چندي پيش در كتاب "ضد ياد " نوشته "مسعود بهنود " حكايتي خواندم كه بسيار زيبا و خيالانگيز بود. حيفم آمد برايتان نقل نكنم:
به كويري خشك كه در آن خزندههايي به رنگ خاك مي خزيدند ، شاخه گلي روييده بود. مردي ، پارسا مردي به آن گل نماز گزارده بود. هنوز پيامبران متولد نشده بودند . پارسا مرد به زبان گياهان با گل سخن ميگفت و نازكي طلعت گل را نظاره ميكرد . آ نقدر بر گل نگريست تا باران زد. پارسا مرد چيزي برتن نداشت تا بر سر بكشد. باران در كوير خشك ميباريد و بوي خاك ميآمد. مرد از خاك خيس گلولهاي ساخت و مشتي بر آن كوفت، گذاشت تا از آب باران پر شد. آب باران زلال بود، آينه شد و مرد در آن نگريست و خود را در آن ديد. نخست باري بود كه خود را ميديد، با چهرهاي خسته و سوخته. و چون خود را ديد سر بر سنگي نهاد و زير باران خفت. حالا چيزي زير سر داشت و ميتوانست خواب ببيند... او در يك روز گل را ديده بود و باران را و خود را نگريسته بود. شكرگذار معرفتي بود كه در آن روز بدان دست يافته بود و آن را اجر نمازي ميدانست كه بر آن گل برده بود. در خواب بود كه مردي رسيد و سنگي برگرفت و بر او كوفت. او را و خواب او را شكست.
باران كه ايستاد، باز كوير خشك شد. پارسا مرد و جامش خاك شدند؛ خاك كوير. و از آن پس كوير خواب باران ميبيند.
(عليرضا)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 12:15  توسط عليرضا
|
ديروز فيلم سينمايي "شمال از شمال غربي" اثر آلفرد هيچكاك را در برنامه "سينما يك" ديدم.فيلم سرشار بود از نكات و ظرايف زيباييشناختي و تكنيكهاي فيلمسازي، كه قطعا صاحبنظران و منتقدان و هنرمندان سالهاست دربارهشان اظهار نظر ميكنند. اما آنچه نظر مرا جلب كرد، جنبه اخلاقي داستان بود. آنجا كه ماموران اداره ضدجاسوسي امريكا تصميم ميگيرند دخالتي در مورد گرفتاريهاي پيشآمده براي شخصيت اول داستان –كه عملا خود ايشان برايش پديد آوردهاند- نداشتهباشند.اشارهاي هم در فيلم بود كه اگرچه قضيه بسيار مهم است و مربوط به امنيت ملي كشور، اما در اينجا مساله جان يك انسان هم مطرح است .لكن مسئولان مربوطه به سادگي از كنار اين قضيه گذر ميكنند تا جاسوسي برجسته را همچنان در دام خود داشتهباشند. پس پرسش اينست كه تا كجا ميتوان پيشرفت؟ حد رعايت جان و مال و موقعيت انسانها كجاست؟كه از آن به بعد ميتوان هر كاري كرد و به هر ابزاري توسل جست؟ و آيا اصولا حدي با اين مشخصات وجود دارد؟
يك نكته ديگر هم تا فراموش نكردهام بگويم كه صدا و سيما به شكل زنندهاي بخشهايي از فيلم را حذف كردهبود؛ بگونهاي كه برخي اتفاقات فيلم به نظر عجيب و بيمقدمه ميآمدند. بگذريم از انتهاي فيلم كه درست در لحظهاي كه شخصيت اول زن فيلم در آستانه سقوط به دره بود، ناگهان تيتراژ پاياني فيلم به نمايش درآمد. تصور ميكنم بهتر باشد صدا و سيماي ما بجاي پخش كجدار و مريز آثار مشهور سينماي جهان، بكلي از نمايش آنها چشم بپوشد. چرا كه حك و تعديل شاهكارهاي سينمايي جهان مطمئنا ارزش اين آثار را فرونميكاهد؛ بلكه بيفكري و بيوجداني سانسورچيان را به نمايش ميگذارد.
(عليرضا)
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 1:12  توسط عليرضا
|
3-اما نكته اصلي و جان سخن نويستده مقاله "مادر بزرگ پدري شكسپير..." (البته با برداشت من) اينست كه ما نياموختهايم جهاني و مدرن زندگي كنيم و جهاني و مدرن بيانديشيم. تصور من براينست كه بايد اندكي تحليليتر و ژرفتر به اين مساله انديشيد. ما بواقع در بسياري از زمينههاي زندگيمان مدرن شدهايم. علوم، صنايع، ارتباطات و حتي اخلاقيات مدرن – به ظاهر- جاپاي خود را در ميان ما گشودهاند. اما اين مدرن شدن و پيشرفت، به هيچوجه يكسان و متوازن نبودهاست، بلكه در برخي زمينهها بيشتر و در برخي ديگر كمتر پيشرفت كردهايم. اينكه چرا اينچنين شده و براي حل اين مشكل چه بايد كرد، ميماند به كنار. ولي مشكل بزرگ ما اينست كه گاهي خودمان تصور ميكنيم جهان مدرن و جامعه و فرهنگ توسعهيافته هميناست كه ما داريم؛ و فراموش ميكنيم كه با آسانسور سوار شدن و استفاده از ياهومسنجر و اوركات و تلفن همراه، بدل به انسان مدرن نخواهيم شد. كسي كه روزها در خيابان با اتومبيل الگانس رانندگي ميكند و شب در منزل زنش را كتك ميزند، مدرن و امروزي نيست. او معجونيست عجيب و غريب از سنت و مدرنيسمي كه هنوز در قرن بيستويكم در جامعه ما به نزاع مشغولند، بياعتنا به آنچه در جهان اطراف ميگذرد. او متاسفانه نميداند كه مدرن شدن بيشتر از آنكه به ابزار و لباس و.. باشد ، به انديشيدن و نحوه تفكر است. نمونه فراوان است. كافيست مقايسهاي كنيد نحوه استفاده مردم ما را از اينترنت با مردمان كشورهايي كه به فرهنگ بالا و پيشرفت و توسعهيافتگي ميشناسيم. ابزار هم مهياست. از همين اينترنت ياري ميگيريم، چه با مراجعه به سايتهايي كه آمار مراجعين به سايتهاي مختلف را ميسنجند و چه با ارتباط و پرسش از خود آن كاربران. از هماكنون ميتوان نتيجه را حدس زد كه چه سايتهايي در صدر آمار مراجعه كاربران ايراني قرار دارند.
نويسنده مقاله اشارهاي هم داشت به مساله خليج هميشه فارس كه چند وقت پيش سروصداي زيادي بر سر تغيير نام آن برپا شدهبود. در تاييد سخنان ايشان، خاطرهاي به روايت يك دوست نقل ميكنم كه جالب توجه است:
چند وقتي بعد از آنكه خبر مربوط به ذكر نام خليج عربي در كنار نام خليج فارس برروي نقشه طبع شده توسط موسسه نشنال جئوگرافي در جرايد منتشر شد، روزي در دانشگاه به عدهاي برخوردم كه مشغول جمعآوري امضا براي اعتراض نامهاي در اين مورد بودند. ضمن امضاي طومار، از فردي كه تهيه كننده نامه بهنظر ميرسيد پرسيدم كه نهايتا اين نامه و امضاها را به كجا ارسال خواهند كرد؟ پاسخ او يعني "سازمان ملل" را با پرسشي جواب دادم:"به كدام قسمت آن؟ و اصولا اين مساله چه ارتباطي به سازمان ملل دارد؟" و او كه لابد تا آن زمان فقط نامي از سازمان ملل متحد شنيدهبود، گفت: "نميدانم، حتما در آنجا قسمتي يا ادارهاي هست كه به شكايتنامه ما رسيدگي كند." در حقيقت از خوشاقبالي ما بود كه آن نامه هرگز ارسال نشد، چرا كه فرداي همانروز موسسه نشنال جئوگرافي رسما در نقشهاش تجديدظر كرد و عبارت "خليج عربي" را (كه هرگز هم وجود نداشته) از درون پرانتز مقابل خليج فارس حذف نمود. و حال ما ماندهايم و يك دنيا شادماني و غرور ملي (غرور به معناي لغوياش، يعني فريب) و هيچ از خود نميپرسيم چرا وقتي در ابتداي سال جاري قيمت ميوه گاها تا 300% افزايش يافت، هيچكس نامهاي ننوشت و كسي طوماري تهيه نكرد! چون اصولا نميدانيم كه از وسايل دنياي مدرن و اينترنت و ... بدينگونه هم ميتوان استفاده كرد.
4- نكته ديگر در مورد موقعيت ايرانيان در خارج از كشور است. متاسفانه كسانيكه اهل غلو در اين زمينهاند، به دو نكته توجهي نميكنند :
اول آنكه اغلب اين افرادي كه در ممالك خارجي موفق بودهاند، در اوان كودكي از ايران مهاجرت كردهاند و اي در خيلي از موارد اصلا متولد همان كشور خارجي هستند. هر چند استثناهايي هم وجود دارند، مانند خانم شيرين عبادي برنده جايزه نوبل و يا دكتر سروش يكي از صد شخصيت تاثيرگزار جهان در سال گذشته به انتخاب هفتهنامه تايم. اما تعداد اينگونه موارد آنقدر محدود است كه نميتوان اصلي كلي از آن استخراج كرد.
و اما دوم آنكه تاكنون آمار صريح و قطعي از ايرانيان ساكن خارج از كشور ارائه نشده و غالبا به ذكر چندين و چند نمونه موفق اكتفا گرديدهاست. اين در حاليست كه شايد دهها برابر اين ايرانيان موفق در جهان، ايرانياني باشند كه اتفاقا كاملا در عرصههاي اجتماعي و اقتصادي و... ناموفق بودهاند. چه بسيار ايرانيان مهاجري كه با انتخاب گزينه "زندگي در خارج از كشور" وضعيت زندگانيشان بدتر هم شدهباشد. چه بسيار ايرانياني كه اصلا داخل مشاغل غيرقانوني شدهباشند و از شاهد موفقيت بدور افتاده. اما وقتي كه قرار باشد فقط عدهاي انگشتشمار از ايرانيان ساكن خارج از كشور را ببينيم، بديهيست آنچه را كه آزاردهنده و ناخوشايند است نخواهيم ديد.
5-اين نوشته قرار بود صرفا نظريات شخصي من باشد در مورد مقاله آقاي شرفالدين؛ اما پيشينيان گفتهاند كه حرف، حرف ميآورد. عذرخواهي بنده را بپذيريد.
عجالتا زياده حرفي نيست...
(عليرضا)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 17:2  توسط عليرضا
|
مقاله بزرگمهر شرفالدين در شماره 142 هفتهنامه چلچراغ، بهانهاي شد براي نگارش مطلب زير، كه خواستهام تا حد امكان مختصر و گويا باشد؛ و اگر نتوانستهام، اميدم به صبر و بزرگواري و بخشش خوانندگان است.
1- به ياد دارم چند وقت پيش حين مطالعه كتابي با موضوع تاريخ ايران، پرسشي برايم مطرح شد: "كشور ايران- به معناي امروزي آن- چقدر قدمت دارد؟ و يا بعبارت ديگر، وقتي از ايران عصر قاجار و پهلوي صحبت ميكنيم، آيا همانيست كه در دوره هخامنشيان يا ساسانيان يا آلبويه بوده است؟" مدتي براي يافتن پاسخ تامل كردم و نهايتا با مراجعه به نقشه جغرافيايي ايران در دورههاي مختلف تاريخي، نتايج جالبي بدست آوردم:
ايران فرضا اشكاني را با ايران امروز در نظر بگيريم. در عصر اشكانيان مرزهاي ايران از شرق به چين و هند ختم ميشد و از غرب به نزديكيهاي سواحل مديترانه. يعني ساكنان افغانستان و پاكستان و عراق و آذربايجان و حتي بخشهايي از ارمنستان، رسما "ايراني" تلقي ميشدند. اما بروزگار ما هيچيك از اين اقوام "ايراني" نيستند كه هيچ، بلكه همانطور كه آقاي شرفالدين هم اشاره كرده گاهي پستتر و بيفرهنگتر از ما دانسته ميشوند. اين نكته از آن رو گفتم كه نشان داده باشم بسيارند مفاهيم و انديشههايي كه گذرا، نسبي و متغيرند و بعنوان مثال اصطلاحات "ايراني"،"هموطن"،"همفكر" و ... را-با ديد تاريخي- هرگز نميتوان ثابت و بدون تغيير دانست.ما امروزه بيش از هر زمان ديگري نيازمند دوباره نوشتن تاريخمان هستيم. گفتمان تاريخنگاري ما متاسفانه بسيار متاثر از عوامل بيروني مانند شخصيت و علايق مولف، نظامهاي ايدئولوژيك رايج در جامعه و عليالخصوص ساختار قدرت سياسي-اقتصاديمان بودهاست. (در مورد نقد تاريخنگاري و تحليلهاي مورخان ايراني در آينده مطالبي در اين دفتر خواهم نوشت.)
جالبست كه ما گاهي به حكومت ساسانيان و پيروزيهاي گاهوبيگاه آنان بر امپراطوري روم مينازيم، اما نميگوييم كه پايتخت همين ساسانيان يعني تيسفون در منطقهاي عرب نشين و قسمتي از كشور عراق كنوني بودهاست؛ چرا كه لازمست فقط عنصر ايرانيت برجسته شود و ساير موارد اگر به ضرر ما باشتد تعديل يا حذف شوند.
با پذيرش اين مسئله مهم –و در عين حال شايد آزارهنده- ديگر جايي براي افكار و انديشههاي "پانايراني" و "پانتركي" و "پانكردي" و ... نميماند.اينها همه متعلقند به دوراني كه بشريت نه دنيا را درست شناخته بود و نه باور داشت كه همه انسانها حقوقي برابر دارند.البته اين را هم اضافه كنم كه من مخالفتي با حركت و اعتراض انسانها براي احقاق حقوقشان ندارم. لكن هرجا كه اين حركتها تبديل به جنبشهاي شبه-فاشيستي شوند، بازگو كردن حقيقت و نشاندادن انحرافها را لازم ميدانم.
2- ما در جامعهاي پرتناقض زندگي ميكنيم. اشتباه نكنيد .با پارادكسهاي فلسفي طرح شده توسط زنون و راسل و .. كاري ندارم. مفهوم سخن من تناقضهاييست كه در انديشهها و سخنان و اعمال ما ريشه دوانيده و نميدانم چرا هر روز بيش از پيش چون گردابي ما را به درون خود ميكشد. ما از صبح عليالطلوع تا رسيدن شب دم از دموكراسي و مشاركت ملت در سياست و اجتماع ميزنيم، اما در خانه به زن يا شوهر يا فرزندمان اجازه صحبت كردن هم نميدهيم چه رسد به فرضا مشاركت درتصميمگيريها و اداره منزل. وقتي پدري كه بارها و بارها ارزش صداقت و راستگويي را به فرزندش يادآور شده، همان فرزند را توصيه به برداشتن گوشي تلفن و گفتن اينكه :"پدرم در خانه نيست" به طلبكار يا ميهمان يا مزاحم يا هركس ديگر ميكند، اين تناقض "صداقت-راستگويي" به فرزندش هم منتقل ميشود؛ و بدين گونه عملي بظاهر در حيطه زندگي شخصي افراد، در جامعه گسترش مييابد. وقتي شبكههاي تلويزيوني ايران با آب و تاب گزارشهاي بهحق سازمانهاي بينالمللي مدافع حقوق بشر را در مورد نقض حقوق بشر در امريكا يا اسراييل بازگو ميكنند و چند روز بعد همان سازمانها را بدليل اعتراض به مسائلي كه در داخل كشور پيشآمده، امريكايي و صهيونيستي و جاسوس ميخوانند، ديگر چه بايد گفت؟ و در اين هنگام است كه كودكان و نوجوانان و حتي بزرگترهايي كه به شدت متاثر از تلويزيون و برنامههايش هستند، ساختار منطقي ذهنشان تخريب ميشود. آنها هم ميآموزند همسايهشان را يكروز "دوست عزيز و همسايه گرامي" خطاب كنند و روز ديگر با ركيكترين الفاظ در موردش سخن بگويند.
اين متناقض انديشيدن و متناقض سخن گفتن و متناقض عمل كردن، حتي در ميان اقشار نخبه و تحصيلكرده نيز كم نيست. به چشم خود ديدهام دانشجوياني را كه نيچه و پوپر و هابرماس و ماركس را يكجا ميخوانند و همهشان را هم ميپذيرند. انگارنهانگار كه برفرض پوپر "جامعه باز و دشمنانش" را بيش از همه چيز در نقد انديشههاي ماركسيستي روزگار خود نگاشتهاست.
تناقضات بسيارند و محدود به ديروز و امروز نميشوند. جهت اطلاع از برخي نمونههاي متناقض انديشيدن روشنفكران و فعالان سياسي ايران، خواندن مصاحبه صداي آلمان را با دكتر ماشاالله آجوداني توصيه ميكنم.
(ادامه دارد...)
(عليرضا)
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:49  توسط عليرضا
|
نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران افتتاح شد. یکی-دو ساليست در آستانه برگزاري نمايشگاه، ترديدها و اگر و اماهايي در مورد برگزارشدنش در محل فعلي پيش ميآيد و سرانجام در دقيقه نود است كه مسئله حل ميشود. نميدانم ما ايرانيها تا كي بايد در بيبرنامگي و سردرگمي سير كنيم. شايد دليل بروز مشكل اين باشد كه عليرغم ورود به دنياي مدرن و تماس با جنبههايي از مدرنيته، هنوز در ژرفاي وجودمان تفكرات خلق و خوي استبداد سنتي سايه گسترده و ما را وادار ميكند در هر مسئلهاي و قضيهاي دخالت كنيم و فراتر از آن، صلاحيت تصميمگيري در مورد تمام مسائل جامعه را فقط براي خودمان محفوظ بدانيم و بس!
آيا چنين نيست؟
(عليرضا)
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:59  توسط عليرضا
|
اي مهربانتر از برگ، در بوسههاي باران بيداري ستاره در چشم جويباران
آيينه نگاهت پيوند صبح صائب لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
اي جويبار جاري زين سايه برمگريز كين گونه فرصت از كف دادم بيشماران
گفتي به روزگاري مهري نشسته، گفتم بيرون نميتوان كرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز زين عاشق پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
اين نغمه محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
"دكتر شفيعي كدكني"
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:37  توسط عليرضا
|
امروز نهم ارديبهشت ، مصادفست با سالگرد درگذشت لودويك ويتگنشتاين ، فيلسوف نامدار اتريشي . او بيقين يكي ازتاثيرگذارترين فلاسفه قرن بيستم و احتمالا تنها فيلسوفيست كه دو نظام فلسفي كاملا متفاوت را در طول عمرش پايه گذاري نموده است . اولي كه كه غالبا به نام نظريات ويتگنشتاين اول يا متقدم معروفست و عمدتا در كتاب مشهورش ، رساله منطقي- فلسفي، آمده و دومي يعني نظريات ويتگنشتاين دوم يا متاخر كه كاملا به رد نظريات اوليه ميپردازد.
از جنبه فلسفي و علمي قضيه كه بگذريم، ويتگنشتاين فيلسوف حقيقت است . درست است كه جمله متفكران و فلاسفه بهدنبال حقيقت بوده اند ، اما اندكاند آنهايي كه براي تحصيل حقيقت از تمام هستيشان چشم بپوشند. لکن ويتگنشتاين از همه چيزش گذشت : زندگي آسوده ، ارثيه هنگفت ، مقام استادي ، تحصيلات مهندسي و ... . وي تمامي ثروت انبوهش را به ديگران بخشيد و در طول زندگي پرفراز و نشيباش هر شغلي را تجربه كرد : از استادي دانشگاه كمبريج گرفته تا معلمي در روستا و حتي باغباني در يك صومعه . روح ناآرام و عصيانگرش قادر به تحمل زيستهاي آرام و راحت و بيزحمت نبود. تا آنكه سرانجام در 29 آوريل 1951 حقيقتش را يافت و به آرامش ابدي رسيد.
(عليرضا)
+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 12:33  توسط عليرضا
|
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگيرمش آنکه بجست از کفم بار دگر بگيرمش
آنکه به دل اسيرمش در دل و جان پذيرمش گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگيرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ کوی او چون برسم به کوی او حلقهء در بگـيرمش
درد دلم بتر شده چهرهء من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگـيرمش
گر که کمر شدم چه شد؟ هر چه بتر شدم چه شد؟ زير و زبر شدم چه شد؟ زير وزبر بگـيرمش
خواب شدست نرگسش زود در آيم از پسش کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگيرمش
خداي را سپاس فراوان ميگويم كه فرصتي و وسيله اي پيش آورده تا بتوانم با جمعي بيشتر از همنوعانم – افزونتر از آنهايي كه رودررو و مستقيما ميشناسم – ارتباط برقرار كنم.
آنچه در حال خواندنش هستيد، نخستين بخش از سلسله ياداشتهاي من - و البته دوست خوب و گراميم فرزاد – است، كه بصورت اين دفتر مجازي (يا وبلاگ) به خدمت شما سروران عزيز تقديم ميشود . سعي ما بر اينست كه موضوعات اين نوشته ها تا حد امكان گسترده باشد :از احوالات آفاقي و انفسي شخصي گرفته تا تحليل حوادث روز،نكات و دقايقي از علم و فلسفه و تاريخ و ادبيات و حتي معرفي كتاب.
سرآغاز نخستين نوشته ام در اين دفتر مجازي را غزلي از حضرت مولانا برگزيدم. تمام اين نوشتارها و يادداشتها را تقديم مي كنم به كسي كه آرزو دارم خواننده آنها باشد.
و آيا هست؟
(عليرضا)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 16:2  توسط عليرضا
|