تبليغاتX
در ستايش ديوانگي !

در ستايش ديوانگي !

آزمودم عقل دورانديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را

 

    ای جانِ جانِ جانم، تو جانِِ جانِِ جانی             

    بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی

 

    پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی         

    تو آنی و نه آنی، یا جانی و نه جانی

 

    بس کز همه جهانت جستم بقدرطاقت             

    اکنون نگاه کردم، تو خود همه جهانی

 

    گنج نهانی اما چندین طلسم داری                 

    هرگز کسی ندانست، گنجی بدین نهانی

 

    نی نی که عقل وجانم حیران شدند و واله       

    تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی

 

    چیزی که از رگ من خون می‌چکید کردم        

    فانی شدم کنون من، باقی دگر تو دانی

 

    کردم محاسن خود دستار خوان راهت           

    تا بو که از ره خود گردی بر او فشانی

 

    در چار میخ دنیا مضطر بمانده‌ام من            

    گر وارهانی از خود، دانم که می‌توانی

 

    عطار بی‌نشان شد، از خویشتن به کلی          

    بویی فرست او را از کنه بی‌نشانی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:28  توسط عليرضا  | 

 

 

 ۱-  امروز شايد براي سومين بار بود كه به ديدن موزه‌ي مردان نمكي رفتم. بقاياي انسان‌هايي كه هزاران سال پيش در اثر ريزش معدن يا هر اتفاق ديگر، داخل معدن نمك «چهرآباد» ماهنشان مدفون شدند و حالا جسدشان تقريباً سالم به دست ما افتاده. برخلاف دفعات قبلي، اينبار جمعيت نسبتاً زيادي هم آمده بودند براي بازديد از موزه. اميدوارم متوليان ميراث فرهنگي زنجان همتي كنند و علاوه بر محل نگهداري مردان نمكي، ساير بخش‌هاي خانه‌ي تاريخي خاندان ذوالفقاري را نيز مهياي بازديد علاقمندان كنند. يكبار به لطف يكي از دوستان خبرنگار بقيه‌ي اتاق‌ها و تالارهاي آنجا را ديدم، لذتي بردم كه ...

  در موزه كه بوديم، لحظه‌اي به اين فكر كردم كه آيا اصلاً به مخيله‌ي آن معدنچيان بخت‌برگشته خطور مي‌كرد كه روزي مردم براي ديدن جسدشان صف بايستند و پول بدهند؟

 ۲- توصيه مي‌كنم اين سريال «معلم» را كه شبكه دوم سيما پخش مي‌كند ببينيد. سازندگان اين سريال فرانسوي بسياري از مشكلات اجتماعي و فرهنگي روزگار ما را در قالب زندگي يك معلم مدرسه به تصوير درآورده‌اند. نكته‌ي جالب هم روش حل اين مشكلات است كه در اغلب موارد گفتگو است و همياري. در هيچ جاي داستان قرار نيست معلم مزبور به تنهايي و قهرمان‌وار به جنگ مشكلات شاگردانش برود؛ بلكه معمولاً با نشان دادن راه‌ها و انتخاب‌هاي مختلف و جلب همياري ساير اعضاي جامعه، سعي مي‌كند دردها را تا حد امكان تقليل دهد.

  امروز ولي اين سريال صحنه‌اي تاثر برانگيز داشت. چند دانش آموز عصباني كتابخانه‌ي معلم سابق مدرسه و صاحب‌خانه‌ي فعلي‌شان را آتش زدند. به ياد انبوه داستان‌هايي افتادم كه در كتب تاريخي از كتاب‌سوزان‌ها خوانده‌ام. راستش را بخواهيد قطره‌ي اشكي هم در چشمم پديدار شد. راستي آدم بايد چقدر سنگدل يا جاهل باشد كه قصد سوزاندن كتاب كند؛ و كارگردان، چطور دلش آمد آنهمه كتاب را، ولو به صورت نمايشي و براي فيلمبرداري، طعمه‌ي آتش كند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:37  توسط عليرضا  | 

 

 

  زنجيره‌ي رويدادهاي بدِ اين هفته‌ام با خبري كامل شد: «همه‌ي اعضاي تحريريه‌ي روزنامه‌ي مردم نو بركنار شدند» .

  به همين سادگي! كافي است يكبار از خودت بپرسي كه چرا بعد از اين مدت كار كردن، هنوز نه قرارداد داري و نه بيمه، نه حق مسكن مي‌گيري و نه حق غذا و نه حق هزار درد بي‌درمان ديگر؟! بعد هم اين پرسش را به زبان بياوري و تصور كني مدير تو لابد به فكر اين‌ها خواهد بود... اما در انتها مي‌بيني راه حل ساده‌اي پيدا كرده تا هم او و هم تو يكباره آسوده شويد: «اخراج». رشد فرهنگ جامعه و اطلاع‌رساني و حرمت فعاليت فرهنگي و تقدس قلم و غيره هم فعلاً كاربردي در حد كشك دارند. مهم اين است كه من بتوانم از هر راه ممكن، با كمترين هزينه روزنامه‌ام را منتشر كنم؛ گيرم كه قبلاً جايگاهي رفيع داشته‌ايم و حالا در حد نشريات زرد باشيم، يا اصلاً كل صفحات روزنامه را با آگهي‌هاي رنگارنگ كاغذ ديواري كنيم! چه باك...

  زماني فكر مي‌كردم مشكل اصلي مطبوعات ما، محرمعلي‌خان و جانشينانش بود‌ه‌اند. حالا اما به تصورم بايست محرمعلي‌خان‌هاي داخل و صدر نشريات را جدي‌تر گرفت، كه يك‌تنه كار صد نظميه و ... مي‌كنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط عليرضا  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط عليرضا  | 

 

  گويا گروهي از دانشجويان فلسفه وبلاگي به راه انداخته‌اند به نام «جام جم فلسفه»، براي جمع‌آوري مطالب بروز در باب فلسفه از ميان وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌هاي فراوان موجود. من غالباً رغبت چنداني به تبادل لينك با وبلاگ‌هاي متعدد نداشته‌ام و پيوند‌هاي اين دفتر هم عموماً يا متعلق به منابعي است كه مورد علاقه‌ام بوده‌اند، و يا وبلاگ‌ها و سايت‌هاي دوستان بسيار نزديكم. اين سايت «جام جم فلسفه» هم از نوع اول است و با وجودي كه علي‌الظاهر چند روزي بيشتر از تاسيس آن نگذشته، اما منِ نوعي چند نوشته و مقاله‌ي مفيد و آموزنده در مطالب همين چند روزش يافتم. براي گردانندگان اين دفتر مجازي آرزوي موفقيت و اقبال‌مندي دارم و در انتظار مطالب آينده‌شان خواهم بود.

 

جام جم فلسفه      :         http://philnama.blogsky.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:30  توسط عليرضا  | 

 

مي‌توانست نباشد

 

  The Nothing nothings

    «مارتين هايدگر»      

  

بحث اين نيست كه: آدم هست

مشكل اين است: چرا هست؟

مي‌توانست نباشد.

كوره‌هاي آدم‌سوزي نيز همين

«مي‌توانست نباشد» را ثابت كردند

بحث اما

اندكي از اين پيچيده ترست

 

سخن از پرسش بنيادين است

سخن از پرسش پرسشهاست

 

از وجود است نه از موجود

از وجود است

كه چو طوماري وامي‌شود و باز

دور خود

          مي‌پيچد

و سخن از مردي

كه كنار پنجره

غرق اين پرسش پرسشها

به افق خيره شده ست

 

اي همه خلق جهان خاموش

هيچ اينجا دارد

                 مي‌هيچد.

 

 دكتر ضياء موحد- دفتر «مشتي نور سرد»

  يازدهمين جلسه‌ي عصر كتاب فلسفه اختصاص خواهد داشت به كتاب «وجود و زمان» اثر «مارتين هايدگر»، فيلسوف مشهور آلماني. اين جلسه در روز چهارشنبه هجدهم ارديبهشت ساعت ۱۷ در سالن اجتماعات كتابخانه عمومي سهروردي زنجان برگزار مي‌شود. نكته‌ي مهم اين جلسه، حضور و سخنراني دكتر محمود نوالي، استاد فلسفه‌ي دانشگاه تبريز و مترجم كتاب فوق، است.

 اطلاعات بيشتر را اينجا ببينيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:58  توسط عليرضا  | 

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي‌دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي‌آفريد

 

وقتي زمين ناز تو را در آسمان‌ها مي‌كشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشك‌هايم مي‌چشيد

 

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي‌دانم ازين ديوانگي يا عاقلي

 

يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود

آن‌دم كه چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

 

وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني‌تر شد و عالم به آدم سجده كرد

 

من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گِلي

چيزي نمي‌دانم ازين ديوانگي يا عاقلي  

 

 

متن ترانه‌ي سريال «مدار صفر درجه»- سروده‌ي «افشين يداللهي»

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:32  توسط عليرضا  | 

 

  مسعود بهنود مطلبي نگاشته در رثاي مرحوم آدميت كه بمانند هميشه زيباست و خواندني. متن كاملش را در ادامه‌ي مطلب بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:24  توسط عليرضا  | 

 

  تعطیلات نوروزي هميشه اين عيب – و گاه حسن- را داشته كه آدم را بي‌خبر نگهدارد. به خصوص وقتي كه كسي چون من در سفري طولاني باشد به شمال و جنوب كشور. گفتني از سفر زياد است و به وقتش خواهم گفت؛ اما ديشب كه بعد از چندين روز و شب بي‌خبري و لازماني نشستم پاي اينترنت، خبري كوتاه و ناگوار عيدم را گرفت: «فريدون آدميت درگذشت».

  فكر مي‌كنم دور از انصاف نباشد اگر آدميت را يكي از نقاط عطف تاريخ‌نگاري ايران بدانيم. از نسل قديم و بيهقي كه بگذريم، در نسل مدرن‌تر فقط كسروي است كه با آن دقت و وسواس خاص خودش تاريخ را نگاشته، و تازه آن هم باز بيشترش روايت كردن تاريخ است و گاه قضاوتي چاشني شده. اما آدميت شايد آغازكننده‌ي تاريخ‌نگاري انتقادي و انديشه‌ورزانه‌ بوده است. در روزگار ما گويا نگاه به پيشينه‌ي فكري و مباني فلسفي رويدادهاي تاريخي در برخي محافل مد شده، اما نظير چنين كاري را آدميت سال‌ها پيش از اين (دهه‌ي ۱۳۴۰ شمسي) انجام داد و به حق هم با بهترين وجهي از عهده برآمد. هر روز كه مي‌گذرد، انبوه كتب و مقالات و سخنراني‌ها پيرامون جنبش مشروطه توليد و ارائه مي‌شوند، اما براي كسي كه بخواهد با عمق و ژرف‌انديشي بيشتري مشروطيت را بررسي كند، در كنار مخبرالسلطنه و ناظم‌الاسلام و كسروي، خواندن پژوهش‌هاي مهم و جدي مرحوم آدميت نيز از امهات امور است. خودتان ببينيد كه حتي پژوهش‌هاي نوين انجام شده، مثل كارهاي ماشاءالله آجوداني يا سيد جواد طباطبايي يا همايون كاتوزيان، باز در كثيري از موارد مانند حاشيه‌نويسي‌هايي بر پژوهش‌هاي فريدون آدميت بوده‌اند.

  فريدون آدميت در سال ۱۲۹۹ شمسي در تهران به دنيا آمد. در دارالفنون تحصيل كرد و بعد به دانشكده‌ي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران راه يافت تا در سال ۱۳۲۱ از آنجا فارغ‌التحصيل شود. پايان‌نامه‌اش بعدها با عنوان «اميركبير و ايران» چاپ و مورد استقبال قرار گرفت. در حين تحصيل به كار در وزارت امور خارجه مشغول گرديد و پس از فراغت از تحصيل، به عنوان دبير سفارت ايران به لندن رفت. در همان زمان در دانشكده‌ي علوم سياسي و اقتصاد لندن ثبت نام كرد و در سال ۱۹۴۱ م. به درجه‌ي دكترا در رشته‌ي تاريخ و فلسفه‌ي سياسي دست يافت. پس از آن پست‌هاي ديپلماتيك مختلفي را تجربه كرد كه شايد مهمترين‌شان نمايندگي دولت ايران در سازمان ملل بوده است. در سال ۱۳۴۴ به قصد انجام فعاليت‌هاي تحقيقاتي از شغل دولتي استعفا كرد و حدود بيست سال تمام به پژوهش و مطالعه در تاريخ ايران و نيز تاريخ انديشه‌ي سياسي جهان پرداخت كه حاصلش بيش از ۲۵ جلد كتاب بود. مهمترين آثار به جا مانده از آدميت عبارتند از: اميركبير و ايران (خوارزمي- ۱۳۶۲)، فكر آزادي و مقدمه‌ي نهضت مشروطيت (سخن- ۱۳۴۰)، مجلس اول و بحران آزادي (روشنگران و مطالعات زنان- ۱۳۷۰)، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران (پيام- ۱۳۵۵)، فكر دموكراسي اجتماعي در نهضت مشروطيت ايران (پيام- ۱۳۵۴)، انديشه‌هاي ميرزاآقاخان كرماني (پيام- ۱۳۴۶). مرحوم دكتر فريدون آدميت دهم فروردين امسال (۱۳۸۷) در سن ۸۷ سالگي درگذشت.

  با اين اوصاف، فريدون آدميت اواخر عمرش را در انزوا و گمنامي گذراند. شايد اگر هفته‌نامه‌ي شهروند امروز چندي پيش آن مصاحبه‌ را منتشر نمي‌كرد، خيلي‌ها –مثل خود من- تصور مي‌كرديم كه فريدون آدميت لابد سالياني است كه درگذشته. نمي‌دانم اين چه معامله‌اي است كه با بزرگان و فرهيختگانمان مي‌كنيم...

 

                            از شمار دو چشم، يك تن كم            وز شمار خرد، هزاران بيش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:26  توسط عليرضا  | 

 

   نــوبـهــارا، جــان مـايـي، جــان‌هـــا  را تازه كن       بــاغ‌ها را بـشكـفان و كـشـت‌هـــا  را تازه كن

 

   گل جهــان افـروخـتست و مـرغ قـول آمـوختست       بـي‌صبـا جـنبـش نـدارد، هـيـن صبـا را تازه كن

 

   سـرو سـوسـن را همـي‌گـويـد «زبـان را برگشا»      سـنـبـلـه بـا لالـه مـي‌گويـد «وفــا را تازه كن»

 

   شـد چـنـاران دف‌زنـان و شـد صـنـوبـر كـف‌زنـان       فـاختـه نعـره‌زنــان، كـوكـو، عـطـا را تازه كن

 

   رعــد گويـد «ابـر آمـد، مشك‌ها بـر خــاك ريخــت      اي گلستان، رو بشو و دست و پا را تازه كن»

 

   وآن سه برگ و آن سمن وآن ياسمين گويند «ني      در خمـوشي كيميـا بـيــن، كيـميـا را تازه كن»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:11  توسط عليرضا  |