنچه به ذهن كوچكم مي‌رسد درسي نيست كه بايد به ديگران بياموزم.

 در چند سال اخير درگير افكار پيچيده ‌اي شده‌ام كه زندگي روزانه‌ام را در نظرم كم اهميت جلوه ميدهد. با نوشتنم

در اينجا سعي مي‌كنم آن انسان خيالباف هميشگي كه همه مجبورند هنگام صحبت همه چيز را چند بار به او بگويند

نباشم  و نيز اين كه شايد بتوانم با نوشتن، افكار خود را نظم بدهم.

 

دلم براي دنيايي كه به آن متعلقم تنگ شده است.  دنيايي كه شايد از ذهنيت‌هاي كودكيم در درونم باقي مانده است.

دنياي انسان‌هاي بي طمع. دلم براي مادر ترزا تنگ شده است. كاش مي‌شناختمش.كاش ميشناختمشان، مادر ترزا‌هاييكه در دلم ،نبودنشان بيداد مي‌كند. گاهي هوس مي‌‌كنم كه از وابستگيهايم برهم و به دنبال آنها بگردم.

مي‌دانم كه ميتوانيم دنياي زيبايي بسازيم كه اگر حتي روزي بدي در آن راه يابد، جوابش هميشه گذشت باشد. بلافاصله به اين فكر مي‌افتم كه شايد زندگي اين گونه‌اش زيباست. با درد‌ها، با گريه‌ها و سكوتش. شايد اگر همه خوب باشند (خوب؟) زيبايي دنيا جلوه ‌اي نداشته باشد. اگر همه مادر ترزا‌ها يكجا جمع شوند بقيه‌ي دنيا چه خواهد شد؟ يا مگر همه نميتوانند مادر ترزا باشند؟ مي‌ترسم  بپرسم آيا نمي‌خواهند كه باشند؟

 د‌ر آخر چه جوابي مي‌يابم؟

ترجيح مي‌دهم جوابي به خود ندهم. هميشه جواب گرفتن جلوي فكر كردن را مي‌گيرد. نميخواهم مانعي بر سر راه فكر كردنم باشد.

 (فرزاد)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 11:9  توسط عليرضا  | 

تذکر

 

  يك نكته را بگويم كه  این لوگو و تصویر آقای هاشمی رفسنجانی که گاهی در بالای صفحه نمودار می‌شود، متعلقست به خود بلاگفا و ارتباطي ندارد به من. رويه من فعلا اينست كه از انتخابات سخني نگويم و اظهار نظري نكنم. تا بعد چه پيش آيد...

 

(عليرضا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 18:15  توسط عليرضا  | 

تمهيداتي عليه سلطه

 

  مبارز انقلابي كشور مكزيك، اميليانو زاپاتا، يكبار گفته بود: "بهترست انسان روي پاي خودش بميرد بجاي آنكه ناچار شود روي زانويش بايستد." البته بديهيست كه عبارت "روي زانو ايستادن" كنايه‌ايست از سر خم كردن در برابر ظلم و بي‌عدالتي، كه به حق هيچ روشنفكر حقيقي و انسان آزاده‌اي تمايل ندارد به آن تن دهد. سرگذشت زندگي، مبارزات و مرگ خود زاپاتا نمونه‌اي از همين‌گونه انديشيدن است.

  اما اگر از مفهومي كه در بدايت امر ازين جمله درمي‌يابيم بگذريم، به عقيده من در نگاهي تحليلي‌تر مي‌توان گفت ميزان اين ايستادگي و مقاومت، بسته به شرايط و وضعيت عمومي و نيز شخصيت فرد، متفاوت خواهد بود. البته بايد بگويم كه منهم علاقه‌اي به سرخم كردن نزد ظالمان و زورگويان ندارم؛ اما اگر قرار باشد كه انساني به همين سادگي جانش را از دست بدهد و لكن طرف مقابل تا دنيا دنياست بر سر كار باشد و به رويه‌اش ادامه دهد، پس اين جانبازي و ايثار چه فايده‌اي دارد؟

   "خويش را فدا كن تا ديگران بمانند و لذت ببرند"، تنها عقيده انسانهاي ساده احساساتي زودباور است كه حقيقت زندگي را درنيافته‌اند. انسان ناگزيرست بيشتر از ظالمان عمر كند، نه اينكه جانش را به راحتي از دست بدهد به اين اميد كه شايد روزي ظالم هم بميرد و زندگيش خاكستر شود.

  در اين مورد داستاني كوتاه از برتولت برشت خواندم كه بسيار جالب و پرمفهوم بود و فكر كردم نقلش خالي از لطف نباشد.(منتها پيشاپيش گفته باشم كه اين داستان توسط آقاي حسين طاهري ترجمه شده و در يكي از شماره‌هاي سال 1380 روزنامه نوروز چاپ شده‌است) : 

 

 زماني كه آقاي كوي‌نر، اين مرد انديشمند، در برابر جمع كثيري عليه سلطه سخنراني مي‌كرد، مردم آرام آرام خود را عقب كشيدند و پراكنده شدند. او نگاهي به اطرافش افكند و ديد سلطه پشت سرش ايستاده‌است.

  سلطه از او پرسيد: "تو چه ميگفتي؟"

  آقاي كوي‌نري پاسخ داد: "من از سلطه پشتيباني مي‌كردم."

  وقتي آقاي كوي‌نري محل سخنراني را ترك كرد، پيروانش به او اعتراض كردند كه آدم "استخوانداري" نيست.

  آقاي كوي‌نري در پاسخ به ايشان گفت: "من استخواني براي خرد شدن ندارم. دقيقا اين من هستم كه بايستي طولاني‌تر از سلطه عمر كنم."

  و آقاي كوي‌نري براي آنها داستاني تعريف كرد:

  زماني كه هرج و مرج و بي‌قانوني حاكم بود، ماموري به منزب آقاي اگه وارد شد كه "نه" گفتن را فرا گرفته بود و حكمي صادره از طرف حكام شهر را ارائه داد. در آن حكم آمده بود به هر منزلي كه اين مامور قدم بگذارد، بايستي به او تعلق گيرد، همينطور هر غذايي كه خواست برايش فراهم شود و هر كس را هم كه ديد بايد به خدمتش درآيد. مامور نشست، دستور غذا داد، خود را شست، براي خواب به بستر رفت و قبل از خواب همان‌طور كه صورتش به طرف ديوار بود، پرسيد:"خدمتگزار من خواهي بود؟"

  آقاي اگه با پتويي روي او را پوشاند، مگسها را فراري داد و مراقبت كرد كه خواب او پريشان نشود، و همانند آن روز، هفت سال تمام در خدمت او بود و از او اطاعت كرد اما از حرف زدن خودداري مي‌كرد و حتي كلمه‌اي بر زبان نمي‌آورد. بعد از هفت سال مامور از فرط خوردن و خوابيدن و فرمان دادن به قدري چاق شده بود كه مرد. آنگاه آقاي اگه او را در پتوي كثيف و ضايع شده‌اش پيچيد و از خانه بيرون كشيد. مكان خوابش را شست، ديوارها را سفيد كرد، نفس راحتي كشيد و پاسخ داد: "نه".

 

(عليرضا)
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 14:2  توسط عليرضا  | 

وفا

 

   ني ني به ازين بايد با دوست وفا كردن                                  ني ني كم ازين بايد تقصير و جفا كردن

   زخمي كه زند دستت بر عاشق سرمستت                               نتواند غير تو تدبير دوا كردن

   مرغي كه چشد يك‌دم از دانه دام تو                                       در خاطر او نايد آهنگ هوا كردن

   اي كار دو چشم تو بي‌جرم و گنه كشتن                                  وي كار دو لعل تو حاجات روا كردن

  خوش واقعه‌اي دارد دل با غم عشق تو                                   ني روي فرو خوردن، ني راي هوا كردن

  دعوي صفا كردن در عشق تو نيكو نيست                                با جان صفا چه‌بود تفسير صفا كردن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 15:47  توسط عليرضا  |