تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

سبز خواهم ماند...

 

سبز خواهم ماند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط عليرضا  | 

باز هم ...

 

  بعد از دو ماه، از بازگشت به خانه خوشحال بودم، اما خبرهاي بد مانع از شادماني بيشترم شد. از آن ميان، يكي از بدترين‌هايش خبر بازداشت جعفر ابراهيمي بود. به ياد دارم يكبار دوستي در موقعيتي مشابه گفته بود "عادت مي‌كنيم...". من اما تاكنون نتوانسته‌ام به خبرهايي از اين دست خو بگيرم. فقط و فقط اميدوارم در روزهاي آتي خبرهايي بهتر بشنوم درباره‌ي جعفر عزيز.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:22  توسط عليرضا  | 

تعطیلی موقت...

 

این دفتر به مدت دو ماه- اندکی کمتر یا بیشتر- بروز نخواهد شد. اگر سالم و زنده (!) از این خدمت سربازی برگشتم باز هم در خدمتتان خواهم بود.

پایدار باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط عليرضا  | 

نقدی بی هدف

 

  مصاحبه اعتماد با تقی رحمانی را بخوانید تا متوجه شوید چرا یکصد سال است درجا می زنیم. دقت کنید که ایشان چطور برای فرار از نقد منطقی آرای دکتر سروش، به نقد انقلاب فرهنگی پرداخته و این دو مسأله را هم ارز انگاشته. کاری که -با عرض پوزش از خوانندگان این دفتر و جناب آقای رحمانی- بی شباهت به عقده گشایی نیست.

 

  اگر رایانه ام مشکل نداشت مفصلاً در این مورد برایتان می نوشتم؛ ولی فعلاً امکانش میسر نیست. پس بماند برای بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط عليرضا  | 

ز كوي يار مي‌آيد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:44  توسط عليرضا  | 

عصر کتاب تاریخ: «مرگ گذشته»، ‌اثر «جان هرولد پلام»

 

  چهل و دومين نشست عصر كتاب تاريخ، اختصاص دارد به بررسي و نقد كتاب «مرگ گذشته»، اثر مورخ انگليسي «سرّ جان هرولد پلام»، كه به قلم دكتر «عباس امانت» به فارسي برگردانده شده و نشر اختران نيز به چاپ آن همت گماشته. پلام در اين كتاب بر آن بوده تا تمايز ميان دو مفهوم «گذشته» و «تاريخ» را بنماياند. از ديد او، «گذشته» روايتي است از حوادث روزگاران پيشين كه عموماً بدست يا زير سلطه‌ي اصحاب قدرت، و غالباً به منظور مشروعيت‌بخشي به قدرت يا تداوم استيلا نگاشته شده و به كار رفته است. اما «تاريخ» يكي از شاخه‌هاي معرفت بشري است كه - بمانند ساير علوم مدرن - سعي مي‌كند روايتي بي‌طرف و حقيقي از روزگاران پيشين بدست دهد.

 

  زمان جلسه: پنجشنبه  ۲۴ بهمن ۱۳۸۷- ساعت ۱۶:۳۰

  محل برگزاري: زنجان- خيابان سعدي شمالي- كوچه‌ي بينش- جنب سالن ورزشي بينش- سالن اجتماعات انجمن فرهنگي اجتماعي زنان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:50  توسط عليرضا  | 

كژانديشي و كژنمايي تاريخ ايران

 

  سريال «عمارت فرنگي» از جمله‌ي ويژه برنامه‌هايي است كه صدا و سيما به مناسبت سي‌امين سالگرد انقلاب ۱۳۵۷ ايران ساخته و پخش مي‌كند. موضوع سريال هم گويا دوران حكومت پهلوي‌هاست و حوادث آن، و - مطابق معمول - دست‌هاي پيدا و پنهان استعمارگران و توطئه‌چينان! البته پخش اين برنامه‌ها و چنين روايت‌هايي از تاريخ معاصر كشورمان توسط صدا و سيما تازگي ندارد و حتي از فرط تكرار و كليشه‌اي شدن موضوعات، اقبال چنداني در جلب بيننده هم ندارند. اما اينبار يك نكته براي من تازگي داشت، و آن تخريب چهره‌هاي مشهور تاريخي بود. سال‌هاست كه گفتمان رسمي غالب تاريخ‌نگاري ايران سعي در القاي اين نكته دارد كه به قدرت رسيدن رضاخان حاصل توطئه‌ي دولت بريتانيا بوده و عوامل داخلي‌شان، نظير اردشير ريپورتر. حتي اگر پژوهش‌هاي نوين نشان دهند كه هيچ دليل محكمي بر دست داشتن دستگاه سياسي و ديپلماسي انگليس در كودتاي ۱۲۹۹ و قدرت‌گيري رضاخان در دست نيست، باز هم اين عزيزان به كار خود مشغول مي‌شوند و هر اتفاق ناخوشايند را نتيجه‌ي اعمال استعمارگران مي‌بينند. در مجموعه‌ي تلويزيوني «عمارت فرنگي»، علاوه بر اردشير ريپورتر، شخصيت فرهيخته و معتدلي چون محمدعلي فروغي (ذكاءالملك) هم عامل انگليسي‌ها قلمداد شده و جيره‌خوار آنان! كار حتي بدانجا پيش مي‌رود كه فروغي براي مدتي زياد گرداننده‌ي اصلي سياست و فرهنگ در ايران عصر رضاشاه نمايانده شده كه مستقيماً دستورات را از انگليسي‌ها مي‌گيرد و به رضاخان منتقل مي‌كند. از بخت بد، سازنده‌ي فيلم، محمدرضا ورزي، فراموش مي‌كند كه اين امر با آن خودكامگي و ديكتاتورمنشي رضاخان – كه در فيلم هم روي آن فراوان تأكيد شده- تناقض دارد. چرا كه بعيد است رضاشاهي كه به ديكتاتور بودن و يكدندگي شهره بود، حاضر شود به همين سادگي هرچه به او ديكته مي‌كنند بپذيرد و انجام دهد.

  در بسياري از صحنه‌هاي اين مجموعه، براي تخريب دو پادشاه آخر ايران، بر ضعف‌ها و مشكلات شخصي و خصوصي آنان – واقعي يا غيرواقعي-  فراوان تكيه شده و سازندگان سريال، سعي كرده‌اند چهره‌اي ضدبشر و ضداخلاق از اينان به نمايش درآورند. من اما بر اين باورم كه براي تخطئه‌ي پهلوي‌ها، به قدر كافي مدرك و سند تاريخي هست كه ديگر نيازي به دروغ‌پردازي و جعل تاريخ نباشد. راستش را بخواهيد با ديدن برخي بخش‌هاي اين سريال به ياد تاريخ نويسي چون«عبدالله شهبازي» مي‌افتم كه خود يا آثارش از منابع اصلي اين روايات بوده لابد. ايشان را عمداً به جاي «مورخ»، «تاريخ نويس» مي‌خوانم، چون غالباً تاريخ را به سليقه و خواست خود جعل مي‌كند و مي‌نويسد و حال آنكه مورخ واقعي، جز به سند و مدرك محكم نمي‌خواهد و نمي‌تواند حكمي تاريخي صادر كند.

  يكصدسال اخير تاريخ ايران آنقدر نكته‌ي منفي و حادثه‌ي ناگوار دارد، و آنقدر حاكمان و سياست‌گران ما اشتباه و خيانت و بي‌فكري مستند و مدلل دارند، كه ديگر نيازي به دروغ‌سازي‌هاي اينچنين براي تخريب و تخطئه‌ي آنان نباشد.

  اين كژخواني‌ها و كژنمايي‌‌هاي مكرر تاريخ تنها از عهده‌ي ذهن‌هاي بيمار يا وجدان‌هاي بي‌عار برمي‌آيد و بس.

  به اميد آنكه در آينده چنين روايت‌هايي را كمتر و كمتر شاهد باشيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط عليرضا  | 

در پي راهي به رهايي...

 

  مصاحبه‌ي استاد مصطفي ملكيان را با روزنامه‌ي «اعتماد» اينجا ببينيد. حدسم اين است كه اين مصاحبه يا كلاً بصورت كتبي انجام شده و يا پس از تنظيم،‌توسط خود استاد ويرايش گرديده. توصيه مي‌كنم به دقت مثال زدني ايشان در بيان معاني مختلف اصطلاحات مورد استفاده در مصاحبه و حتي وسواس در گزينش واژه‌ها توجه كنيد. عنوان مصاحبه هم – كه برگرفته از نام يكي از آثار استاد است - زيبا و تأمل برانگيز مي‌نمايد. مطمئن باشيد به خواندنش مي‌ارزد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:55  توسط عليرضا  | 

 

«تو را به جاي همه‌ي آنها كه نشناخته‌ام، دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه‌ي روزهايي كه نزيسته‌ام، دوست مي‌دارم

به خاطر بوي پهنه‌ي دريا، بوي نان گرم

به خاطر برفي كه آب مي‌شود، به خاطر نخستين گل‌ها

به خاطر جانوران پاكي كه از انسان نمي‌ترسند

به خاطر دوست داشتن، تو را دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه‌ي آنها كه نشناخته‌ام، دوست مي‌دارم

 

***

 

جز تو كيست كه مرا منعكس كند؟

من خويش را بسي اندك مي‌بينم

بي‌تو هيچ نمي‌بينم، مگر گستره‌اي متروك

ميان گذشته و امروز

بسان مردگان بودند، كه من بر علف گذر كردم

مرا ياراي آن نبود كه به ديوار آيينه‌ام رخنه كنم

مي‌بايست زندگي را واژه به واژه بياموزم

همان‌گونه كه از ياد مي‌برند

 

***

 

تو را دوست دارم، به خاطر دانايي‌ات كز آن من نيست

براي سلامت تن

تو را دوست دارم، به رغم هر چه جز توهم نيست

به خاطر اين دل ناميرا كز آنم نيست

مي‌پنداري كه شكي و سراپا خِردي

تو آن خورشيد بزرگي كه مرا مدهوش مي‌كند

آن دم كه به خويشتن يقين دارم.»

 

                                                                     "پل الوار" (۱۹۵۲- ۱۸۹۵)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:42  توسط عليرضا  | 

غمي كه مدام بر ما مي‌رود...

 

  انتشار جلد سوم كتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» نوشته‌ي «لشك كولاكفسكي»، كه با ترجمه‌ي دكتر عباس ميلاني و به همت نشر اختران انجام شده، موجب گشت تا مشكلي جدي، اما پنهان، در جامعه‌ي روشنفكري ما عيان گردد. ظلمتي كه ساليان زياديست در دلهامان رخنه كرده و هر مطلب و انديشه و ادعايي را فقط از دريچه‌ي ايدئولوژي خودي و پايگاه طبقاتي ارائه دهنده و سوابقش مي‌خوانيم و «من قال» را ارجح بر «ما قال» مي‌دانيم. خلاصه‌ي ماجرا اين است كه ميلاني مدعي شد بدليل اعمال نفوذ برخي از چپ‌ها و ماركسيست‌هاي وطني،‌انتشار كتاب ۱۵ سال تاخير داشته، و علت اين مساله را نيز ترس و واهمه‌ي اينان از نقد استالينيسم –موضوع اين جلد كتاب، كه از بخت بد هنوز طرفداران سرسختي در مملكتمان دارد- دانسته است. از آن سو ناصر زرافشان- كه گويا انگشت اتهام تلويحاً به سوي اوست- چنين مساله‌اي را انكار كرده است. اما فاجعه انجا خلق شده كه جناب آقاي زرافشان بجاي دفاعي منطقي و مدلل از ماركسيسم مد نظر خود، حمله‌اي عجيب و غريب به تفكر ليبرالي- يا آنگونه كه برخي دوستان مي‌پسندند: سرمايه‌داري- ترتيب مي‌دهد و نقد فايده‌گرايي و نئوليبراليسم و جنگ عراق و ... را در هم مي‌آميزد و در اين وسط، هم ارتباطي ميان اينها و «هموسکسوئل هاي منحرف امريکايي»(!) مي‌يابد و هم عباس ميلاني را متهم به خودفروشي براي اربابان سرمايه‌دارش مي‌كند. متاسفانه به نظرم مي‌آيد كه گويا جناب آقاي زرافشان- با وجود تمام احترامي كه برايشان قائلم و خون دلي كه بخاطر سرنوشت غمبارشان در اين مملكت خورده‌ام- از تفكرات چپ‌هاي ايراني پنج دهه پيش اين‌سوتر نيامده‌اند و جز آثار مرحوم ماركس و زنده‌ياد لنين و جناب استالين، هيچ مطلب مهم و دندان‌گيري پيرامون تفكرات ماركسيستي مطالعه نكرده‌اند كه اينچنين، ماركسيسم را يكي و يگانه مي‌پندارند و بس.

  اگر هنوز به دانستن كل ماجرا علاقمنديد، همه‌ي داستان را در اين صفحه از روزنامه‌ي اعتماد پنج شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷ بخوانيد. در اين صفحه هم يادداشت عباس ميلاني هست و هم مصاحبه‌اي پيرامون كتاب فوق با فردي كه نامش ذكر نشده، و به احتمال فراوان عزت‌الله فولادوند است، به همراه گفتگوهايي با ناصر زرافشان و حسين حسين خاني (مدير انتشارات آگاه). ضمناً مصاحبه‌ي آقاي زرافشان را مقايسه‌اي كنيد با نوشته‌ي متين و معقول هوشنگ ماهرويان، تا دريابيد اين تندي قلمم از كجا آمده. راست است كه اگر اين نوشته‌ي هوشنگ ماهرويان نبود،‌ اشاره‌اي بدان صفحه هم حتي نمي‌دادم.

  دوستان چپ‌انديشم تلخي و تندي اين نوشته را ببخشند و اگر شد، بر جواني و ناداني‌ام حمل كنند. لكن تقاضاي عاجزانه‌ دارم كه يكبار هم شده، تمام آن يادداشت‌ها و گفتگو‌هايي را كه معرفي كردم،‌ با دقت و بي‌تعلقات ايدئولوژيك، و صرفاً با نگاه منطقي و استدلال‌جو، بخوانند و بيانديشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:0  توسط عليرضا  |